یک گلوله برای ژنرال

آموزش نویسندگی نیما نگارستان

نیما نگارستان تقدیم می‌کند:

از چخوف تا جیم جارموش

کلاس نویسندگی برای مبتدی‌ها، افسرده‌ها و معتادها.

 

دوستان سرخورده و ازدنیا‌بریده‌های عزیز! لطفاً توجه نفرمایید به حرف‌هام چون می‌ترسم برایتان فایده داشته باشد و پس‌فردا رقیب خودم شوید. سر کلاس چرت بزنید، سیگار بکشید یا با گوشی‌تان ور بروید یا هرکار بی‌سروصدای دیگری که دوست دارید. اما با هم حرف نزنید چون دیگه هرچیزی حدی دارد.

اگر تصمیم دارید بنویسید باید بدانید که اولین مسئله برای یک نویسنده داشتن حساسیت بالا است. باید حساس باشید. خیلی زیاد. هرکس گفت «حساس نباش!» بزنید توی گوشش و بعد ازش بپرسید که آیا حالا هم می‌توان حساس نبود؟

این‌که آدم‌های اطراف حساسیت شما را ندارند مشکل خودشان است. آمدیم و یکی سیب‌زمینی بود، ما هم باید حساسیت‌مان را بیاوریم پایین؟ چون می‌ترسم جواب درست این سوال را ندانید خودم می‌گویم: نه!

اگر در «رابطه» هستید، اولین‌باری که طرف به‌تان گفت «این‌قدر حساس نباش»، کات کنید. چون طرف 1. شما را دوست ندارد 2. به تخمش هم نیست. 3. بی‌شعور هم هست! این آخری را البته از روی لج گفتم اما در اصل مطلب تغییری نمی‌دهد. همین مثال را بسط دهید به دنیای اطراف تا منظورم را بفهمید. هربار که به‌خاطر هر «حساس نباش»ی حساسیت خودتان را کم کنید در واقع 1.نویسنده 2. هنرمند و 3. انسان بدتری می‌شوید. آن‌قدر حساسیت‌تان را بالا ببرید که مثل همینگوی حتا از شکستن دل یک خائن هم عاجز باشید. نگاه به هیکلش نکنید، همینگوی از مادر ترزا قدیس‌تر بود.

حساس بودن البته به معنی لوس و ننر بودن نیست. یعنی لوس نباشید ولی حساس باشید. حالا شاید شما بگویید که تفاوتش را می‌‌فهمید که من بعید می‌دانم ولی در کل اگر کسی به‌تان گفت «لوس نشو»، شما برای احتیاط هم که شده آن سیلی کذایی را بزنید. هنرمندها و از آن‌ها بیشتر، نویسنده‌ها، حساسیت‌شان را بیشتر از هوا نیاز دارند چون همین حساس بودن‌شان است که آن‌ها را تبدیل به وجدان زمانه‌شان می‌کند. متاسفانه آدم‌های کمی این را می‌فهمند و بدتر از آن‌، نویسنده‌های کمی هستند که بفهمند آد‌م‌های کمی حساسیت آن‌ها را درک می‌کنند و به‌اش احترام می‌گذارند. چیزی که گفتم دیگر انقدر پیچیده نبود که این‌جوری عین حشیشی‌ها نگاه‌ام می‌کنید! قدر یک جمله خوب را بدانید.

حالا دیگر حوصله‌ام سر رفته و فقط بگویم که همین حساسیت بالا، نویسنده‌ها را تنها می‌کند. مثل پیرمرد رمان آخر همینگوی، مثل یک عقاب، مثل یک سامورایی، مثل یک عاشق.

و با این جمله‌ی زیبا، کلاس را تمام می‌کنم. این جلسه برای معرفی بود و مقدمه بود و همین. برای کلاس می‌توانید همین‌جا ثبت‌نام کنید و اگر از خودتان داغان‌تر پیدا کردید دعوتش کنید به این کلاس. دوست ندارم جلوی چهارتا شکست‌خورده حرف بزنم. دلم می‌خواهد جلوی یک لشکر شکست‌خورده حرف بزنم.

در جلسه‌ی بعدی به این موضوع می‌پردازیم که «اگر نوشتن برای روحیه‌ی معتادها خوب است پس چرا همه‌ی نویسنده‌های خوب از دم معتاد و الکلی بودند؟»

حالا برویم بیرون پیاده‌روی کنیم تا پاییز بیاید و همه‌مان را عاشق کند.

 


برچسب‌ها: آموزش نویسندگی
+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۶/۲۵ساعت 16:34  توسط نیما نگارستان  | 

نوشتن به مثابه ظرف شستن

نوشتن نیاز به درد دارد. یعنی یک جات باید دردش بیاید که بنویسی وگرنه همین‌طوری الکی هیچ‌ مادر‌مرده‌ای نه می‌نویسد و نه نوشتن را انتخاب می‌کند. مرض داری مگر که بنشینی و خودت را صرف کلمه‌ها کنی و ته‌اش بشوی گوگول که غر می‌زد که کسی به فکر ما نیست! البته من شنیده‌ام کسانی هستند که مثلاً دور هم جمع می‌شوند و می‌گویند و می‌خندند و آن بیرون هم باران است و نمی‌شود رفت گل‌گشت برای همین و برای این‌که خوش بگذرد هرکدام‌شان یک داستان از خودش می‌سازد و یکی‌شان هم فرانکنشتاین را می‌گوید! جل الخالق. من این را اصلاً نمی‌فهمم. یعنی یک‌نفر از روی خوشی بردارد بنویسد را من یکی نمی‌فهمم. به‌نظرم کسی که برای لذت می‌نویسد اصلاً زندگی کردن بلد نیست. از آن‌طرف هم خودم زندگی کردن بلد نیستم پس از کجا بدانم!

برای من نوشتن مثل ظرف شستن می‌ماند. فکر نمی‌کنم کسی برای لذت بردارد و ظرف بشوید. من وقتی ظرف می‌شویم که دیگر ظرفی نمانده باشد و کسی هم نمانده باشد که ظرف بشوید. یعنی وقتی که مجبور باشم. نوشتن هم برای من همین‌طوری است. وقتی می‌نویسم که مجبور باشم و ببینم دارم دیوانه می‌شوم یا اذیت شده‌ام. در غیر این‌صورت ترجیح می‌دهم اصلاً ننویسم. همان‌ها که از نوشتن لذت می‌برند بنویسند بس‌مان است. دوستان خل و چل و افسرده و پرابلم‌دار هم کم ندارم خدا را شکر که چپ و راست زیبایی‌های نثرشان را به رخ‌مان بکشند.

پس نمی‌نویسم و نمی‌نویسم و نمی‌نویسم تا وقتی که همه‌ی ظرف‌ها کثیف باشند و کسی هم نمانده باشد که ظرفی بشوید و مجبور باشم خودم آستین‌‌ها را بالا بزنم و ظرف بشویم. مثل الان.

 


برچسب‌ها: شرح حال
+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۶/۲۱ساعت 18:43  توسط نیما نگارستان  |