یک گلوله برای ژنرال

ماندن آدم‌ها در کنار هم به‌خاطر جبر است...

   عکاس: پائولو مالدینی

داشتم «مسیح هرگز به این‌جا نرسید» را می‌خواندم که فهمیدم دیگر غمگین نیستم. نمی‌توانستم کتاب را تحمل کنم. اشتیاقِ مرا نمی‌فهمید و کلماتش انگار بی‌حال بودند. این کتاب‌های نشر هرمس قطع خوبی دارند و من – به‌جز آگاتا کریستی‌ها که هیچ‌جوری نمی‌توانم بخوانم‌شان – باقی‌ را خریده‌ام و باهاشان خانه درست می‌کنم یا مگس می‌کُشم.

داشتم «مسیح هرگز به این‌جا نرسید» را می‌خواندم که دلم خواست لباس بپوشم و بروم بیرون. بروم بیرون بین مردم و ببینم این آخر سالی را چه‌طور می‌گذرانند و کمی یاد بگیرم و رفتم توی آشپزخانه نشستم سیگار کشیدم و با پری حرف زدم و این گفت‌وگو را ترجمه کردم.

 

آقای آلن، شما راستی‌راستی اعتقاد دارید که خوش‌بختی در این دنیا غیرممکن است؟

نگاه من به زندگی این‌گونه است و همیشه هم همین‌طور خواهد بود.  نگاهی بسیار بدبینانه و عبوس که همیشه با من بوده حتا از کودکی و ربطی به بالا رفتن سن و سالَم ندارد. حرف من این است که زندگی تجربه‌ای شوم، دردناک، کابوس‌وار و بی‌معناست و تنها راه برای شاد گذراندنش این است که کمی دروغ ببافید و خودتان را گول بزنید.

تصور می‌کنم راحت بشود گفت که اکثر مردم این‌طوری فکر نمی‌کنند.

اما من اولین کسی نیستم که این را می‌گوید و یا حتا خوش‌زبان‌ترین‌شان. نیچه هم همین را گفته، فروید هم، یوجین اونیل هم همین را گفته است. آدم برای زندگی کردن باید تخیل کند. اگر آدم به زندگی کاملاً صادقانه و به‌وضوح بنگرد، چیزی تحمل‌ناپذیر می‌بیند چرا که تصدیق خواهد کرد زندگی سرمایه‌گذاری‌ِ شومی‌ست.

برای من مشکل است که تصور کنم وودی آلن روزگار سختی را گذرانده باشد...

من واقعاً خوش‌شانس بوده‌ام و از استعدادم به بهترین شکل در جهت منافعم استفاده برده‌ام اما در باقی‌‌چیزها خوب نیستم. در زندگی کردن حتا در ساده‌ترین شکلش هیچ خوب نیستم. چیزهایی که برای بقیه به سادگیِ بازی‌های کودکانه است برای من به سختی زخم می‌شود.

می‌شود مثال بزنید؟

وارد هتل یا فرودگاه شدن، حفظ رابطه‌های دوستانه، رفتن برای پیاده‌روی، خرید کردن از فروشگاه... من هنوز با ماشین‌تایپ اُلمپوسی که در شانزده سالگی خریدم کار می‌کنم – و هنوز هم انگار نو است. همه‌ی فیلم‌هایم را با این ماشین‌تایپ نوشته‌ام اما هنوز نمی‌توانم رول جوهرش را خودم عوض کنم. گاهی پیش می‌آید که دوستانم را برای شام دعوت کنم تا رول جوهر ماشین‌تایپم را عوض کنند. برای خودش یک تراژدی‌ست.

