یک گلوله برای ژنرال

فاصله، لازم است

ژرژ سیمنون

چون هیچ یادم نیست که این مقاله را کی ترجمه کرده‌ام، پیش خودم فکر می‌کنم حتماً هشت ساله بوده‌ام! تازه زبان فرانسه را یاد گرفته بوده‌ام و علاقه‌ی شدیدی به ژرژ سیمنون نشان می‌داده‌ام و هرچه که اسم او را بر خود داشته مثل گنجی عزیز می‌داشته‌ام.

اما حقیقت این است که یک‌سال تمام تعطیلات عید را به خواندن کتاب‌های سیمنون گذراندم. با پیپی در دهان و قهوه‌ی فوری فراوان! پیپ دمار از معده‌ام درآورد و خواندن زیاد گردنم را ناقص کرد! دست شما درد نکند آقای سیمنون!

این متن را تقدیم می‌کنم به ویلیام فاکنر که در گفتگوی پاریس ریویویش گفته بود ژرژ سیمنون او را یاد چخوف می‌اندازد!

 

مقاله‌ای از ژرژ سیمنون

نشریه‌ی Ciné-Revue، شماره‌ی 21، 24 می 1957، صفحه‌ی 33

ژرژ سیمنون نیازی به معرفی ندارد. هرکسی چیزی از او خوانده است. او قدرتمندترین، ترجمه‌شده‌ترین و پرخواننده‌ترین نویسنده‌ی جهان است. کتاب‌هایش بیشترین اقتباس‌های سینمایی را داشته‌اند –  چون هیچ نویسنده‌ی دیگری نمی‌تواند با قدرت او در خلقِ اتمسفر برابری کند. به‌خاطر همه‌ی این دلایل است که ما می‌توانیم از «پدیده‌ی سیمنون» حرف بزنیم. متن زیر که او برای خوانندگان سینه‌ریویو قلمی کرده است، روشنگر شخصیت اوست که بهترین خصیصه‌اش شاید روحیه‌ی مثبت یا علاقه‌ای است، اگر آدم بتواند از کلمات او درک کند، که به زادگاهش دارد.

***

ترجیح می‌دهم بنویسم تا حرف بزنم چرا که می‌دانم صدایم اندکی بلند است. این‌را زمانی فهمیدم که به صدای بچه‌هایم توجه کردم. دیدم که آدم‌ها چه عذابی متحمل می‌شوند وقتی به صدای من گوش می‌دهند چون صدای بچه‌هایم به گوش‌های من تجاوز می‌کند. و همه می‌گویند که صدای من درست شبیه صدای بچه‌هایم است...

تنها یکی از دو پسر من، کتاب‌هایم را می‌خواند

حرف بچه‌هایم شد، من متاسفانه فقط سه فرزند دارم. دلم می‌خواست دوازده‌تا می‌داشتم. بزرگ‌ترین‌شان هجده ساله است و دارد برای امتحان دیپلمش آماده می‌شود. نمی‌دانم قبول می‌شود یا نه. به زیست‌شناسی و علوم طبیعی علاقه دارد. بیشتر از همه مجذوب مارها است. ادبیات اصلاً جذبش نمی‌کند، حتا یک‌ذره. هیچ‌وقت مطالعه نمی‌کند. غیرممکن است بتوانید مجبور به مطالعه‌اش کنید. هرگز حتا یک رمان از من نخوانده است، حتا یک خطش را. میلی به این‌کار ندارد. هر سال برای کریسمس، مار می‌خواهد. در امریکا که زندگی می‌کردیم، تلگرام‌هایی به آفریقای جنوبی، میامی یا هرجای دیگری که بشود مارهای کمیاب پیدا کرد می‌فرستادیم. باغ‌وحشی داشت با چیزی در حدود هشتاد مار و صد لاک‌پشت در انواع مختلف.

متعجب بودم که چرا هیچ‌کدام از رمان‌های مرا نمی‌خواند. بعضی از روان‌شناس‌ها بهم گفتند به‌خاطر این است که می‌ترسد ناامید شود. او عشق فراوانی به من دارد و در واقع ما دوتا دوستانِ خوبی برای هم هستیم، او و من. این احساس را داشتم که اگر از نوشته‌های من خوشش نیاید هربار که با من باشد معذب خواهد بود. و این خیلی راحت ممکن بود اتفاق بیفتد. نگاه آدم‌ها از نسلی به نسل دیگر خیلی تغییر می‌کند.

تمام دوستانش کارهای مرا می‌خوانند. آن‌ها به خانه‌مان می‌آیند تا کتاب‌های مرا بگیرند. اما او هیچ‌وقت از من کتاب نمی‌خواهد. پسر دومم که هشت سال دارد، کاملاً متفاوت است. او نه تنها با اشتیاق فراوان کتاب‌های مرا می‌بلعد بلکه هربار که دست‌نوشته‌ای از من روی میز می‌یابد، آن‌را می‌قاپد و غرق خواندنش می‌شود. من همیشه نظرش را می‌پرسم. در مورد فرزند آخرم، دخترم، چهار ساله است – هنوز خواندن بلد نیست.

روی جلد شماره 21 مجله سینه ریویو

برای خوب توصیف کردن یک لیوان آبجو، باید تشنه‌اش باشید

حالا، من در پاریس زندگی می‌کنم. دوستانم می‌پرسند که چرا وقتی در امریکا بودم پاریس را بهتر از همیشه توصیف می‌کردم. فاصله، برای نوشتن کاملاً لازم است. گاهی حتا فاصله‌ا‌ی بسیار زیاد. تقریباً تمام رمان‌هایی که در امریکا نوشتم در پاریس می‌گذرند یا در فرانسه. در نهایت، دلیلش بسیار ساده است. خود شما می‌توانید تجربه‌اش کنید. بروید شانزه‌لیزه، به اطراف بنگرید و سعی کنید توصیفش کنید. امتحانش کنید. جزئیاتی که جلوی چشم شماست، برجسته نیستند – تنها توده‌ای بی‌شکل را تشکیل می‌دهند. جزئیاتِ برجسته‌ی واقعی، آن‌هایی هستند که وقتی همه‌چیز را فراموش کردید، در جایی از حافظه‌ی شما که احساسات ذخیره می‌شوند، مانده‌اند. برای همین، فاصله لازم است.

در آفریقای استوایی یا آفریقای جنوبی هستید و به بالکنی در رستوران فوگتز یا جایی مانند آن فکر می‌کنید. دلتنگ هستید و «یک لیوان آبجو» برای‌تان ارزشی فرای تصورتان پیدا می‌کند. چراکه تقریباً غیرممکن است بتوانید در لیبرویل یا بندر گنتیل [پایتخت و دومین شهرِ بزرگِ کشور گابن]، «یک لیوان آبجو» گیر بیاورید. آن لیوان آبجو را جوری توصیف خواهید کرد که دهان خواننده‌تان آب بیفتد، چرا که در آن لحظه خودتان نیز در همان حال هستید.

بوها بهتر از هرچیز، حافظه را بیدار می‌کنند

اعتقاد دارم در مقوله‌ی فضاسازی، بو حرف اول را می‌زند. من به بوها سخت حساس هستم و تقریباً همیشه وقتی می‌خواهم رمانی بنویسم با یک رایحه آغاز می‌کنم. به خودم می‌گویم، مثلاً، تا دو روز آینده باید رمان تازه‌ای را شروع کنم. در اطرافم هرچیزی که در طول کارم باعث مزاحمت شود را حذف می‌کنم. زنم نگاه می‌کند ببیند قرار ملاقات مهمی دارم یا نه. من به‌اش می‌گویم «نخیر. هیچ‌چی. از پس‌فردا من به خلوت خودم می‌روم.» بعد می‌روم قدم بزنم. گاهی برای یک ساعت و گاهی هم پنج ساعت. در حومه قدم می‌زنم و ناگهان رایحه‌ای هوشیارم می‌کند. شاید از کنار بوته‌ی شاه‌توت گذشته‌ام، اگر تابستان باشد، یا نزدیکِ دسته‌ای یاس بوده‌ام اگر بهار باشد و ناگهان آن بو خاطره‌ای را زنده می‌کند که شاید مال بیست سال پیش است، گاهی قدیمی‌تر، ممکن است خاطره‌ای از کودکی باشد. این خاطره با خود تصاویری می‌آورد و تصاویر، آدم‌ها را با خود می‌آورند. در ذهن، روستا یا شهری را مرور می‌کنم که آن بوی شاه‌توت یا یاس یا حالا هرچی را شنیده‌ام – کافی‌ست شخصیت‌ها را در آن مکان قرار دهم و وقتی آدم شخصیت‌ها را دارد، ماشه‌ای لازم است تا آن‌ها را به آستانه‌ی تحمل‌شان برساند.

ما در خود تمام احساسات دنیا را داریم

این تعریف از رمان را من اختراع نکرده‌ام. همین‌جا بگویم. وقتی از بالزاک پرسیدند چه کسی می‌تواند شخصیتِ یک رمان باشد، جواب داد: «هرکس، فقط باید به آستانه‌ی تحمل رسیده باشد.» ما در خود تمامِ احساساتِ دنیا را داریم، تمام غرایز، بالقوه. به دلایل مختلفی – آموزش، سستی، ترس از پلیس و غیره –  به آن‌ها اجازه‌ی ظهور نمی‌دهیم. اما اتفاقی باعث می‌شود که به سیم آخر بزنیم و در نهایت به قهرمان و یا انسانی پست تبدیل ‌شویم. کافی‌ست زیر پوست شخصیت‌ها برویم و آن‌ها را درون موقعیتی خاص قرار دهیم – مرگی در خانواده، ارثیه، یک تصادف – هر اتفاقی که ناگهان زندگی آن‌ها را تکان ‌دهد.

