یک گلوله برای ژنرال

شعر انتخاب

برای مردن آوازی نداشت

قوی تنها.

یا

او قویی بود

که برای مردن

آوازی نداشت.

اسم این سبک شعر هست شعر انتخاب. خواننده یکی را انتخاب می‌کند و به دیگری می‌خندد.


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  ۱۳۹۴/۰۹/۲۵ساعت 7:35  توسط نیما نگارستان  | 

گاهی می‌خواهی نویسنده برای تو بنویسد، گاهی به تخمت هم نیست

من معمولاً از شنیدن صدای خودم حوصله‌ام سر نمی‌رود. همان صدایی که با همه هست و توی مغز یا دل یا جگر یا روده‌ات مسکن دارد و مدام با آدم حرف می‌زند و برای هرچیزی راه‌حلی دارد یا ندارد و مجبورت می‌کند کارهایی بکنی. مثلاً جلوی آینه بایستی مثل رابرت دنیرو و ادا دربیاوری. بیشتر کسانی که نوشتن را شروع می‌کنند هرچی که صدا توی مغزشان می‌گوید را می‌نویسند و نویسنده‌های کمی هستند که می‌فهمند این کار اشتباهی است. دلیلش هم این است که صدا در واقع اصلاً نویسنده‌ی خوبی نیست و نمی‌خواهد هم باشد. کارش نیست. نویسنده‌ی خوب لازم است این را بداند. این طریقت نویسندگی است که در کتاب هاگاکوره آمده.

حالا چند روزی هست که واقعاً از صدای خودم خسته شده‌ام. وقتی می‌شنوم صدایم توی مغزم شروع می‌کند به حرف زدن فقط دلم می‌خواهد جوری سرم را بکوبم به دیوار که یا مغزم یا صدا بیفتند بیرون. مغزم با صدا مبارزه‌ای را شروع کرده که من واقعاً دلم می‌خواهد یکی‌شان هرچه سریع‌تر برنده بشود. حالا هرکدام که باشد فرقی نمی‌کند فقط تمام بشود و صدا ساکت بشود و حرف نزند. یک‌بار هم که دیگر حوصله‌ام سر رفت کیکی که دستم بود را کوبیدم به دیوار و کیک خیلی غمگین له شد. خیلی خیلی غمگین. جوری که فهمیدم چرا از کمدی‌هایی که ملت برمی‌دارند کیک را می‌کوبند توی صورت هم بدم می‌آید. واقعاً کار غم‌انگیزی است که کیک را له کنی. خیلی غم‌انگیز است.

یک‌جایی خواندم که ویلیام باروز می‌گفت وقت خواندن یک کتاب نباید صدای کلمات را توی سرت بشنوی. ما وقتی کتاب می‌خوانیم درواقع یکی توی مغزمان کتاب را می‌خواند و ما صدایش را می‌شنویم که شبیه صدای خودمان است. بعضی‌ها آن‌قدر از این صدا خوش‌شان می‌آید که برمی‌دارند کتاب‌های ملت را بلندبلند می‌خوانند که بقیه هم لذت ببرند. بس که خرند. گرچه بحثم این نبود اما از نتایجش راضی‌ام. بروم سیگار بکشم یا ادامه بدهم؟

 


برچسب‌ها: شرح حال
+ نوشته شده در  ۱۳۹۴/۰۹/۲۳ساعت 21:32  توسط نیما نگارستان  | 

اصلاً مهم نیست که شما چقدر به نظر خودتان مهم می‌آیید

                       

متنی را که خواهید خواند از روی یک جلسه‌ی مطبوعاتی پیاده شده که برای باب دیلن ترتیب داده بودند. آن‌روزها (یعنی سال 1965) دیلن در اوج شهرت خودش بود و نازش خریدار داشت و گاهی هم حوصله‌اش از سوال‌های مسخره و تکراری سر می‌رفت و جواب‌های سربالا می‌داد که این گفت‌وگوی خاص یک نمونه‌ی خوبش است.

 

بابی همه می‌دانیم که تو اسمت را عوض کرده‌ای. حالا بگو اسم واقعیت چی بود؟

دیلن: فیلیپ اُکز [که خودش خواننده‌ی فولک همان سال‌ها بود]. هروقت دیدم جواب می‌دهد برمی‌گردم به همین اسم.