به خوبی‌ها اعتقادی ندارید؟

زندگی پر از لحظات خوب است. مثل برنده شدن در لاتاری، دیدن زنی زیبا، یک شام معرکه... اما در کل غم‌انگیز است. همچون واحه‌ای بسیار خوش‌آیند. فیلمی مثل مهر هفتم برگمان را در نظر بگیرید. این فیلمی درباره‌ی یک تراژدی بزرگ است اما لحظاتی هم در آن هست مثل وقتی که مرد با بچه‌ها نشسته و شیر می‌نوشد و توت‌فرنگی می‌خورد. اما بعد، آن دقایق شگفت‌انگیز می‌گذرند و برمی‌گردیم به چیزی که واقعیتِ هستی است.

درمورد عشق هم همین نظر بدبینانه را دارید؟

این‌چیزها خیلی بیشتر از تصور شما بستگی به شانس دارد. مردم می‌گویند اگر رابطه‌ی خوب می‌خواهید باید رویش کار کنید. اما هیچ‌وقت این‌را درباره‌ی چیزهایی که واقعاً دوست دارید نمی‌شنوید، مثل ماهیگیری یا رفتن به مسابقه‌ی فوتبال. آدم هیچ‌وقت نمی‌گوید: باید رویش کار کنم. همین‌طوری عاشقش هستید. شما نمی‌توانید روی یک رابطه کار کنید، نمی‌توانید کنترلش کنید. باید شانس بیاورید و زندگی‌ کنید. اگر خوش‌شانس نباشید باید خودتان را برای درجاتی از غم و غصه آماده کنید. ماندن آدم‌ها در کنار هم به‌خاطر جبر است، قدرتش را ندارند. چراکه از تنها ماندن می‌ترسند، یا از بچه‌دار شدن.

آیا یک مرد می‌تواند هم‌زمان دو زن را دوست داشته باشد؟

بیشتر از دوتا هم می‌شود. (می‌خندد) فکر کنم می‌توانید. برای همین است که رمانس چیزی به این دردناکی و سختی می‌شود، چیزی بی‌نهایت پیچیده. شما می‌توانید در ازدواجی موفق با همسرتان باشید و بعد زنی دیگر را ببینید و عاشق او شوید. اما عاشق همسرتان هم هستید و عاشق آن یکی هم هستید. یا همسرتان با مردی آشنا شود و عاشق او شود و عاشق شما هم بماند. بعد یکی دیگر را ملاقات کند و حالا می‌شوید سه‌تا. (می‌خندد) چرا فقط یک‌نفر؟

احتمالاً با دنبال کردن نصایح شما آدم حسابی توی دردسر بیفتد...

مهم است که بتوانید خودتان را کنترل کنید درغیراین‌صورت زندگی سخت پیچیده می‌شود. اما این‌جورچیزها همیشه هست. بعضی‌ها می‌گویند جامعه باید بازتر باشد. این‌ هم جواب نمی‌دهد. به‌نظرم این یک موقعیت باخت – باخت است. اگر بروید دنبال آن زن دیگر، باخته‌اید چون برای رابطه یا ازدواج‌تان بد می‌شود. اگر این‌چیزها در ازدواج‌تان مجاز است و اجازه‌اش را دارید، باز هم خوب نیست. هیچ راهی نیست که در پایان، واقعاً خوشنود بمانید مگر این‌که جداً آدم خوش‌شانسی باشید.

اصلاً شده که گریه کنید؟

من همیشه در سینما گریه می‌کنم. شاید یکی از معدود جاهایی باشد که گریه می‌کنم چون برای گریه کردن مشکل دارم. در هانا و خواهرانش سکانسی داشتیم که من باید گریه می‌کردم. همه‌چیز را امتحان کردند اما بی‌فایده بود. چیزهایی توی چشمم فوت می‌کردند که گریه کنم و من گریه‌ام نمی‌گرفت. اما توی سینما زار می‌زنم. مثل معجزه می‌ماند. در پایان دزدان دوچرخه و روشنایی‌های شهر این‌طور شدم. تنها در سینما این‌گونه‌ام – نه تئاتر و نه تقریباً در زندگی.