من باید چیزی بین صدوشصت‌وپنج تا صدوشصت‌وهشت رمان نوشته باشم. دقیقاً نمی‌دانم. زنم است که این‌چیزها را به‌روز نگه می‌دارد و جوابِ روزنامه‌نگارها را می‌دهد. در واقع، برای‌تان اعتراف می‌کنم: معمولاً زنم گفت‌وگوهای مرا انجام می‌دهد. او کاروبار مرا بهتر از من می‌شناسد، چون اوست که خودش را با این‌چیزها مشغول می‌کند. بادقت به همه‌چیز می‌رسد، حالا می‌خواهد ادبیات باشد یا سینما. من منشی ندارم، اما زنم دارد. من حتا به تلفن جواب نمی‌دهم -  زنم مسئول است: اوست که قرارها را می‌گذارد، حواسش به همه‌چیز هست...

مگره‌ی حقیقی: دوستِ قدیمیِ من گابن

تا به حال چهل‌وهشت فیلم براساس رمان‌های من ساخته شده است. باید به این‌ها هفت فیلمی که امسال ساخته می‌شوند را اضافه کنیم که می‌شود پنجاه‌وپنج‌ فیلم (امیدوارم زنم نگوید اشتباه است.) فیلم En Cas De Malheur (در امریکا: عشق حرفه‌ی من است) با بازی ژان گابن و بریژیت باردو و «استریپ‌تیز» که [هنری ژرژ] کلوزو قرار است کارگردانی‌اش کند، تازه‌ترین‌ها هستند. فیلم کلوزو را براساس رمانی از خودم ننوشتم بلکه فیلمنامه‌ای ارِیژینال برای کلوزو نوشتم. نمی‌توانستم از رمان‌هایم اقتباس کنم. برایم غیرممکن است. نمی‌توانم سفارشی بنویسم. برای نوشتن، لازم است سوژه‌ای را احساس کنم و حتا تصورش برایم محال است که بتوانم سوژه‌ای را که یک‌بار نوشته‌ام در قالبی دیگر بنویسم.

در حال حاضر شیفته‌ی یک‌چیز هستم: دوست قدیمی‌ام، ژان گابن، که تعدادی از فیلم‌های «من» را بازی کرده است، فیلم‌هایی که من مشارکتی در آن‌ها نداشته‌ام (فقط براساس رمان‌هایم بوده‌اند). دوستِ قدیمی‌ام، ژان گابن قرار است شخصیت مگره را بازی کند. برای سه فیلمِ مگره قرارداد بسته است – دوتای‌شان همین امسال ساخته می‌شوند. سومی از ماه دیگر شروع می‌شود که هشتمین فیلمِ «سیمنون» گابن خواهد بود. معتقدم ژان گابن نزدیک‌ترین تصویر از چیزی‌ست که مردم از مگره در ذهن دارند و از هر لحاظ، همان است که من از مگره در ذهن دارم.

بهترین ارثیه‌ی جوانی من: روح خوبِ لی‌یژی

من در فرانسه زندگی می‌کنم اما به بلژیک وفادارم. من در قلبِ لی‌یژ به دنیا آمده‌ام، در منطقه‌ای به نام اوتره‌موز. سخت به زادگاهم دلبسته‌ام. در میان کتاب‌هایم، یکی از محبوب‌ترین‌هایم، کتابی‌ست به نام شجره‌نامه که به نوعی، ترانه‌ای‌ست برای مردم اندکِ لیژ، مخصوصاً صنعتگرانش. آن‌ها مردمانی هستند که تمامِ تلاش‌شان را می‌کنند. در لی‌یژ هنوز شهروندان زیادی هستند که در خانه کار می‌کنند.

چون همیشه خودم را یک لی‌یژی دانسته‌ام، این داستانِ لی‌یژ را برای پایانِ مطلبم نگه داشتم: بعدازظهر است، در خیابانی تاریک و تنگ. تنها یک پنجره روشن است، متعلق به کافه‌ای کوچک که آدم اغلب در لی‌یژ می‌بیند، با پرده‌هایی کِرِم‌رنگ که نور را فیلتر می‌کند. ناگهان، در باز می‌شود. دو مرد را می‌بینیم که سومی را تا وسطِ خیابان می‌برند. عصا و کلاهش را پرت می‌کنند طرفش و در دوباره با خشونت بسته می‌شود. وسط خیابان، در میان چاله‌ی آب، مرد تلاش می‌کند که سرپا بایستد. عصایش را برمی‌دارد، کلاهش را بلند می‌کند، گیج تا جلوی در بسته رژه می‌رود، هلش می‌دهد تا باز شود و بعد فریاد می‌زند «شنبه می‌بینم‌تان دوستان من!»

همین مقدار کفایت می‌کند. ایده‌ای برای نشان دادن قلب ساده و پاک و روح لی‌یژ. چیزی که به من احساس لی‌یژی بودن می‌دهد، هرجا که باشم...

ترجمه‌ی نیما نگارستان


برچسب‌ها: ترجمه, ژرژ سیمنون
+ نوشته شده در  ۱۳۹۷/۰۲/۰۷ساعت 19:42  توسط نیما نگارستان  | 

جان و یوکو

پنج شش سال پیش، آنی لیبوویتز و عکاسی‌‌اش و رابطه‌اش با سوزان سانتاگ برای ما خیلی جذاب بود و هرچیزی که به لیبوویتز ربط داشت به ما هم ربط داشت. مثل هرچیزی که به بوکوفسکی، دیلن، وارهول یا آلن ربط داشت و برای ما خودِ زندگی بود و حتا از زندگی هم مهم‌تر بود.

حالا داشتم کتاب‌هایم را می‌ریختم دور که دیدم در همان سال‌ها، کتابی از آنی لیبوویتز را ترجمه کرده‌ام که مربوط می‌شود به حرف‌هایش درباره‌ی عکس‌هایش. خواندن دوباره‌شان لذت‌بخش بود و بفرمایید! لذتِ فصل سوم‌اش را هم با شما تقسیم می‌کنم!

 

سه. جان و یوکو

آن عکس جان لنون و یوکو اونو که روی زمین دراز کشیده‌اند، چند ساعت قبل از کشته شدنِ لنون، تاریخی ده ساله دارد. اولین عکسی که از جان لنون گرفتم در واقع اولین ماموریتِ مهم‌ام در مجله‌ی رولینگ استون، سال 1970، بود. قرار بود جَن ونر به نیویورک برود تا با لنون مصاحبه کند، وادارش کردم که مرا هم با خودش ببرد، بیشتر هم با توضیح این دلیل که من کم‌هزینه‌تر از هرکس دیگری بودم. با بلیتِ مخصوصِ جوانان پرواز می‌کردم و خانه‌ی دوستانم می‌ماندم. یوکو بعدها به من گفت که او و جان تحت‌تاثیر قرار گرفته بودند وقتی دیدند جَن جوانی مثل من را برای عکاسی از آدم‌هایی با آن شهرت آورده است. آن‌ها به عکاسانِ درجه‌ی یک جهان عادت داشتند و حالا این بچه جلوی‌شان بود. اما جان مثل بچه‌ها با من رفتار نکرد. به‌ام آسان گرفت. صمیمی و رُک بود و همکاری می‌کرد. آن جلسه برای من، یک‌جور کلاس برای حضور و کار در کنارِ آدم‌های مشهور بود. جان، چهره‌ای افسانه‌ای در بین مردم و همین‌طور مورد احترام و تحسین من، یادم داد که من هم می‌توانم خودم باشم.

من سه تا دوربین نیکون‌ام را به همراه یک لنز 105 میلی‌متری و روشنایی‌سنج همراه خودم بردم. وقتی‌که جان داشت با یوکو حرف می‌زد، من با دوربین مشغولِ پیدا کردنِ موقعیتِ مناسب بودم که جان برگشت و به من نگاه کرد. نگاهی طولانی. انگار به من خیره شده بود و من در همان لحظه عکس گرفتم. به سان فرانسیسکو که برگشتیم، جَن همین عکس را برای روی جلد انتخاب کرد.

ده سال بعد، جان و یوکو تازه آلبومِ Double Fantasy را منتشر کرده بوند و جاناتان کوت گفت‌وگویی با جان برای رولینگ استون انجام داده بود. اوایل دسامبر در داکوتا، من از آن‌ها در آپارتمان‌شان عکس گرفتم، اما چندروز بعد با ایده‌ی خاصی برای عکس، دوباره به سراغ‌شان رفتم. روی جلد آلبوم تازه‌شان عکسی از جان و یوکو بود که داشتند همدیگر را می‌بوسیدند. بوسه‌ای ساده به وقتِ خستگی. با خودم فکر کردم که مردم چه‌طور در تخت‌خواب به‌هم می‌آمیزند و از آن‌ها خواستم که همدیگر را لخت در آغوش بگیرند. آن‌ها هیچ ترسی از لخت ظاهر شدن نداشتند. روی جلد آلبومِ اول‌شان «دو باکره» لخت‌ مادرزاد بودند. هنرمند بودند. جان مشکلی با ایده‌ی من نداشت اما یوکو گفت که به دلایلی نمی‌خواهد شلوارش را دربیاورد. گفتم «آه، بذار همه‌چیز تن‌ات بمونه.»

یک عکس پولاروید از آن‌ها در حالی که با هم دراز کشیده بودند گرفتم و جان دیدش و گفت «تو دقیقا رابطه ی ما را ضبط کرده‌ای.» او پنج سال وقت صرف کرده بود تا به قول خودش تبدیل به شوهری اهل خانواده بشود. از پسرشان «شون» مراقبت بکند و این آلبوم تازه، بازگشتِ او به فعالیتِ موسیقایی‌اش بود. او مرا کنار کشید و گفت که می‌داند مجله یک عکسِ تکی از او برای روی جلد می‌خواهد اما او می‌خواهد که یوکو هم روی جلد باشد. او گفت که این موضوع خیلی مهمی است.