درسته که وودی گتری [خواننده‌ و نوازنده‌ی فولک] بزرگترین تاثیر را روی تو گذاشته؟

دیلن: نمی‌دانم می‌توانم این را بگویم یا نه... اما یک دوره‌ای خیلی رویم تاثیر گذاشته بود.

برشت چطور؟ خیلی ازش خوانده‌ای؟

دیلن: نه. اما خوانده‌ام.

رمبو؟

دیلن: کتاب کوچکی از او را هم خوانده‌ام: گل‌های شر. [این کتاب در اصل مال شارل بودلر است. اما دیلن واقعاً از رمبو تاثیر فراوانی گرفته که بعداً اگر شد، مطلبش را ترجمه می‌کنم.]

هنک ویلیامز [خواننده و نوازنده‌ی فولک و کانتری] چطور؟ تاثیری داشته؟

دیلن: آقا جان، هنک ویلیامز، کاپیتان مارول، مارلون براندو، میخک تنسی [آهنگی مشهور که جانی کش و هنک ویلیامز هم اجرایش کرده‌اند]، کلارک کنت [اسم مستعار سوپرمن، وقتی لباس مشهورش تنش نباشد]، والتر کرونکیت [خبرنگار مشهور تلویزیون] و جی. کارول نش همه روی من تاثیر گذاشته‌اند. حالا بفرمایید واقعاً چی از جانم می‌خواهید؟

درباره‌ی فیلمت بگو!

دیلن: قرار است سیاه و سفید باشد.

شبیه فیلم‌های اندی وارهول؟

دیلن: اندی وارهول دیگه کیه؟ ببین، فیلم من، قطعاً می‌توانم بگویم فیلم من شبیه سینمای اولیّه‌ی پورتوریکو خواهد بود.

کی آن‌را نوشته؟

دیلن: آلن گینزبرگ. من قرار است بازنویسی‌اش کنم.

خودت چه نقشی را در فیلم بازی می‌کنی؟

دیلن: قهرمان.

این قهرمان کی هست؟

دیلن: مادرم.

درباره‌ی دوستانت بگو: بیتلز. آن‌جا که بودی آن‌ها را دیدی؟

دیلن: یک‌بار من و جان لنون با هم رفتیم ویلج. توی کافه فیگارو یا هیپ باگل یا فنجون را‌ه‌مان ندادند. این‌بار من می‌روم انگلیس. همین آوریل. اگر آن‌جا بودند می‌بینم‌شان.

باب نظرت درباره‌ی موقعیت شاعران آمریکایی چیست؟ کنت راکس‌روث [شاعر] تخمین زده از 1900 تا حالا، سی تا شاعر خودکشی کرده‌اند.

دیلن: سی تا شاعر! خب زن‌های خانه‌دار آمریکایی، پست‌چی‌ها، معدن‌چی‌ها و رفتگرها چی؟ خدای من، آخه چی این سی تا آدمی که به‌شان می‌گویند شاعر را خاص می‌کند؟ من آدم‌های خیلی خوبی را می‌شناسم که دست به خودکشی زدند. یکی‌شان همه‌ی عمرش را توی پمپ پنزین کار کرده بود. هیچ‌کس به او نگفت شاعر، اما اگر شما بخواهید به کسی مثل رابرت فراست بگویید شاعر آن‌وقت من باید بگویم که این رفیق‌مان در پمپ بنزین هم شاعر بود.

باب برای جمع‌بندی، فلسفه‌ی خاص مهمی برای دنیا نداری؟

دیلن: داری شوخی می‌کنی؟ دنیا نیازی به من ندارد. من فقط صد و هفتاد سانتم. دنیا خیلی راحت بدون من هم سر می‌کند.انگار خبر ندارید که همه می‌میرند. اصلاً مهم نیست که شما چقدر به نظر خودتان مهم می‌آیید. بد نیست نگاهی به شکسپیر، ناپلئون و ادگار آلن پو بیندازید. همه‌شان مرده‌اند، نه؟

خب باب، پس از نظر تو، آیا کسی هست که بتواند دنیا را نجات بدهد؟

دیلن: آل آرونوویتز. [خبرنگاری که باعث آشنایی دیلن و بیتلز شد]

 ویلیج وویس. سوم مارس. 1965. ترجمه‌ی نیما نگارستان


برچسب‌ها: ترجمه, باب دیلن, گفت‌وگو
+ نوشته شده در  ۱۳۹۴/۰۹/۲۰ساعت 16:59  توسط نیما نگارستان  | 