عادت داشتید که در بیشتر فیلم‌های‌تان بازی کنید اما این اواخر کمتر و کمتر نقشی را بازی کرده‌اید. چرا؟

فقط به این دلیل که نقش مناسبی برایم نیست. برای سال‌ها نقش اصلی رمانتیک را خودم بازی می‌کردم اما دیگر نمی‌توانم چون خیلی پیر شده‌ام. واقعاً ضدحال است که نمی‌توانید نقش آدمی که دختره را می‌بَرَد بازی کنید. مطمئناً می‌توانید تصور کنید که چه‌قدر خسته‌کننده است وقتی فیلم‌هایی با اسکارلت جوهانسون و نائومی واتس کار می‌کنم و آدم دیگری آن‌ها را می‌برد و من فقط کارگردان فیلمم. من آن پیرمرده هستم که کارگردان فیلم است. هیچ خوشم نمی‌آید. دلم می‌خواهد من آدمی باشم که در رستوران، روبه‌روی‌شان می‌نشیند و به چشم‌هاشان نگاه می‌کند و به‌شان دروغ می‌گوید. پس اگر من آن آدم نباشم دیگر زیاد حال نمی‌دهد که توی فیلم‌هایم بازی کنم.

چه برداشتی از پیری دارید؟

به‌نظرم قرار مسخره‌ای است. هیچ سودی در پیر شدن نیست. نه باهوش‌تر می‌شوید، نه عاقل‌تر می‌شوید، نه آرام‌تر می‌شوید، نه مهربان‌تر می‌شوید، هیچ اتفاق خوبی نمی‌افتد. درد کمرتان بیشتر می‌شود، بیشتر رودل می‌کنید، بینایی‌تان کم می‌شود، سمعک لازم دارید. پیر شدن شغل خوبی نیست و من توصیه می‌کنم که این کار را نکنید اگر می‌توانید. اصلاً رمانتیک نیست.

ممکن است روزی دیگر فیلم نسازید؟

خیلی ساده من از کار کردن لذت می‌برم. چه جای دیگری می‌توانم جاه‌طلبی‌ام را پر و بال بدهم؟ به عنوان یک هنرمند تمام سعی‌تان را می‌کنید تا به نتیجه‌ی غایی برسید اما انگار دور از دسترس است. فیلمی را فیلم‌برداری می‌کنید و نتیجه‌اش همیشه می‌توانسته بهتر باشد. دوباره تلاش می‌کنید و دوباره زمین می‌خورید. این مسئله به طریقی برای من سرگرم‌کننده است. آدم هیچ‌وقت چشم از اهدافش برنمی‌دارد. من فیلم نمی‌سازم که پول دربیاورم یا رکورد فروش را بشکنم، من فقط سعی می‌کنم کارم درست باشد. چه اتفاقی می‌افتد اگر به نتیجه‌ی غایی دست یابم؟ آن‌وقت دیگر چه‌کار کنم؟

 

 


برچسب‌ها: گفت‌وگو, وودی آلن, ترجمه
+ نوشته شده در  ۱۳۹۱/۱۲/۲۹ساعت 18:14  توسط نیما نگارستان  | 

کنفسیوس‌بازی

من که داشتم می‌رفتم خانه، پری داشت می‌رفت بیرون. توی راه‌پله همدیگر را دیدیم. نگاهم را جواب نداد. گذاشتم از کنارم بگذرد. رفت پایین. من‌ ‌رفتم بالا. در ظاهر.


برچسب‌ها: کنفسیوس‌بازی
+ نوشته شده در  ۱۳۹۱/۱۲/۲۶ساعت 18:32  توسط نیما نگارستان  | 

امتحان

چرا؟ (۲ نمره)


برچسب‌ها: امتحان
+ نوشته شده در  ۱۳۹۱/۱۲/۲۴ساعت 22:39  توسط نیما نگارستان  | 

...