آن عکس را در یک بعدازظهر در اتاقی مشرف بر سنترال پارک گرفتم. قرار بود شب با هم برویم که نمونه‌ها را ببینیم، اما همان شب وقتی جان از جلسه‌ی تمرین‌اش به خانه برمی‌گشت، یک طرفدارِ مجنون به‌اش شلیک کرد. خبر را از جَن شنیدم. جان را به بیمارستانِ روزولت برده بودند و من هم رفتم که از جمعیت حاضر در آن‌جا عکس بگیرم. دور و بر نیمه‌شب، دکتری بیرون آمد. من روی صندلی ایستادم و از او که داشت خبر درگذشت جان را می‌داد، عکس ‌گرفتم. بعد به داکوتا رفتم و کنار جمعیتِ سوگواری که شمع در دست گرفته بودند، ایستادم.

آن عکس، حالا مثلِ بوسه‌ی خداحافظی می‌ماند. جَن تصمیم گرفت آن عکس را بدون هیچ تیتری، به‌جز لوگوی رولینگ استون، روی جلد کار کند. وقتی به آپارتمانِ جان و یوکو رفتم تا مدلی از روی جلد را به یوکو نشان بدهم، در اتاق تاریک روی تخت دراز کشیده بود. او گفت از کاری که کردیم خوش‌اش آمده.

آنی لیبوویتز – ترجمه‌ی نیما نگارستان

*عکس در واقع روی جلد شماره‌ی 335 مجله‌ی رولینگ استون. 22 ژانویه‌ی 1981 است.


برچسب‌ها: ترجمه, آنی لیبوویتز
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۶/۱۲ساعت 17:52  توسط نیما نگارستان  | 

من حرفی دارم که حتا خودم هم نمی‌فهمم، چه برسد به شما!*

بیدار که شدم دوستم رفته بود سر کار. نور از پنجره‌ی آشپزخانه می‌زد تو و فضای خانه‌ را طوری کرده بود که انگار توی کلیپی از کتی پری هستم و حتا دل‌ام خواست چیزی زیرلب زمزمه کنم. هرچند به خوشگلی کتی پری وقتی از خواب بیدار می‌شود نبودم.

همان‌طور روی زمین و لای پتوها نشستم و به سکوتِ خانه‌ی دوستم نگاه کردم. نمی‌دانستم باید چه‌کار کنم یا کجا بروم. نمی‌دانستم چه‌طور کارم به آن‌جا کشیده. کاری نداشتم. تنها بودم. کسی توی ذهن‌ام نبود. نه خانواده‌ای نه عشقی نه دوستی و نه حتا دشمنی. خالی و خواب‌آلود و بی‌ثمر. انگار پس از مدت‌ها از پیله‌ای ابریشمی دربیایی اما به‌جای پروانه، هم‌چنان کرم مانده باشی.  

از لای پتوها خودم را کشیدم بیرون و خزیدم روی مبل و بعد موبایلم را برداشتم تا شعری چیزی بنویسم که بفهم‌ام چه‌طوری‌ام. نه تکستی، نه تماسی و نه لایکی. خودم و موبایلم به هم نگاه کردیم. آن‌وقت چندتایی شعر نوشتم که دل‌شان چای می‌خواست یا درون‌شان باران می‌بارید یا دور ایستاده بودند و سیگارشان را روشن می‌کردند و این‌طوری کمی حال‌ام بهتر شد و توانستم بروم لخت و پتی زیر نورِ پنجره‌ی آشپزخانه بایستم و کتری را بگذارم روی گاز و زیرش را روشن کنم. بعد از آن‌جا به پتوها نگاه کردم که وسط هال توی هم پیچ خورده بودند و شکل یک داستان کوتاه از سوزان سانتاگ بودند: کسی یک معنیِ مهم درون‌شان کاشته بود اما من نمی‌فهمیدم.

کنار کتری، یک نخ سیگار کشیدم و بعد زیر کتری را خاموش کردم و لباس‌ام را پوشیدم و توی آینه به خودم نگاه کردم: شاید هم واقعاً همین آدم باشم. شاید همین درب‌وداغانِ بی‌حوصله‌ی خیره به آینه، من باشم. جلوی آینه ایستادم و سیگار کشیدم. دود را فوت می‌کردم توی صورت خودم که توی آینه ایستاده بود و دود را فوت می‌کرد توی صورتِ من! احمقانه‌ترین کارِ عالم. سیگار به دست، کوله‌ام را برداشتم و از خانه‌ی پرنور و ساکتِ دوستم زدم بیرون. کنار خیابان ایستادم و موبایلم را از جیبم درآوردم و برای دوستم نوشتم «واقعاً دیشب چی شد؟» دوست‌ام درجا جواب داد «برو گم‌ شو بابا!» موبایل به دست ماندم. این دیگر نه کلیپی از کتی پری بود و نه داستانی از سوزان سانتاگ. کنار خیابان منتظر شدم تا ماشینی بایستد و راننده‌اش ازم بپرسد «کجا می‌ری؟» و من جواب بدهم «چه می‌دونم!» و بعد سوار شوم.

 

*عنوان داستانی از احمدرضا احمدی که برای نوجوانان نوشته و من البته تغییرش داده‌ام تا نه به درد نوجوانان بخورد و نه به هیچ درد دیگری.

 


برچسب‌ها: یک گلوله برای ژنرال
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۵/۱۰ساعت 19:57  توسط نیما نگارستان  | 

اگر البته دیر نشده باشد...

خب برگشتیم خانه چون هوا به‌طرز شرم‌آوری گرم بود. به‌نوبت رفتیم حمام و بعد غمگین ولو شدیم روی مبل‌ و سیگار کشیدیم و با چشم‌های چپ‌شده به دود سیگارمان نگاه کردیم و کمی حرف‌های غمگنانه زدیم دراین‌باره که دنیا به هیچ دردی نمی‌خورد و آدم‌ها از وقتی عقل‌رس می‌شوند – یا حتا زودتر – فقط ناامیدانه سعی می‌کنند راهی پیدا کنند که دنیا برخلافِ ذاتش، به دردی بخورد و ما حالا بالاخره بی‌خیال شده‌ایم و دست کشیده‌ایم و قبول کرده‌ایم که دنیا همین است که هست و قرار نیست به دردی بخورد. بعد حال‌مان بهتر شد و گشتیم توی هاردها و سری جنگ‌ ستارگان را پیدا کردیم و به‌ترتیبِ سالِ ساخت تماشا کردیم. وسط فیلم ‌خوابیدیم، جوک ‌ساختیم، غذا ‌پختیم، داستان ‌گفتیم و بهترین‌اش وقتی بود که وسطِ فیلمِ پنجم، صدا را قطع کردیم و خودمان جای شخصیت‌ها دیالوگ گفتیم و فهمیدیم که نسبت به سال‌های قبل در این یک مورد، خیلی پیشرفت کرده‌ایم!

دو روز را همین‌طوری گذراندیم و بعد دوستم گفت که باید برود سر زندگی‌اش و باز همه‌چیز سیاه و سفید شد و دنیا به خوب و بد تقسیم شد و خوبیِ دنیا برای ما، مثل یک قطره‌ی کوچک باران در صحرای تفتیده‌ی بدی بخار شد و رفت هوا. انگار نه انگار که اصلاً وجود داشته. دوستم که رفت، فعل‌های آخر جمله که همه جمع بودند، مفرد شدند و دیگر سیگار نمی‌کشیدیم، می‌کشیدم و زیرسیگاری خیلی دیر پر می‌شد و چراغ آشپزخانه اصلاً روشن نمی‌شد و مبل آن‌قدر جا داشت که می‌ترسیدم همان‌طور نشسته، گم شوم. برایش نوشتم «کورمک مک‌کارتی یک‌جایی حرکت ماه روی سیم‌های برق را مثل یک نتِ سمجِ موسیقی توصیف کرده و یک‌جا هم تماشاگران یک چاقوکشی را وقتی که در پایان چاقوکشی از جا بلند می‌شوند که بروند دنبال کارشان، مثل پرنده‌هایی توصیف کرده که از روی سیم می‌پرند.» و بعد خیره به صفحه‌ی موبایل، منتظر ماندم تا جواب بدهد و آن‌وقت چیزی که واقعاً می‌خواستم بگویم را برایش بنویسم...

 


برچسب‌ها: شرح حال, ذکر مصیبت
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۴/۱۶ساعت 1:9  توسط نیما نگارستان  | 

برای چی تقصیر منه؟ الان کجاش تقصیر منه؟ و آیا برای پیدا کردن مقصر دیگر پیر نشده ایم؟

از همه که نه، اما من واقعاً از شما انتظار دارم که وقت شادکامی و شادابی و شادمانی، این‌قدر بی‌شعور نباشی و یادت باشد زمانی بود که نه کامت شاد بود نه آبت شاد بود و نه مانت شاد بود و در آن زمان، ما رفیقِ غم و غصه‌ و درد و مرض‌ات بودیم و شانه‌ای بودیم که اندوه‌ات را رویش گریه می‌کردی بی‌صاحاب شده! درست نیست که حالا فراموش کنی و سرت به کار خودت باشد و یادی از ما نکنی ای فرشته‌ی مغضوبِ خدا! می‌دانم که ما آن‌قدر درد داریم که به وقتِ شادی، دل‌مان می‌خواهد تا می‌توانیم حالش را ببریم، اما اگر از آن‌طرف نگاه کنی می‌بینی موجودی هستی خودخواه و خودشیفته و ای بسا دورو که هرچه می‌گفتی تنها برای کسب و جلبِ هم‌دردی و غمخواری ما بوده است که بدانیم تو داغانی و شانه‌مان را از گردوخاک زمانه پاک کنیم و درد خودمان را بگذاریم توی پستو و نوشیدنیِ گرم برایت بیاوریم و بنشینیم پای غصه‌های دلت. خب! پاک کردیم و کنار گذاشتیم و آوردیم و نشستیم و گوش دادیم! اندوه که تمام شد هم رفتی و نبودی و ما نرفتیم و بودیم و غم و غصه‌ی خودمان را چرتکه می‌زدیم. باشد. فدای سرت. نخواستیم. خوش باشی! سلامت باشی! اما رفیقا! شفیقا! یارا! درست است که حالا که دوباره افتاده‌ای به روزگارِ سیاهی و تیرگیِ اندوه و گله از جفای یار، باز یاد ما کنی؟ دور از جانِ شما، مگر ما را خر گیر آورده‌ای؟ و حتا اگر خر گیر آورده‌ای، عزیز من، انصاف داشته باش! انقدر بارمان نکن! بگذار نفس بکشیم خیرندیده!

