کسی کنارش ایستاده بود که نمیدانستم کیست؟ من هم کشیدم کنار و گذاشتم رد شوند. دیگر دوست من نبود. دوست کسی بود که کنارش ایستاده بود و هیچکس هم توی این دنیای به این بزرگی، به این چیزها اهمیتی نمیداد. هیچکس و هیچکس و هیچکس.
روباههای کوچولوی زیادی را میشناسم که به این عارضه دچار میشوند. وقتی کسی دیگر اهمیتی برایشان قائل نیست، دمشان را میگذارند روی کولشان و میزنند به دل جنگل ِ تاریک. اینیکی هم مثل بقیه. با این تفاوت که اینیکی خیلی کوچک است. خیلی خیلی کوچک.
کناری ایستادهام و نگاهش میکنم که چطور وسایلش را جمع میکند و میپیچد توی بقچه. یک برس برای شانه کردن دمش، یک ناخنگیر، یک تکه شکلات و همینطور یک ران خرگوش. دارد توی اتاق میگردد ببیند چیز دیگری هم دارد که مال خودِ خودش باشد یا نه؟ فکر نکنم چیز دیگری داشته باشد. خیلی رنجیده است و بچهروباههای دیگر هم همینطور. کز کردهاند توی هال و منتظرند کی این مراسم کفن و دفن برادری تمام میشود. از دست هیچکدام کاری برنمیآید. من هم کاری نمیتوانم بکنم. بچهروباه کارش را طول میدهد و وقتی مطمئن میشود که باید برود، آرام به طرف در میرود. وقتی در را باز میکند، در همدلانه آهی میکشد و بعد آرام بسته میشود. انگار کسی به احترام کسی دیگر، کلاهش را بردارد.
بعد در دیگر هیچوقت باز نشد.
+ نوشته شده در ۱۳۹۴/۰۲/۱۶ساعت 0:13  توسط نیما نگارستان
|
همیشه پنج یا شش صبح تازه میخواستی بخوابی و حالا بیدار میشوی اینوقت روز. شش صبح: چه زمان عجیبی برای بیدار شدن!
+ نوشته شده در ۱۳۹۴/۰۲/۱۵ساعت 8:11  توسط نیما نگارستان
|
بهطرز وحشتناکی حوصلهام سر رفته است. میفهمی؟ وحشتناک. غذایم شده است سوپ. هوا شبها سرد است و من همهاش در خانه میمانم. هیچ خانم خوشگلی هم دور و برم نیست. پول دارد تمام میشود. و ریشم لحظهبهلحظه جوگندمی میشود.
[از نامهی چخوف به اولگا کنیپر. دلبند عزیزترینم. ترجمهی احمد پوری]
+ نوشته شده در ۱۳۹۴/۰۲/۱۵ساعت 0:49  توسط نیما نگارستان
|
من و یکگروه عظیمی جمع شدهایم و همه حسود هستیم به همهچیز. آخرش میخواهیم آنارشیست بشویم بزنیم دهن همهچیز و همهکس را صاف کنیم. فعلاً حوصلهاش را نداریم و سریال میبینیم. اما من میدانم که آخرش همینکار را میکنیم. بالاخره یکروز یک کبریتی چیزی میگیرند زیر فیتیلهمان. بعد بیا و جمعاش کن اگر مَردی! من به این آینده خوشبینم و برای همه آرزوی موفقیت دارم.
+ نوشته شده در ۱۳۹۴/۰۲/۱۴ساعت 7:36  توسط نیما نگارستان
|
روی تخت دراز کشیدهام و منتظرم تماس بگیری و بگویی کجایی تا به دیدنت بیایم که ناگهان دوباره خودم را آنطوری دیدم: پیرمردی دراز کشیده روی تخت.
دراز کشیده بودم روی تختی قدیمی و اتاقِ تاریک و سبز مثل دریای بیکرانه، کشتی تختم را بالا و پایین میبُرد: من ناخدای پیر کشتی خاک گرفتهی اتاقم بودم که با خودم فکر و خیال میکردم.
سالها قبلتر از این در جستجوی گنجی پنهان در جزیرهای دور افتاده ملوانهایم را برداشتم و زدم به دریا. پیش از خداحافظی اشکهای تو را از گونهات پاک کردم و گفتم: «وقتی برگردم، تو ملکهی من خواهی بود!» و بادبانهای آرزوهایمان را برافراشتم.
من و ملوانهای شجاعم به جنگ دزدان دریایی رفتیم، از گردابهای سیاه و بیانتهای دریاها گذشتیم، با اژدهای هفتسر جزیرهی تاریکی جنگیدیم تا رسیدیم به غار پُر از طلا.
اما دریغ و افسوس که ناخدای دیگری قبل از ما به غار رسیده بود و کل طلاها را جارو کرده بود.
کی فکرش را میکرد؟
بالاخره زندگی باید یک حساب و کتابی داشته باشد.
اما جزیرهی تاریکی این چیزها سرش نمیشد.
ما هم تصمیم گرفتیم که عصبی شویم و به جان هم بیفتیم. همه به هم فحش دادیم و تب مالاریا گرفتیم و قبل از اینکه به کشتی برسیم نصفمان مُردیم.
کشتی با آن ملوانهای درب و داغان و شکستخورده، حال و حوصلهی برگشتن نداشت و خیلی زود گم شد.
باقی ملوانها هم مُردند.
40 سال گذشت.
نفرین دریا گریبانم را گرفت و من هنوز سرگردان دریاها هستم: با کشتی درب و داغان و جلبکزده، دندانهای افتاده، موهای سفید و در این فکر که آن ناخدای لعنتی چطور بدون کُشتن اژدهای هفتسر به غار طلاها رسیده بود؟
توی تختم غلت میزنم و آن پیرمرد را میبینم که توی کشتی اختصاصیاش دراز کشیده و چشم به ستارهها دوخته است: دنبال راهش میگردد.
بعد ستارهها مثل زنگهای شاد تلفن چشمک زدند و پیرمرد را راهنمایی کردند.
+ نوشته شده در ۱۳۹۴/۰۲/۰۸ساعت 1:2  توسط نیما نگارستان
|
آدم اگر یک شب بتواند بخوابد و خوابش ببرد میبیند که روز چهقدر طولانیست و چهکارها که نمیشود در ساعتهای بیپایانِ روز انجام داد. من شب را خوابیدهام و حالا در آستانهی ظهر، انگار یک ماه از دنیا جلو افتادهام و هنوز هم وقت هست. خدای من! شاید باید شب را خوابید! چهقدر خوب است شب خوابیدن! لااقل برای یکبار در ماه.
+ نوشته شده در ۱۳۹۴/۰۲/۰۶ساعت 12:43  توسط نیما نگارستان
|