امروز با درد شروع شد و غصه و غم و خیلی هم خوب بود. این‌طوری می‌توانم هنوز خودم را کمی نگه دارم و دیده‌اید که درخت هرچه پُربارتر، خمیده‌تر؟ من که ندیده‌ام. امروز پَری مهربان بود و من نامهربان و امیدوارم هیچ‌کس از ما نپرسد که چه اتفاقی افتاده و ما را به حال خودمان رها کند تا بنشینیم جلوی پنجره یا افسرده‌بازی دربیاوریم و کمی وقت‌مان را به بطالت بگذرانیم چون حالا مجوزش را داریم و چیزهایی بگوییم که به قانون زمین بربخورد و فکر کنیم که هنر به‌قول پالین کِیل، رابطه‌ی کمی با لذت دارد.

صبحانه‌مان را تنهایی بخوریم و حس کنیم که آقای کوهن دارد روی تصویرمان می‌نالد و گاهی از تصویر خودمان اشک توی چشم‌مان جمع شود و تخم‌مرغ کوفت‌مان شود و چای بدطمع باشد و دیگر وقتش باشد که لیوان را بلند کنیم و بزنیم به دیوار تا تکه‌تکه شود و حداقل لیوان درد قلب‌مان را حس کند.

یا هیچ‌چی نخوریم چون اشتها نداریم و دراز بکشیم توی تخت‌مان و به سقفِ صبور نگاه کنیم و یاد گذشته‌ها بیفتیم و خاطرات‌مان را بالا و پایین کنیم و تخت گنجایش تن‌مان را نداشته باشد چون این تن غمگین است حالا و غمش جای زیادی را می‌گیرد که این تخت و این اتاق و این خانه و این شهر حتا گنجایشش را ندارد.

یا همان‌طور تلفن به دست برویم کنار پنجره بایستیم و ببینیم که آن پایین، کنار  پل، آقای بووه ابتدا با آرنج می‌افتد روی سکو و بعد روی زمین پخش می‌شود و می‌میرد و عکس‌هایی که توی پوشه‌ای به همراه داشته، روی زمین، جسدش را قاب می‌کنند و بعد برگردیم کتاب آقای سیمنون را برداریم و ببینیم که ماجرای این آقای بووه به کجا می‌رسد.

+ نوشته شده در  ۱۳۹۱/۱۲/۲۳ساعت 9:53  توسط نیما نگارستان  | 

...

و در کنار همه‌چیز که به آرامی در حال غرق شدن است، بیا دست همدیگر را بگیریم و دور بخوریم و چرخ بزنیم و گرد بشویم و گود برویم و بیفتیم و بخندیم و غرق شویم. پایین برویم. پایین. برویم بچسبیم به ته. به تاریکی یا روشنیِ ته. برویم لای خاک‌ها یا گِل‌ها یا گُل‌ها یا علف‌ها یا هرچه که آن‌ ته را پوشانده. برویم آن‌جا تبدیل شویم به ته. جزئی از ته. بمانیم بخوابیم بپوسیم شکوفه بزنیم غنچه کنیم گل بدهیم و رشد کنیم و سبز شویم و آرام برگردیم بالا. بعد که همه‌ی این‌ها تمام شد بیا و بگو «دیگه دیر شده باید برم.» آن‌وقت من می‌دانم و تو.

«از نامه‌ی سوم اوتِ سال 1915 دیوید فاستر والاس به تس گالاگر»

+ نوشته شده در  ۱۳۹۱/۱۲/۲۲ساعت 15:29  توسط نیما نگارستان  | 

امتحان

جای خالی را با گزینه صحیح پر کنید.

وقتی که سوسک سخن می‌گوید...

1. ...قورباغه ابوعطا می‌خواند.

2. ...حتماً خبری است که زبان باز کرده بیچاره.

3. ...احتمالاً مست کرده‌اید.

4. ...یعنی روز خوبی نداشته.

5. ...همان‌جا بزنید توی سرش وگرنه پس‌فردا می‌خواهد برود آکادمی گوگوش.