حالا بگو ببینم دردت چیه دوباره؟!

[از نامه‌ی کاترین زتاجونز به یهودای اسخریوطی/ کتابِ نامه‌های کاترینِ زتا/ ترجمه‌ی نیما نگارستان]


برچسب‌ها: ذکر مصیبت
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۴/۱۲ساعت 18:11  توسط نیما نگارستان  | 

ماجرای شگفت‌انگیز کنسرت آقای زمان

اولین کنسرتی که من رفتم، کنسرت حسین زمان بود. اون اوایل که پاپ تازه مجوزدار شده بود، هیچ‌کس نمی‌دانست باید چه‌کار کند و مثل همه‌ی وقت‌های هیچ‌کس-نمی‌داند-باید-چه‌کار-کند، در آن روزها هم همه شروع کردند به تقلید از آن‌هایی-که-می‌دانستند-دارند-چه‌کار-می‌کنند. حسین زمان ادای ستار را درمی‌آورد و من هم که توی یک روزنامه‌ی خیلی کوچک کار می‌کردم رفتم گزارش کنسرتش را بنویسم. در آن‌روزها واقعاً برایم مهم نبود کی می‌خواهد بخواند، چون اصلاً از کنسرت بدم می‌آمد. همین‌حالا هم اگر باب دیلن سرکوچه‌مان کنسرت برگزار کند، نمی‌روم. مثلاً بروم که چی بشود؟  اگر یک جوابِ مناسب برای این سوال پیدا کردید، به من هم بگویید که بروم.

نیم ساعت دیر رسیدم، چون آن‌روزها سیگاری قهاری بودم و فکر می‌کردم اگر روزی سه‌پاکت سیگار نکشم، احمق، عادی و رسوای زمانه هستم و ضمناً بدنم هم می‌کشید و شش‌هایم با این دودِ معرکه حال می‌کردند و مدام می‌گفتند «بکش عوضی! بکش! این کمه!» و من هم کمل، مالبرو، وینستون، مگنا، فروردین، تیر، اردیبهشت و هرچیز دیگری که می‌شد دورش را کاغذ پیچاند و آتش‌اش زد را می‌کشیدم. برای همین، آن‌قدر با دوستم سیگار کشیدیم و چرت‌وپرت گفتیم که حساب زمان* از دستم در رفت و نیم ساعت دیر رسیدم.

وقتی رسیدم همه داشتند غر می‌زند. کنسرت آقای زمان، تاخیر داشت و انگار قرار بود اصلاً برگزار نشود چون یک‌جایی مخالفت کرده بود. ما هم عصبانی شدیم و سیگارهای‌مان را روشن کردیم و یکی‌درمیان تصمیم گرفتیم آخر سال مهاجرت کنیم برویم یک‌جایی که بشود با خیالِ آسوده رفت کنسرت حسین زمان. بعد یکی دو نفری شروع کردند با یکی دو نفر مسئول صحبت کردند و چندنفری صورت‌شان به علت عصبانیت یا فشار خون بالا، قرمز شد و چشم‌هاشان گراز شد و صداها بالا رفت و ناگهان درها باز شد و بلیت‌هامان را گرفتند جر دادند و رفتیم داخل نشستیم. صورت‌های قرمز آب‌معدنی خوردند و من فکر کردم عوضی‌های گه. چون آن‌روزها آب‌معدنی لوس‌بازی بود و این‌‌طور نبود که همه آب‌معدنی دست بگیرند. البته من مشکلی با آب‌معدنی نداشتم. مشکلم با آدم‌هایی‌ بود که می‌خواهند وضع موجود را با سروصدا و سرخ شدن و داد و هوار، تغییر دهند.

نیم ساعت هم توی سالن نشستیم و کم‌کم همه با هم دوست شدیم و سیگار به هم تعارف کردیم و درباره‌ی فیلم و سینما حرف زدیم و بعد با این دلیل موجه که «چرا به ما اهمیت نمی‌دهند و قانون شهروندی رعایت نمی‌شود و حالا که آن‌ها اهمیت نمی‌دهند ما چرا اهمیت بدهیم؟» سیگارهایمان را توی سالن روشن کردیم. یک دقیقه بعد شش هفت نفر آمدند و خیلی مودبانه گفتند سیگارها‌تان را خاموش کنید، زن و بچه نشسته! ما هم خاموش کردیم. منطقی بود. فقط ما جوان بودیم و اصلاً مفهومِ «زن و بچه» را درک نمی‌کردیم. بعد خودمان شروع کردیم به خواندن آهنگ‌های آقای زمان. الان خیلی دلم می‌خواهد برای تصویر کردن مناسب فضا، یک قسمتی از ترانه‌ها را برای‌تان نقل کنم، اما خدا شاهده که حتا یک‌خط از آن ترانه‌های مزخرف را هم به‌خاطر ندارم. خلاصه می‌خواندیم و احساس می‌کردیم داریم ووداستاک را تجربه می‌کنیم که بالاخره آقای زمان آمد. یک‌چیزی شبیه بهروز افخمی پوشیده بود که آن‌روزها خیلی مد بود و حالا فقط بهروز افخمی و مهران مدیری هنوز همان‌طوری می‌پوشند. برایش دست زدیم و بعد نشستیم ببینیم چی می‌خواهد بگوید. آقای زمان لبخند زد، برگشت به گروه‌اش نگاه کرد، لبخند زد، میکروفن را امتحان کرد و وقتی دیگر داشت شورش را درمی‌آورد، بالاخره زبان باز کرد و گفت «سلام!» یک‌عده‌ای ناگهان هشت ساله شدند و مثل دوران مدرسه داد زدند «سلام!» بقیه هم سری به تاسف برای خودشان و تاریخ مملکت‌شان تکان دادند. بعد آقای زمان برگشت و به گروه‌اش گفت «بچه‌ها بریم؟» و من هم به بغل‌دستی‌ام** گفتم «الان یه ساعته می‌خوام همینو بگم!» و قاه قاه خندیدیم. در میان خنده‌ی ما، گروهِ آقای زمان، کار خودش را شروع کرد و چنان سروصدایی راه انداخت که بیا و ببین! بهتر از همه هم درامر بود که خیلی موفقیت‌آمیز داشت همه‌مان را کر می‌کرد. بیست ثانیه‌ی اول دست زدیم و جیغ زدیم و بعد همه ساکت شدیم و رفتیم تو نخ درامر که داشت خودش را شهید می‌کرد. آقای زمان هم توی هوا بود و هفت هشت ثانیه دیرتر شروع به خواندن کرد و خلاصه آهنگ اول را نخواند، رید. میکروفن‌ها سوت می‌کشیدند، صدای کی‌بورد موفق شد حتا صدای درامز را هم محو کند و حسین زمان بیچاره با صورتِ قرمز، رگ‌‌های بیرون زده هرکدام از قرارِ پنج سانتیمتر و دانه‌های عرق، سعی می‌کرد صدای متین و مهربان‌اش را به گوش ما برساند. آلودگی صوتی اول که تمام شد، از جایم بلند شدم و داد زدم «بچه‌ها بریم؟» و بعد همه قاه قاه خندیدیم.

البته که من برای رفتن جدی بودم و وقتی آقای زمان داشت به‌خاطر «مشکلات فنی» عذرخواهی می‌کرد، من و بغل‌دستی‌ام راه‌مان را به بیرون از سالن باز کردیم. هوا داشت تاریک می‌شد و بوی ساندویچ می‌آمد و من که آل پاچینوی درونم بیدار شده بود، سیگاری به سبک او روشن کردم و به بغل‌دستی‌ام گفتم «تو کدوم‌وری می‌ری؟» بغل‌دستی‌ام گفت «از این‌وری!» گفتم «من هم!»

 

 

  *حالا اگر بالای این نوشته را جویس امضاء کرده بود، همه به بازی با کلماتِ جذابِ آقای جویس اشاره می‌کردند که چه‌طور از کلمه‌ی «زمان» دو معنا بیرون کشیده!

**ماجرای آشنایی با این بغل‌دستی در این متن نیامده است. در این حد بدانید که در آن‌روزها من بسیار جذاب بودم جوری که هرکس از نزدیک می‌دیدم از آن‌همه زیبایی، اشک می‌ریخت. البته حالا هم هرکس مرا می‌بیند، اشک می‌ریزد اما به دلایل متفاوتی! 


برچسب‌ها: یک گلوله برای ژنرال
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۴/۰۷ساعت 19:6  توسط نیما نگارستان  | 

یک شعر واقعاً کوچک!

 

 

شعری کوچک
که همه‌جا جا می‌شود:
در این کوچه‌ی باریک
در این فنجان چای
در دلِ تو!


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۳/۲۷ساعت 16:56  توسط نیما نگارستان  | 

برگرد خونه اولیس! مسخره‌شو درنیار!

