خیلیها هم مثل بنجامین باتن زندگی میکنند. اینطوری که وقتی به دنیا میآیند عاقلترین حالت ممکن را دارند و همچنان که سنشان بیشتر میشود از عقلشان کم میشود تا برسند به لحظهی رفتن که در این حالت با الاغ فرقی ندارند.
این نکته را هیدوچی تاکامورا، ماهیگیر کور، پشت مجسمهی بودای معبد ناکازاکی نوشته بود. قبل از حملهی اتمی آمریکا.
[داستان کوتاه «حکمت چینی». نوشتهی هاروکی موراکامی. ترجمهی عزیز نسین]
برچسبها:
طریقت سامورایی
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۲/۲۹ساعت 21:3  توسط نیما نگارستان
|
بعد که حواست نباشد میبینی داری کاری میکنی که اصلاً دلت نمیخواسته و حرفی میزنی که اصلاً نمیگفتهای و اینجوری میشود که یکنفر زندگیاش را بهطور کامل و غافل میگذارد کف دست یکنفر دیگر و اسمش را هم میگذارد... خب حالا نخواهیم بگوییم عاشقی میتوانیم بگوییم شیفتگی. عاشقی دیگر مسخره شده است نه؟ بله، شما کجا و عشق و عاشقی کجا؟ ای آقا! حرفها میزنید.
توجه بفرمایید که از این پس بیشتر مینویسم... چون من این یک کار را خوب بلدم.
پ.ن: برای مخاطب خاص: بهتر از من چه کسیست؟ عاشقتر از من چهکسیست؟ واسهی عشق تو دیوونهتر از من چهکسیست؟
برچسبها:
شرح حال
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۲/۲۷ساعت 22:58  توسط نیما نگارستان
|
خب من دارم «در باب حکمت زندگی» شوپنهاور را میخوانم که تقریباً دو صفحهای یکبار اعلام میکند «از جماعت فرار کنید و تنها بمانید! چون ملت همه از دم نفهم هستند و اگر در این میان استثنایی پیدا کردید اشتباه کردید!» اگر آدم مغز شکاکی داشته باشد یا مغز پرسشگری داشته باشد یا مغزش کمی کار بکند و هرچه را بهش میگویند مثل گاو نپذیرد، خب حتماً سعی میکند با حرفهای آقای شوپنهاورِ بیپدرمادر مخالفت کند و یکچند نفری را بشمرد که استثنا هستند و یا راهکارهایی برای در کنار جمع بودن به آقای شوپنهاور پیشنهاد بدهد و از این حرفها. اما من نه مغزم شکاک است و نه پرسشگر و نه اصلاً کار میکند و تا آنجایی که کار کرده هم به هرچه رسیده کاملاً موافق همین حرفهای آقای شوپنهاور بوده است. هرچهقدر، هرچهقدر هم که فکر میکنید در این میان استثنایی پیدا کردهاید، از آقای شوپنهاور نمیشنوید، از من باتجربه بشنوید که، اشتباه کردهاید!
برچسبها:
شرح حال,
ذکر مصیبت
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۲/۲۳ساعت 0:36  توسط نیما نگارستان
|
تو وقتی مینویسی که من نیستم. دلت که تنگ میشود مینویسی و امیدواری که من بخوانم. تو فقط برای من مینویسی و فقط نظر من برایت مهم است. فقط دوست داری بدانی من خوشم آمده یا نه و وقتی که با هم هستیم دیگر نمینویسی چون اصلاً نوشتن برایت مهم نیست. منم که مهم هستم و من این مهم بودن را دوست دارم و دلم میخواهد همینطور مهم بمانم. مثل باقی مهمهای دنیا. آنها هم همین را میخواهند و هرکاری میکنند که مهم باقی بمانند. من هم هرکاری میکنم که مهم باقی بمانم. آنها برای همه، من برای تو.
برچسبها:
نامه
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۲/۱۱ساعت 2:4  توسط نیما نگارستان
|