6. ...مادرش را گروگان بگیرید.

7. ...حتماً صلاح‌تان را می‌خواهد.

8. ...دنبال شر می‌گردد.

9. ...فروغ خوشش نمی‌آید.

10. ...یعنی می‌خواهد باران ببارد.

11. ...زیاد به جزئیات اشاره نمی‌کند.

12. ...می‌توانید دندان‌هایش را ببینید.

13. ... همه سرتاپا گوش می‌شوند لامصب.

14. ...بازی بقیه به چشم نمی‌آید.

15. ...به کارگردانیِ (تخم نمی‌کنم اسمش را بگویم) برای جشنواره‌ی سی‌ودوم آماده می‌شود و پنج‌تا سیمرغ می‌برد.

16. ...دیگر تمامش هم نمی‌کند پفیوز.

17. ...رَم نکنید، شاید کافکا باشد بدبخت.


برچسب‌ها: امتحان
+ نوشته شده در  ۱۳۹۱/۱۲/۲۰ساعت 16:36  توسط نیما نگارستان  | 

مشکل مژده

مژده اعتماد به نفس ندارد. اما اگر به خودش بگویی قبول نمی‌کند. جوان است و فکر می‌کند از همه‌چیز سردرمی‌آورد. به‌اش می‌گویم که نبودِ اعتماد به نفسش را با خوبی کردنِ بی‌اندازه به دیگران جبران می‌کند. دلش را می‌گذارد وسط و اجازه می‌دهد هرکس به هر اندازه‌ای که می‌خواهد لگدمالش کند. بفرمایید! بفرمایید! خوشحالم می‌کنید! بزنید! بکوبید! له کنید! به‌ام می‌گوید حرف مزخرف می‌زنم و بعد معذرت می‌خواهد.

من مژده را دوست دارم چون خودم هم همین‌جوری هستم. فرق‌مان این است که من به جای محبت کردن، بی‌محلی می‌کنم. مشکلم را می‌دانم و حاضر نیستم با محبت کردنِ بی‌مورد بزرگ‌ترش کنم. یک قلب مگر چه‌قدر تحمل دارد؟ مژده دیوانه‌وار مهربانی می‌کند و هیچ انسانی نیست که محبت دیوانه‌وار را تاب بیاورد. پس مژده هربار رنجیده‌خاطر برمی‌گردد و فکر می‌کند که مردم چه‌قدر سنگدل هستند و دنیا چه جای بدی‌ست و باز کسی دیگر را می‌یابد تا قلبش را دودستی تقدیمش کند. به‌اش می‌گویم تقصیر خودت است. به‌ام می‌گوید شاید، اما دست خودم نیست. فکر می‌کنم این شروع خوبی برای درمان است و دست به کار می‌شوم.

توی رابطه‌اش با دیگران دخالت می‌کنم و راه و چاه را نشانش می‌دهم. گاهی حتی کلمه به کلمه‌ی اس‌ام‌اس‌هایش را به‌اش دیکته می‌کنم. تلفن‌های کوتاه‌مان طولانی می‌شود. اس‌ام‌اس‌های‌مان با بوس تمام می‌شوند. مژده در این میان، رودخانه‌ی خروشانِ محبتش را نثار من می‌کند. خوشم می‌آید. به به! چه بی‌مقدمه مورد لطف بودن خوب است. می‌پذیرم و خوشحالم. صبح‌ها حالم را می‌پرسد. ظهرها ناهارم را می‌آورد و شبها بیدار است تا بخوابم. مدام جلوی چشمم است. کم کم غرغر می‌کنم. قهر می‌کنم. منت می‌کشد. آشتی می‌کنم و دوباره قهر می‌کنم. اذیتش می‌کنم. می‌خواهم دست از سرم بردارد. مدام می‌پرسد چه اشتباهی کرده است؟ چه خبطی کرده است؟ داد می‌زنم. می‌گویم محبتش روی دلم است. چشم‌غره می‌روم. خسته می‌شوم. روراست می‌گویم که دست از سرم بردارد. که حالم را به‌هم می‌زند. که از دوست داشتنِ بی‌پایانش متنفرم و می‌گذارم با چشم‌های متعجب ترکم کند. بالاخره راحت و آسوده می‌خوابم و کسی بالای سرم نیست که منتظر آب خواستنم باشد.