خیلی‌چیزها را هم کشف می‌کنیم و از کشف‌شان متعجب می‌شویم و بعد مثل یک بیماری باهاشون زندگی می‌کنیم. مثل وقتی که فهمیدیم زندگی‌مان به انتظار گذشته است. بعد به جای این‌که دیگر منتظر نباشیم، یاد گرفتیم چه‌طور منتظر باشیم که دردش کمتر باشد. در اصل، ما هرکاری می‌کنیم که دردش کمتر باشد. شما هم سخت‌اش نکن برای خودت. یک زندگی‌ای پیدا کن و یک روالی و خودت را بینداز توی همان روال و این‌قدر هم سوال‌های تخمی نپرس. چون اگر کسی جواب را می‌دانست باور کن وقت‌اش را با تو و برای تو تلف نمی‌کرد. تو برای وقت تلف کردن هستی. خودت هم می‌دانی. ببین! این تهِ وجودت است. ببین جز اتلاف وقت چیز دیگری هم داری؟ نه‌خیر. هیچ‌چی. وقتی بودی که تلف شده‌ای و حالا می‌خوای ثابت کنی که این‌طور نیست! این‌طور هست و تو چی را به کی می‌خواهی ثابت کنی آخر بنده‌ی احمق؟! یادت هست زمانی را که چیزهایی می‌خواستی؟ چیزهایی که بقیه نمی‌خواستند و تو فکر می‌کردی چه‌قدر همه دیوانه‌اند که ارزش چیزهای واقعی را نمی‌فهمند! حالا بیا بگو ببینم کی دیوانه است؟ تو یا آن‌ها؟ احمق جان فکر کردی چی؟ آی‌کیو داری؟ خنده‌ات جولیا رابرتزی است؟ جین‌ات اصل است؟ معنی آن رنگ قرمز روی دیوار را فهمیده‌ای و کسی نفهمیده؟ کادر زیبا را دیده‌ای و کسی ندیده؟ قهوه‌ی خوشمزه را خورده‌ای و کسی نخورده؟ فکر کردی تکی؟ تنهایی؟ یونیکی؟ ویژه‌ای؟ خاصی؟ آسی؟ حالا فکر کردی نیستی؟ خاص نیستی؟ آس نیستی؟ هستی؟ نیستی؟ سخت‌اش نکن!

همه مثل هم هستیم. ببین! این قهوه‌اش را دوست دارد، این عینکش را دوست دارد. این ریتم کند را و این ریتم تند را. بیا عکس بگیر از همه‌شان. بیا! این دوربین مدل خاصی هم نیست. خودت را نکش که چرا این مدل را داده‌ام دست‌ات. چه فرقی می‌کند؟ بیا این دسته‌ی خوشبخت و همیشه‌خندان هم هستند که هرکاری که بکنی برایت دست می‌زنند. خب؟ راضی هستی؟ همین روال را دوست داری؟ بعد دوباره شروع به سوال کردن نکنی‌ها! یک روال و زندگی دیگر نخواهی‌ یک‌وقت. فرقی نمی‌کند. همه مثل هم هستند. فقط وقتی سخت می‌شود که دنبال مرغ همسایه بدوی. مرغ خودت را بچسب عزیز من! دوست‌اش نداری؟ کی دارد؟ کی مرغ خودش را دوست دارد؟ هیچ‌کس؟ خب حالا تو مرغ خودت را دوست بدار تا بشوی یونیک! خاص! آس! ها؟ فقط یک روال. یک روال پیدا کن! دردش کمتر است. دقیقاً همان‌طور که می‌خواستی! نه؟


برچسب‌ها: شرح حال, ذکر مصیبت
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۳/۲۵ساعت 19:56  توسط نیما نگارستان  | 

جابربن حیان یا ابوریحان بیرونی؟

بسیار آسان‌تر بود اگر از این خیابانی که رد می‌شویم هر روز، رد نمی‌شدیم هر روز و از یک خیابان دیگری رد می‌شدیم هر روز که این خیابانِ هرروز نباشد. چون هرچه‌قدر هم که بلد باشی و زندگی کرده باشی و دنیادیده باشی باز لجنِ خاطرات از یک‌جایی می‌زند بالا و اشتهایت را کور می‌کند و چشم‌ات را کور می‌کند و دل‌ات را کور می‌کند و همه‌چیزت را کور می‌کند که نبینی و بعد هم نشنوی و بعد هم بیفتی یک‌گوشه‌ای و خودت را، پدرت را، جدت را و باقی‌ِ چیزهایی که می‌شود را، لعنت کنی و یک ادایی هم از خودت دربیاوری که یعنی خیلی می‌فهمی و خیلی صبوری و کوهِ دردی و آخرش هم یک‌جوری خودت را راضی کنی که «نه! زیاد هم بد نیست و زندگی هم بد چیزی نیست و حالا این لیوان چای را بنوش و با این دوست کمی حرف بزن و ببین این شب چه کادر قشنگی دارد و این پیرهن چه رنگِ خوبی دارد و این آهنگ چه ریتمِ مهربانی دارد و این لبخند هم بدک نیست‌ها!» اما واقعیت این است که فقط آن خیابان را فراموش کرده‌ای و دردت کم شده و تو هم انسانی هستی مثل بقیه که بلدی احمق باشی و راضی بشوی و یک‌جوری دوام بیاوری تا روز بعد که باز گذرت به همان خیابان بیفتد و آه از نهادت بلند شود و لجن خاطرات بزند بالا و کور و کر و لال شوی! واقعیت این است که همه‌چیز خیلی بد است و زندگی هم بد چیزی است و این لیوان چای هم مزخرف است و این دوست هم حوصله‌ات را سر می‌برد و این شب، تاریک و مضطرب و جان‌فرسات و این پیرهن رنگِ خوبی ندارد و این آهنگ تکراری و پرملال است و حتا چشم دیدن این لبخند را هم نداری!


برچسب‌ها: ذکر مصیبت
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۳/۱۱ساعت 22:9  توسط نیما نگارستان  | 

یک عشق خیلی کوچک بدک نیست*

خواب دیدم رفتیم مجلس عزا. بیرون ایستاده بودیم و سیگار می‌کشیدیم که یکی گفت «این‌جا رسم اینه که با سنگ بزنن‌مون! الان شروع می‌شه!» بعد هم شروع شد. از بالای دیوار سنگ بود که می‌بارید و تو خم شدی و گفتی «منو ازاین‌جا سالم ببر بیرون، فکر کنم دوسِت دارم.» بازویت را گرفتم و بعد با هم دویدیم. بعدش بیدار شدم و دیدم قلبم هنوز می‌تپد. نه عزایی نه سنگی نه دوستت دارمی! پروپرانول خوردم.

 

 

*چارلز بوکوفسکی


برچسب‌ها: تعریف خواب, ذکر مصیبت
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۱/۱۵ساعت 22:41  توسط نیما نگارستان  | 

چون می‌دانم پرنده‌ای هست که شب‌ها می‌آید و بی‌خبر مرا می‌خواند!

دوره‌ای در زندگی هست که خود خدا هم بیاید پایین و بگوید «گوزو! انقدر باد به غبغبت ننداز!» حاضر نیستیم قبول کنیم. من فقط می‌خواهم بگویم خوش‌ به حال آن‌ها که این دوره‌ی زندگی‌شان یا خیلی طولانی است یا در میانه‌اش می‌افتند و می‌میرند. چون وقتی این دوره بگذرد آدم فقط جرواجر می‌شود! و خدا هم دیگه پایین بیا نیست! حالا بیا خودت رو بکش!


برچسب‌ها: ذکر مصیبت
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۱/۱۳ساعت 5:26  توسط نیما نگارستان  | 

دیشب خواستم بخوابم اما مگه تو گذاشتی؟

   برای مغز داغان، خوابیدن راحت، یک آرزوی دور و بعید است. آدم درد که داشته باشد خوابش نمی‌برد. درد هم اگر خدا خیلی دوستت داشته باشد، جسمی‌ است و اگر خدا اصلاً نداند که تو کی هستی و این‌جا چه‌کار می‌کنی، دردت روحی خواهد بود. همین بی‌توجهی خدا به آدم خیلی دردآور است. یعنی تو فکر کنی یک خدایی هست که محل سگ به‌ات نمی‌گذارد. نصف هنر جهان بر همین اساس شکل گرفته و بقیه‌اش هم مال کسانی است که می‌خواهند بگویند اصلاً خدا نیست که محل سگ بگذارد یا نگذارد. درواقع اصل مسئله را پاک کرده‌اند و راحت دارند زندگی‌شان را می‌کنند. اما من دارم از این حرف می‌زنم که تو یکی را دوست داری و این یکی هم می‌رود یکی دیگه را دوست می‌دارد و توی این مدتی که او دارد یکی دیگه را دوست می‌دارد تو دو راه داری: یک، بروی یکی دیگه را دوست بداری تا اوی اولی برگردد یا دو، بنشینی یکی بزنی تو سر خودت یکی بزنی تو سر کائنات. این‌هایی که راه اول را انتخاب می‌کنند، عقل سالم دارند و آن‌هایی که راه دوم را انتخاب می‌کنند هرجای سالمی هم که داشته باشند بعد از یک مدتی دیگر نخواهند داشت. درب‌وداغان می‌شوند و اگر توی یکی از داستان‌های ری برادبری می‌بودند، احتمالاً بازیافتی چیزی می‌شدند. عینهو ربات.  حالا البته من دارم «در انتظار گودو» را می‌خوانم و درست است که خیلی از برادبری دورم اما واقعاً چیزی از علمی/تخیلی کم ندارد. یعنی اصلا بکت در ژانر علمی/تخیلی می‌نویسد. اصلاً حالا که این‌طور شد، همه دارند در ژانر علمی/تخیلی می‌نویسند. یعنی این‌چیزی که ما داریم می‌خوانیم یا علمی/تخیلی است یا دل ما تنگ است و از دوری یار بی‌تاب. این است که مغز داغان می‌شود و برای مغزی که داغان شده، خوابیدن راحت، یک آرزوی دور و بعید است. 


برچسب‌ها: ذکر مصیبت
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۱/۰۹ساعت 20:1  توسط نیما نگارستان  | 

حالا که قرار است بروی، برو، عنش رو درنیار!

