یک گلوله برای ژنرال

مامان عزیز!

       تصویری از اولین نامه رولد دال به مادرش

رولد دال را که می‌شناسید و البته شاید ندانید که آقای دال مدت‌ها برای مادرش نامه می‌نوشته و این نامه‌ها هم منتشر شده و یک‌جایی نوشته بود «بهترین اثر آقای دال» هم هست. گاردین هم یک قسمت خیلی کوچکی از نامه‌ها را منتشر کرده که خواندنش البته با پاورقی‌ها، خوش است. اول خواستم ترجمه‌اش کنم بعد دیدم دیگر همه‌ی شما خدا را شکر، زبان‌شناس هستید و می‌توانید این نامه‌ها را بخوانید و در واقع یاد حرف آن یکی دوست‌مان، آقای ری برادبری افتادم که در مورد نوشتن فرموده بودند «اگر من می‌توانم، پس شما هم می‌توانید.» 

با عشق از طرف رولد.


برچسب‌ها: رولد دال, ادبیات
+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۳/۲۴ساعت 16:53  توسط نیما نگارستان  | 

انگشت کردن در نظمِ به تجربه آزموده

ضمن تبریک به مناسبت روز آزادسازی خرم‌شهر، عرض کنم که اگر دوستان به خاطر داشته باشند بنده یک‌زمانی مطلبی را عنوان کردم درمورد یک عادتی که با نویسندگان جوان و تازه‌کار برایم پیشامد می‌نمود و آن این‌که، هربار که می‌دیدم جوانی متن زیبایی نوشته یا اندکی از استعداد در او می‌یافتم، سعی و تلاش می‌کردم تا همان جرقه‌ی استعداد را با تشویق یا تنذیر به آتشی پرسوز و پرشعله تبدیل کنم و نویسنده‌ای تازه را به آسمان ادبیات جهان معرفی نمایم. اما کمی که پیش‌تر رفتم و بیش‌تر رفتم این اندیشه در من پیدا شد که آیا پسندیده‌تر آن نیست که بگذارم این جرقه‌ی کوچک و کم‌نور، خودش اگر توانست راه خودش را باز کند؟ و در آن‌صورت آیا گذر از تنگناهای نوشتن، ارزش نوشته‌ را برای نگارنده‌اش بیشتر نمی‌کند؟ و در نهایت، به این نتیجه رسیدم که خودِ این بنده‌ی حقیر هم دیگر حوصله و تاب و توان سروکله زدن با حجم عظیم و ناسازی از افکار پرت و نامنظم و بی‌سروشکل را ندارم و همین‌که مال خودم را یک سروشکل نیم‌بندی داده‌ام برای هفت‌ پشتم کافی و بس است. لذا دیگر دست برداشتم و چیزی اگر دیدم که قابل خواندن بود تنها زیرجلکی مراقبت نمودم تا ببینم نتیجه‌ی کار نگارنده‌اش به کجا می‌انجامد. این‌را گفتم که گفته بودم قبل از این و حالا می‌خواهم اضافه کنم که در باقی امورات زندگی هم به نظر من باید همین راه و روش را پیشه کرد و بشر آسوده‌تر است اگر از مجادله و مباحثه و مباهله و مناظره روی گردانیده و سر به کار خویشتن به‌دارد که گفته‌اند «از تن‌ها بلا خیزد!» و بخیزد یا نخیزد آدم مگر مرض دارد که راهی را که رفته، بارها و بارها برگردد و هربار دست یکی دونفر دیگر را بگیرد و با سلام و صلوات و خواهش و تمنا و دعوا و قهر و مکافات بکشد و با خود بیاورد تا آن‌ها هم با او همقدم شوند در آن راه؟ اگر مرض دارد که بفرما این‌همه در راه مانده و مغز به دست گرفته و دل در گرو گذاشته و ناقص‌الخلقه که گوشه‌ای نشسته‌اند و راه را که نمی‌روند هیچ، عقبگرد هم می‌کنند. اما اگر مرض ندارد آن آدم، خواهران و برادران عزیز توجه بفرمایند که بهتر است همان راهی را بروند که این حقیر پیش از این ذکر نموده‌ام. یک‌ سنی هست و آدم به یک سنی می‌رسد که دیگر بهتر است خودش را درگیر افکار پرت و چرت و نامنظم و هردمبیل و «حالا این را بگویم و فردا آن را» و از این جمله نکند. این افکار در آن سن دیگر منظم شده‌اند و انگشت کردن در نظمِ به تجربه آزموده، شایسته‌ی یک انسان عاقل و بالغ نیست. والسلام.

افزوده‌ی مترجم: اول این‌که این متن از روی نسخه‌ی خشتی سخنرانی یکی از دانشمندان قدیمی علم فلسفه و منطق در زمان حمله‌ی مغول به ایران، ترجمه شده است که متن اصلی در باکو کشف و در تهران گم شد. و دوم این‌که متن به فراخور زمان دچار تغییراتی شده و مترجم سعی نموده آن‌را به‌روز نماید. از جمله تبریک روز آزادسازی خرم‌شهر در ابتدای متن، برگردان تبریکی بوده که سخنران اصلی برای آزادی یکی از شهرهای ایران از دستِ قوم مغول آورده بوده است که چون قدیمی و تخمی بوده است حذف و به‌روز نمودم. 


برچسب‌ها: ذکر مصیبت, یک گلوله برای ژنرال
+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۳/۰۳ساعت 21:23  توسط نیما نگارستان  |