صبح که بیدار می‌شوم اس‌ام‌اسش را می‌بینم. معذرت خواسته و فهمیده که نباید آن‌قدر اصرار می‌کرده و نهایتا پرسیده که آیا می‌بخشمش یا نه؟ جوابش را نمی‌دهم. دست خودم نیست...

+ نوشته شده در  ۱۳۹۱/۱۲/۱۷ساعت 22:25  توسط نیما نگارستان  | 

...

«خواب بوده‌ام، خواب دیده‌ام.»

+ نوشته شده در  ۱۳۹۱/۱۲/۱۷ساعت 21:7  توسط نیما نگارستان 

گوش شیطان کر، هفت کوه در میان...

حال خوب حساب و کتاب ندارد. چشم باز می‌کنی می‌بینی خوبی. هیچ اتفاقی هم نیفتاده که دلیل خوشی تو باشد. خوبی دیگر. مگر بد است؟ همه به تخمت هستند و گور پدر آینده و عمری که مثل آب روان می‌رود. مثل امروز که خوب بود و خوب گذشت و همچنان که می‌گذشت اتفاق‌های خوب هم خودبه‌خود پیش می‌آمدند و دل‌تنگی نبود و گرسنگی نبود و درد نبود و من به بدترین آدم روی زمین گفتم معذرت می‌خواهم و به دل نگیر و تازه از ته دل هم می‌گفتم. آن‌قدر حالم خوب بود که توی زمین بی‌خستگی دویدم و گل زدم و تا توانستم خندیدم و شاخ درآوردم وقتی در پایان بازی دیدم دوست خوبِ تازه‌ام برایم پیام گذاشته که کجایی؟ و این کجایی آن‌قدر خوب بود تا شب خوبی باشد برای یک روز خوب و من امروز همه‌ی شما را می‌بخشم تا فردا که از خواب بیدار شوم و ببینم آیا امروز واقعاً‌ بوده یا من خواب دیده‌ام، خواب بوده‌ام.

 

+ نوشته شده در  ۱۳۹۱/۱۲/۱۶ساعت 23:20  توسط نیما نگارستان  | 

چنین گفت نیما

«برای این‌که هربار که می‌خواستم بنویسم می‌دیدم که زیر تاثیر این شخصیت شکل گرفته در وبلاگ دارم می‌نویسم. یعنی چیزی که مثلاً با این وبلاگ داشتم ازش فرار می‌کردم. هروقت دارم به اسم خودم می‌نویسم آن‌قدر نوشته‌ی متکلفی می‌شود که همه را فراری می‌دهد. دیدم این‌جا هم حالا آقای نگارستان شخصیتی برای خودش پیدا کرده و هربار که دارم می‌نویسم می‌آید یقه‌ام را می‌گیرد و چیزی می‌سازد که من نمی‌خواهم. مثل همه‌ی نویسنده‌های بدبخت‌مان که بعد از کتاب اول، خودشان را هی تکرار می‌کنند و هی تکرار می‌کنند و البته کار بدی هم نمی‌کنند. من خوشحال می‌شوم باقی نویسنده‌ها بد بنویسند. فقط خودم باید خوب بنویسم و دو سه نفر دیگری که من ازشان خوشم می‌آید.»

«نیما در جوابِ سوالِ چرا آرشیو وبلاگ‌تان را پاک کردید؟ در گفت‌وگو با نشریه‌ی جاست لایک اِ وومن

+ نوشته شده در  ۱۳۹۱/۱۲/۱۶ساعت 17:46  توسط نیما نگارستان  |