رفتیم جلسه‌ی قصه‌خوانی. اصلاً هم این‌طوری نیست که من مدام جلسه‌ی قصه‌خوانی بروم. نه کسی خوشش می‌آید من برایش قصه بخوانم و نه من خوشم می‌آید کسی برایم قصه بخواند. آن هم چیزی که خودشان نوشته‌اند. بی‌رمق، مچاله، بی‌سروته و پر از تف و عرق و زجر برای زنده کردن چیزی که اصلاً هیچ‌وقت زنده نبوده. مرده‌ای در حال سیخونک کردن مرده‌ای دیگر. این‌طوری که، با صدای گرفته، دل گرفته، روده‌ی گرفته، روح گرفته، پر از ادا و اطوار، آن بالا یکی دارد سعی می‌کند قصه‌ی این پسر جنوبی را تعریف کند که ماهی‌هایش را کسی نمی‌خرد. چون مادرش دور از جان، «هرجایی» است. ما هم در این کشتیِ از ازل شکسته نشسته‌ایم همه با هم با فندک‌های روشن و موج مکزیکی در تلاش برای «ساختنِ فضا».

اما قصه‌ی واقعی از آن‌جا شروع شد که من نیمه‌شب از خواب بیدار شدم و دیدم نصف بدنم فلج است و طبیعتاً اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که «خدایا رمز هاردم را به کسی نگفته باشم!» بعد آن‌قدر وضع‌ام بد شد که از شوخی گذشت و بقیه را بیدار کردم و با آه و فغان و سر و صدا و داد و قال، همه با هم مثل سیرکی از عجایبِ دور دنیا، رفتیم بیمارستان. سالن اورژانس نیمه‌تاریک بود و شلوغ و همه‌ی تخت‌ها پر از خون و چرک و درد و مرض. عزراییل دم در داشت سیگار می‌کشید و تخم نمی‌کرد برود داخل. ما رفتیم.

نشستم روی تخت و تا دکتر بیاید بالای سرم به پرستاری نگاه کردم که دستکش یک‌بارمصرف کرده بود دستش و شلوار همه را می‌کشید پایین و انگشت می‌کرد تا فیها خالدون‌شان و تا وقتی‌که جیغ‌شان درنمی‌آمد، بی‌خیال نمی‌شد. این‌که دنبال چی می‌گشت را خدا هم نمی‌دانست. چندنفری را سکته داد تا این‌که موبایلش زنگ خورد و یک جماعتی با خوشحالی صلوات فرستادند!

دکتر جوان، لوس، عن و بی‌پدرمادری آمد بالای سرم و عشوه و ادایی درآورد که مادر آن پسرک ماهی‌فروش هم برای جلب مشتری از خودش درنمی‌آورد و بعد هم گفت «نگران نباش، چیزی نیست. مال استرس زیاده! کارت چیه؟» جواب دادم «نویسنده‌ام.» خودم هم دیگر قبول ندارم نویسنده‌ باشم اما خوشم می‌آید ببینم این کلمه با آدم‌ها چه‌کار می‌کند. این یکی کمی خیره نگاه‌ام کرد و بعد گفت «عه... چه عالی... چی می‌نویسی؟» گفتم «هیچی.» گفت «چه نویسنده‌ای هستی که هیچی نمی‌نویسی.» و به جوک بی‌نهایت جذابش خندید. جوری که توانستم دندان‌های ردیفش، زبان کوچکش، آئورتش و همین‌طور عفونت مجاری ادرارش را ببینم. خوب که خندید گفت «می‌خواستم بگم یه مدتی مرخصی بگیر، استراحت کن، اما انگار خودت زودتر دست‌به‌کار شدی!» و باز عفونت مجاری ادرارش را نشانم داد و رفت. اما پرستارش ایستاد تا فشارخونم را بگیرد. گفت «واقعاً نویسنده‌ای؟» گفتم «آره!» گفت «کتاب داری؟» گفتم «نه! اولوالعزم نیستم! پیامبر بی‌کتابم! اما معجزه دارم.» خندید. فشارم افتاد. گفت «معجزه‌ات چیه؟» گفتم «ندیدی مگه؟ قوم‌ام رو می‌خندونم!» آن‌وقت دوباره معجزه شد!

[از فصل اول رمانِ «فیزیک کوانتوم، ترمودینامیک و آدم‌فضایی‌های عاشق» نوشته‌ی نیما نگارستان]


برچسب‌ها: یک گلوله برای ژنرال
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۱/۰۷ساعت 17:47  توسط نیما نگارستان  | 

حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی...

با دوستم مجله ورق می‌زدیم که آن بیرون باران شروع کرد به باریدن. من به تخمم هم نبود اما دوستم باران را دوست داشت و مجبورمان کرد برویم پایین بایستیم زیر باران سیگار بکشیم انگار عاشق باشیم. من این «انگار عاشق باشیم» را گفتم و دوستم گفت «ربطی ندارد. برای لذت بردن از باران حتماً نباید عاشق باشی!» گفتم «دیگه حرف مفت نزن تو رو خدا!» و دوستم هم قبول کرد که چرت گفته! باران که مال ما نیست. باران مال شماست. مال توست اصلاً. تو که ابریشم قیمت ندارد حیف از آن موهای تو! تو که بلدی چرخ گردون را به کام خود بگردانی! گیس دنیا را ‌بگیری و مجبورش ‌کنی برود به چپ یا به راست یا هرطرف که تو دوست داری. وگرنه برای ما باران، درد است و مرض. نفس‌تنگی می‌آورد و حتا دوسه نفری را می‌کشد. البته ما هم می‌توانیم از باران لذت ببریم. ما که می‌گویم منظورم آن‌هاست که عاشق نیستند  و غلط می‌کنند اگر هوای عاشقی به سرشان بزند. می‌توانیم ما هم از باران لذت ببریم. به شرطی که مغزمان پاره‌سنگ بردارد. که برنمی‌دارد. متاسفانه. سعی هم می‌کنیم که بردارد. برنمی‌دارد آقا. محتاج جنگ نیست. برنمی‌دارد.

یک‌کمی که ایستادیم، دوستم دلش خواست از عشق و عاشقی‌اش تعریف کند. گفت «می‌دونی اولین‌بار پایین همین خیابون، ببین اون‌جا، دقیقا اون‌جا که یه سمند ایستاده...» بعد دستش را کشید که خوب و دقیق نشانم بدهد کجا بوده که اولین‌بار عاشق شده. برگشت به من نگاه کند که ببیند مکانش را درست فهمیده‌ام؟ خوب توی کله‌ام فرو رفته که کدام گوری بوده که عاشق شده؟ اما من دیگر آن‌جا نبودم. به‌طرز غریبی، غیبم زده بود. باران بر جای خالی‌ام می‌بارید. باد بر جای خالی‌ام می‌وزید و هیچ‌کس هم دیگر نفهمید من کجا رفته‌ام. کجا گم شدم. هیچ‌کس.


برچسب‌ها: شرح حال, ذکر مصیبت
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۱/۰۶ساعت 0:22  توسط نیما نگارستان  | 

امتحان

به سوال حافظ، همراه با شرح و رسم شکل، پاسخ دهید! (دو نمره)

سوال حافظ: ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی/ عیش بی یار مهیا نشود، یار کجاست؟


برچسب‌ها: امتحان, شعر
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۱/۰۴ساعت 16:52  توسط نیما نگارستان  | 

عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده/ بازگردد یا برآید چیست فرمان شما؟

همچنان که سال نو می‌شد، نشسته بودم توی حیاط و یک کیک نصفه‌ونیمه هم گذاشته بودم روی زمین برای مورچه‌ها. دلم می‌خواست مورچه‌ها خوب دورش جمع بشوند و بعد تصمیم بگیرم که باهاشان چه‌کار کنم. می‌توانستم آب بگیرم روی‌شان یا با فندک کباب‌شان کنم. می‌توانستم پا بگذارم روی‌شان تا له‌ولورده شوند. می‌توانستم با انگشت له‌شان کنم یا نوشابه‌ بریزم که توی شکرش شنا کنند. اولین عیدی بود که تنها بودم و اولین عیدی بود که منتظر هیچ‌کس نبودم. نه تبریک کسی را انتظار می‌کشیدم و نه برایم مهم بود به کسی تبریک بگویم. خودم بودم و کیک و مورچه‌ها. مثل خدا و زمین و ما. به مورچه‌ها که دور کیک جمع می‌شدند نگاه کردم و دیدم چه‌قدر برای او سخت است که همچین موقعیتی را ببیند و دخالت نکند. خیس‌مان نکند. آتش‌مان نزند. له‌مان نکند. دیدم سخت است و به‌اش حق دادم که سربه‌سرمان بگذارد. هرکس دیگری هم که بود همین‌کار را می‌کرد.

همه‌مان همین‌کار را می‌کردیم و همین‌کار را می‌کنیم. با مورچه‌ها، با دوستان و دشمنان، با هم. زیاد هم دور از ذهن نیست که این‌طوری باشیم. کمی از او در ما دمیده شده است و ما هم خوب بلدیم ازش استفاده کنیم. هر روز هم که می‌گذرد، راه‌های تازه‌تری پیدا می‌کنیم. شب‌ها که بی‌خواب به سقف زل زده‌ایم دنبال راه تازه می‌گردیم. همه از دم. کارمان همین است. خوشی‌مان همین است و زندگی‌مان همین است.

کیک که از مورچه‌ها سیاه شد، تصمیم‌ گرفتم که ول‌شان کنم به حال خودشان. کاری به کارشان نداشته باشم و این‌طوری به او هم گفتم که دست از سر ما بردارد. یعنی اگر می‌شود، در این سالِ به ظاهر نو، بگذارد سرمان به کار خودمان باشد و کاری به کارمان نداشته باشد. کیک را بگذارد وسط و بگذارد خودمان درباره‌اش تصمیم بگیریم. ببینم می‌تواند؟


برچسب‌ها: شرح حال, چیزهایی هست که به تخمم هم نیست
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۱/۰۱ساعت 1:24  توسط نیما نگارستان  | 

نامه – 1

عزیز من!


برچسب‌ها: نامه
+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۱۲/۲۶ساعت 21:14  توسط نیما نگارستان  | 

حتا بهتر از گاندی، بهتر از فرانچسکوی قدیس، بهتر از پرنده ها حتا

من نه می‌خواهم دنیا جای بهتری باشد نه می‌خواهم یک‌چیزهایی باشد که حالم بهتر شود. یک عکس اودری توتو دارم، یک پاکت سیگار دارم که کشیدنش برایم ممنوع است و کلی وقت که منتظر تو باشم. بقیه‌اش هم مفت چنگ شما. حالا هی بدوید!


برچسب‌ها: هایکو, شرح حال
+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۱۰/۲۱ساعت 22:36  توسط نیما نگارستان  | 

فقط دوست ندارم جزو این بازی باشم

           

همان وقتی که دیلن اسکار نوبل را برد! من گشتم توی گفت‌وگوهای دیلن که یکی را این‌جا منتشر کنم. دو سه تایی گفت‌وگوی بلند ازش ترجمه کرده‌ام که به درد وبلاگ نمی‌خورند و گزیده‌شان را هم نمی‌شود کار کرد چون حرف زدن دیلن جوری‌ست که در هر جمله به چیزها، آدم‌ها یا مکان‌هایی اشاره می‌کند که هشتاد درصدشان را هیچ‌کس نمی‌شناسد و من هی باید در پاورقی توضیح بدهم و نتیجه‌اش می‌شد مثل پاورقی‌های کمدی الهی ترجمه‌ی شجاع‌الدین شفا! این شد که آخر به این یکی رضایت دادم که در آن دیلن نقش لیلا حاتمی را بازی می‌کند و حسابی از خجالت پرسشگر محترم درمی‌آید.

حالا عجالتاً این را داشته باشید تا باز هم بگردم. گفت‌وگو در 22 ماه مه 1965 در Disc Weekly منتشر شده. آن‌روزها دیلن 24 سال‌اش بود.

و البته ترجمه‌ی این گفت‌وگو تقدیم می‌شود به لیلا حاتمی که خوب کاری کرد!

***

می‌شود به من بگویید که کِی و کجا به دنیا آمدی؟

نه. خودت برو پیدا کن. کلی بیوگرافی از من هست که می‌توانی بخوانی. از من نپرس کجا به دنیا آمدم و کجا زندگی می‌کنم. از این سوال‌ها نپرس. این‌چیزها را تو روزنامه‌ها بخوان.

دوست دارم از شما بشنوم.

من که بهت نمی‌گم.

می‌شود بگویید از کِی این کار را شروع کردید؟ از کِی نوشتن ترانه را شروع کردید؟

از دوازده سالگی.

همان موقع ترانه می‌نوشتی؟ حالا هم داری کتاب می‌نویسی؟

کتابم رو نوشتم تمام شده.

منتشر هم شده؟

پاییز منتشر می‌شود.

اسمش چیه؟

بهت نمی‌گم.

می‌شود بگویی درباره‌ی چی هست؟

نه.

می‌شود بگویی در میان آهنگ‌هایت کدام یکی موردعلاقه‌ات است؟

آهنگ موردعلاقه ندارم. هیچ آهنگ شخصی ندارم که بیشتر از بقیه دوستش داشته باشم.

این‌روزها معلوم است که کلی پول درمی‌آورید!

همه‌اش را خرج کردم. شش تا کادیلاک خریدم. چهارتا خانه دارم. یک مزرعه دارم تو جورجیا. آها، دارم روی یک موشک هم کار می‌کنم. یک موشک کوچک البته. نه بزرگ. نه از آن موشک‌هایی که توی تنگه‌ی کاناورال در حال ساخت هستند. از آن‌ها سردرنمی‌آورم.

چیزهایی شخصی‌تر چی؟ مثل دوربین، ساعت و از این‌جور چیزها؟

نه. نمی‌خرم. فقط ماشین می‌خرم. کلی ماشین دارم، کادیلاک. چندتایی هم ماشین عتیقه دارم. سه تا.

هیچ‌جور نگرانی‌ای بابت مسائل سیاسی دارید؟

نه.

چون ترانه‌های شما محتوای بسیار قوی...

تو ترانه‌های من را شنیده‌ای؟

شنیده‌ام. «اربابان جنگ»، «در دست باد».

«عاشق اسپانیایی» چی؟ شنیدیش؟ چرا آن‌را نمی‌گویی؟ ببین برای من هیچ مهم نیست روزنامه‌ی شما چی درباره‌ام می‌نویسد. هرچی دلش خواست می‌تواند بنویسد، متوجه نیستی؟ آدم‌هایی که به ترانه‌های من گوش می‌دهند با خواندن روزنامه‌ی شما سراغ من نیامده‌اند. قرار نیست با روزنامه‌ی شما شناخته بشوم.

شما همین حالا هم مشهور هستید. چرا شاکی می‌شوید؟

چون شما اذیتم می‌کنید. از من سوءاستفاده می‌کنید. برای شما مثل ابزار هستم. همین مسئله را قبل‌تر در ایالات متحده هم تجربه کرده‌ام، متوجه‌اید؟ با شما مشکل شخصی ندارم. اصلاً چیزی علیه شما ندارم. فقط نمی‌خواهم روزنامه‌ی شما آزارم بدهد. همین. فقط دوست ندارم جزو این بازی باشم. چرا فقط برای این‌که بقیه دلشان می‌خواهد، خودم را قاطی این مسئله کنم؟ اصلاً برو بنویس اسم من کیشنوویچ است و از مثلاً آکوپولکوی مکزیک آمده‌ام. پدرم هم دزد بوده که از آفریقای جنوبی در رفته. باشه؟ برو هرچی دوست داری بنویس.

بیا درباره‌ی شما حرف بزنیم. مثلاً لباست. سلیقه‌ات در پوشیدن لباس عوض هم می‌شود؟

لباس‌ دوست دارم. سلیقه‌ی خاصی هم ندارم. لباس بلند، کلاه و چتر را دوست دارم استفاده کنم.

نمی‌خواهید بگویید که چتر دست می‌گیرید...

چرا اتفاقاً خیلی هم چتر دستم می‌گیرم. من از جایی می‌آیم که همه چتر دست‌شان می‌گرفتند. تو اصلاً تا حالا داکوتای جنوبی بوده‌ای؟ خب، من مال داکوتای جنوبی هستم و در داکوتای جنوبی همه چتر دست می‌گیرند.

چه چیزی بزرگ‌ترین تاثیر را در زندگی تو گذاشته؟

شما! روزنامه‌ی شما اتفاقاً خیلی روی من تاثیر گذاشته. بعد از این ملاقات و مورد استفاده قرار گرفتنم، می‌خواهم بروم بیرون و یک ترانه درباره‌اش بنویسم. من می‌فهمم دارم چه‌کار می‌کنم و می‌دانم روزنامه‌ی شما دارد چه‌کار می‌کند. شما باید خیلی رو داشته باشید که از من بپرسید چی روی زندگی من تاثیر گذاشته و به نظر من چرا مردم قبولم کرده‌اند. دلم نمی‌خواهد با روزنامه‌ی شما گفت‌وگو کنم. به‌اش احتیاجی ندارم. حتا شما هم به‌اش احتیاج ندارید. شما می‌توانید برای خودتان یک ستاره بسازید. خودتان کلی پول خرج کنید و یک‌ جوان را از شمال انگلیس بیاورید این‌جا و به‌اش بگویید «ما می‌خواهیم تو را تبدیل به ستاره کنیم! تو فقط هرکاری، هرکاری که ما می‌گوییم را انجام بده! هربار که می‌خواهی گفت‌وگو کنی کافی‌ست یک برگه را امضاء کنی که یعنی ما می‌توانیم هرچی دوست داشتیم بنویسیم. آن‌وقت تو تبدیل به ستاره می‌شوی و پول درمی‌آوری!» چرا این‌کار را نمی‌کنید؟ چون من قرار نیست همچین کاری برای‌تان بکنم.

اگر فکر نمی‌کردیم شما ارزشش را دارید، برای چی زحمت گفت‌وگو با شما را کشیدیم؟

چون من خبر روز هستم. برای همین هم شما را سرزنش نمی‌کنم، شما دارید کار‌تان را می‌کنید. مسئله‌ی شخصی نیست. فقط سعی نکنید سمج‌بازی دربیاورید.

از کِی شروع به ضبط موسیقی کردید؟

ضبط صدا را از 1947 شروع کردم. اولین‌بار آن‌موقع بود. یک آهنگ رِیس بود. همان جنوب ضبطش کردم. نه راستش اولین‌بار سال 1935 صدایم را ضبط کردم. جان هموند آمد و صدایم را ضبط کرد. تو یک مزرعه نشسته بودیم و او در سال 1935 آمد کشفم کرد. [دیلن متولد 1941 است. م] کسی که بنی گودمن را کشف کرد من را سر خیابان دید. مجبورم کرد چند آهنگی بخوانم. این‌طوری بود. وگرنه من به این‌جا نمی‌رسیدم.

گیتاری که محبوب‌تان باشد دارید؟

گیتار محبوبم؟ من 33 تا گیتار دارم! چه‌طور در بین‌شان محبوب داشته باشم؟ ولی به‌هرحال من که قرار است گیتار زدن را بگذارم کنار. می‌خواهم بانجو بزنم.

اجرای مانفرد مان را از آهنگ «با خدا در کنار ما» را شنیده‌اید؟

نه نشنیدم. فقط درباره‌اش شنیدم.

در برنامه‌ی Ready Steady Goes Live آهنگ را خواند و خیلی هم تاثیرگذار بود.

دلم می‌خواهد ببینمش.

چه حسی دارید وقتی می‌بینید گروه‌های دیگر آهنگ‌های شما را اجرا می‌کنند؟

خب، تو چه حسی خواهی داشت اگر گروه‌های دیگر آهنگ‌های تو را اجرا کنند؟

که کارم را ستایش می‌کنند.

منم همین حس تو را دارم.

از چه تیپ آدم‌هایی خوش‌تان می‌آید؟ با چه‌کسانی معاشرت می‌کنید؟

با کسانی که سرشان به کار خودشان است. به کار خودشان چسبیده‌اند و تمامش می‌کنند. دست‌پاچه هم نیستند. البته دست‌پاچه‌گی‌شان به قدری است که دوباره برنگردند سراغ آدم!

از چه تیپ آدم‌هایی درجا بدت می‌آید؟

از آدم‌هایی درجا بدم می‌آید که خیلی تکان می‌خورند. درجا بدم می‌آید، بوم! بیشتر وقت‌ها می‌چسبانم‌شان به دیوار. من یک محافظ دارم، توپو! (دستانش را دور دهانش می‌گیرد و داد می‌زند) توپو! توپو اون‌جاست؟ برای راحت شدن از دست این‌جور آدم‌ها یک محافظ دارم. می‌آید و آن‌ها را جارو می‌کند. هفته‌ی پیش سه نفر را جارو کرد!

شما نقاشی هم می‌کنید؟

آره، معلومه.

چه‌جور نقاشی‌ای؟

دیوارهای خانه‌ام را رنگ می‌کنم!

[دیلن این‌جا گفت‌وگو را قطع می‌کند.]

 نیما نگارستان این را ترجمه کرده است.

 

 

 


برچسب‌ها: ترجمه, باب دیلن, گفت‌وگو
+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۸/۱۲ساعت 16:10  توسط نیما نگارستان  | 

موافقان و مخالفان نوبل گرفتن باب دیلن: لیست خوب‌ها و بدها!

دیگر خیلی کم از اتفاقات اطرافم خوشحال می‌شوم. نمی‌دانم از کی این اتفاق افتاد و البته یک‌کمی می‌دانم که به‌خاطر باج دادن به آدم‌های اطرافم بوده. آن‌قدر سعی کردم در حضورشان خودم را حذف کنم و در خدمت‌شان باشم که دیگر نمی‌دانم از چی خوشم می‌آید و از چی بدم می‌آید. مگر این‌که کسی کنارم باشد و از روی احساسات او، من هم واکنش نشان بدهم! اما وقتی باب دیلن نوبل ادبیات 2016 را برد احتیاج به کسی نداشتم تا بفهمم از اعماق وجود خوشحالم. من سال‌هاست که با دیلن زندگی می‌کنم و جفت‌مان راضی هستیم.

آن‌قدر هم خوشحال بودم که اصلاً خبر نداشتم ممکن است بعضی‌ها با این انتخاب موافق نباشند و وقتی هم که فهمیدم، اولش زیاد برایم مهم نبود. هرکسی نظر خودش را دارد و حتا اعطای سیمرغ بلورین هم با خودش حرف و حدیث می‌آورد دیگر چه برسد به نوبل ادبیات که دنیایی منتظرش است. بعد که خیالم از روی جلد نیویورکر و طرح تی‌شرت و جشن و شادی با دوستان راحت شد، برگشتم که نظرات بقیه را هم بخوانم. اما چرا؟ چون در حین حرف زدن با دیگران فهمیدم همان احساس پالین کیل را نسبت به فیلم‌ها و سینمایی که دوست دارد، من هم با خودم دارم. خانم کیل می‌گوید هیچ‌وقت از کسی که فیلم محبوب مرا دوست ندارد، خوشم نمی‌آید. این‌ چندروزه فهمیدم من هم برخلاف تلاش و ممارستم برای رعایت عدل و انصاف و احترام متقابل، وقتی ببینم کسی از دیلن خوشش نمی‌آید هیچ‌جوری نمی‌توانم ببخشمش. تازه اگر کارمان به خون و خون‌ریزی نکشد! برعکس، اگر ببینم کسی دیلن را دوست دارد یا حداقل نظری درباره‌اش ندارد می‌توانم خیلی سریع دوستش داشته باشم یا شروع کنم به ترغیبش برای شنیدن آهنگ‌های دیلن. که مثلاً اگر دل‌شکسته است رامونا را گوش کند. اگر عصبانی است هفت نفرین را یا اگر خیلی دلش می‌خواهد به جایی برسد هرترانه‌ای که دیلن در دهه‌ی 60 میلادی خوانده را به عنوان تکلیف بخواند و ترجمه کند!

بنابراین خیلی زود از همه‌ی کسانی که برای جایزه گرفتن دیلن خوشحال بودند خوشم آمد و از همه‌ی کسانی که ناراحت بودند و غر زدند بدم آمد. این سه چهار نفر که اسم می‌برم در این چند روزه توی ذهن من ماندند: محمود حسینی‌زاد یک مصاحبه کرد و حرف دل مرا زد.توی تیتر مصاحبه‌اش «دفاع تمام‌قد از دیلن» بود.

دکتر ادیب وحدانی یک‌مطلبی توی شرق نوشت و باعث شد دوتا بال دربیاورم. نمی‌دانم این همان ادیب وحدانی عزیز من است که هرمطلبی که درباره‌ی موسیقی می‌نویسد یک‌جوری به دیلن هم ربطش می‌دهد یا یک‌نفر دیگر است. چون من همیشه اسمش را ادیب وحدانی خوانده‌ام و این‌بار نوشته بود دکتر ادیب وحدانی آملی.

مهدی یزدانی خرم هم علاوه براینکه به سرعت خبر نوبل بردن دیلن را اعلام کرد و چندخطی درباره‌ی شورشی بودن دیلن جوان نوشت، زیر پست پیمان خاکسار که تقریباً ریده بود به دیلن، خیلی خوب و مودبانه از دیلن دفاع کرد. راستش من نمی‌توانستم درست جملات پیمان خاکسار را بخوانم چون خیلی با دیلن بد بود و کفرم درمی‌آمد! مثلاً درباره‌ی دیلن نوشته بود موسیقی کم‌مایه و صدای انکرالاصوات! که حتا اگر این‌طور هم باشد (که نیست. حالا فرضاً که باشد. که نیست...) باز هم ربطی به ترانه‌های دیلن ندارد. مثل این است که بگوییم آقای فاکنر چرا نوبل ادبیات برده؟ مردک الکلی بود! چه ربطی دارد؟ بعد از خواندن کامنت‌ها، عذاب وجدانم از دوست نداشتن ترجمه‌های پیمان خاکسار از بین رفت و عذاب وجدانم از دوست نداشتن رمان‌های یزدانی خرم شروع شد. آقا یک‌بار زاهد به من گفت منچستر را بخوان چون رمان بدی نیست. من گفتم کمی خوانده‌ام و دوستش نداشته‌ام چون جمله‌های یزدانی خرم یک باری با خودشان حمل می‌کنند که من دوست ندارم. حالا از شما چه پنهان می‌‌خواهم رمان آخرش را بخرم و بنشینم بخوانمش و به این فکر کنم که نویسنده‌اش دیلن را دوست دارد!

غیر از این‌ها، تمام مطالب روزهای بعد روزنامه‌ها را خواندم و از نیویورک تایمز بدم آمد که خیلی مودبانه گفته بود کسی دیگر باید جایزه می‌گرفت که آخر عمری چهارتا کتاب بفروشد و به نظرم استدلالش شبیه استدلال‌های بعضی از رفقای خودمان بود و اسم نیویورک تایمز هم رفت توی بدها. خب نمی‌شد مثل نیویورکر تیتر بزنید «بیایید نوبل بردن دیلن را جشن بگیریم؟»

نوبل بردن دیلن یک مسئله‌ی دیگر را برای من روشن کرد و آن این‌که دیلن واقعاً در ایران ناشناخته است. خیلی خوشحال شدم وقتی فهمیدم حتا آدم‌های کله‌گنده‌ی فرهنگ و ادب، دیلن را درست نمی‌شناسند و این‌طوری دیلن فقط برای خودم و یک عده‌ی معدودی باقی می‌ماند. من دوست ندارم دیلن در ایران معروف باشد و آهنگ‌هایش را روی فیلم‌های فرح‌بخش بشنوم. خوشحال می‌شوم که بعد از این هم کسی چیزی ازش ترجمه نکند و اصلاً درباره‌اش حرف نزنند. یکی از نگرانی‌هایم این است که شماره‌ی بعدی مجلات هنری حتماً پرونده‌هایی برای دیلن کار می‌کنند. از صمیم قلب آرزو می‌کنم پرونده‌های بدی باشند تا همان چهارنفری هم که مشتاق به شناختن دیلن شده‌اند قیدش را بزنند.

قبلاً ماجرای جی. کی. رولینگ و یکی از طرفدارانش را برای‌تان تعریف کرده‌ام. این‌جوری بود که جی‌. کی‌. رولینگ برای امضاء جلد اول مجموعه‌ی هری پاترش به یک کتابفروشی می‌رود. صف طولانی مشتاقان هم ایستاد‌ه‌اند و خانم رولینگ هم می‌نشیند و یکی یکی امضاء می‌کند و لبخند می‌زند و نمی‌دانم چی. بعد توی صف دختربچه‌ای را می‌بیند که کتاب هری پاترش را سفت بغل کرده و با اخم و تَخم ایستاده. رولینگ هم صبر می‌کند تا نوبت دختربچه برسد و وقتی کتابش را امضاء می کند، علت ناراحتی دختر را می‌پرسد. دختر هم می‌گوید «هری پاتر مال منه! این همه آدم این‌جا چه‌کار می‌کنن؟»

حالا قضیه‌ی ما و آقای دیلن است!

 


برچسب‌ها: باب دیلن
+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۷/۲۶ساعت 5:27  توسط نیما نگارستان  | 

مطالب قدیمی‌تر