یادم نیست چه مرضی داشتم وقتی می‌نوشتمش

   من همیشه به همه می‌گویم که پول درآوردن کار سختی نیست و آدم فقط کافی‌ست بخواهد پول دربیاورد. وقتی نگاه‌های عاقل اندر سفیه زیاد شد تصمیم گرفتم دست از حرف زدن بردارم و خودم پول دربیاورم. حالا بعد از چند ماه تلاش در راه پول درآوردن به نتایج مهمی رسیده‌ام که مفت و مجانی در اختیار شما می‌گذارم. می‌دانید؟ چون ما با هم دوستیم و رمان من چندوقت دیگر قرار است منتشر شود و شما باید پول خریدنش را داشته باشید.

   اول از همه لازم است که یک دفتر یادداشتی تقویمی چیزی داشته باشید که کارهای‌تان را تویش بنویسید. وقتی می‌خواهید پول دربیاورید وارد گردابی از کارهای عجیب‌وغریب می‌شوید که همه باید به موقع به انجام برسند و اگر مثل من و شوپنهاور سی سال از عمرتان را صرف تعمق در کار و بار دنیا کرده باشید، خیلی راحت یادتان می‌رود که چه کارهایی باید انجام می‌داده‌اید و در چه زمانی. مثلاً من در ماه اول پول درآوردنم حداقل سه‌تا کلیپ را از دست دادم چون اصلاً یادم رفت که قرار بوده من تدوین‌شان کنم. به همین راحتی! یک نویسنده‌ایی یادم می‌آید که الان مورد لعن و نفرین است و آن‌روزها یک دفترچه‌ای داشت که تویش نوشته بود چه مطلبی را کی باید به کی تحویل بدهد و یادم است فقط برای یک روزش حداقل ده تا مطلب داشت. او حالا پولدار است و من دلیلش را آن دفترچه‌ی گنده‌ی تخمی می‌دانم. پس اول از همه، شما یک دفترچه می‌خواهید. سخت بود؟

   دوم از همه شما را حواله می‌دهم به جمله‌ای بسیار ساده از اندی وارهول که در کتاب فلسفه‌های زندگی‌اش خواندم. آقای وارهول در آن‌جا تعریف می‌کند که در کودکی بسیار شکلات دوست می‌داشته و مثل اسب شکلات می‌خورده و وقتی بزرگ شده فهمیده برای این‌که شکلات بخرد باید خودش پولش را دربیاورد. این جمله‌ مثل جملات سعدی یا بوکفسکی ساده اما عمیق است. این یعنی انگیزه. شما باید بدانید پول لعنتی را برای چه می‌خواهید؟ و آن انگیزه وقتی پیدا شد وقتی بزرگ شد وقتی جراتش را داشتید وادارتان می‌کند پول دربیاورید. اندی وارهول برای شکلاتش زد تصویر یک قرن را به‌کلی عوض کرد و به‌نظر نمی‌رسد به‌اش سخت گذشته باشد. حداقل توی عکس‌ها! بنابراین تا وقتی شکلات‌تان را پیدا نکرده‌اید همین‌طور درازکش بمانید چون وقتی سروکله‌‌اش پیدا شود، هیچ‌کاری سخت به‌نظر نمی‌رسد و برعکس، تا نباشد، همه‌چیز سخت و گه است.

   همین دوتا بود! چه انتظاری دارید؟ تازه سه ماه است که دارم پول درمی‌آورم. حالا اگر چیز تازه‌ای دیدم به‌تان می‌گویم. سعی می‌کنم بیشتر این‌جا بنویسم گرچه شنیده‌ام که وبلاگ‌نویسی مُرده و بهتر است برویم پی رخت و پخت خویش. اما من توی دفترچه یادداشتم یک خط نوشته‌ام که: بیشتر وبلاگ بنویس! یادم نیست چه مرضی داشتم وقتی می‌نوشتمش اما به نظر من بیشتر نویسنده‌ها در طول تاریخ وقتی به دفترچه‌شان نگاه کرده‌اند همین را گفته‌اند.


برچسب‌ها: شرح حال
+ نوشته شده در  ۱۳۹۴/۰۹/۱۸ساعت 6:2  توسط نیما نگارستان  | 

هیچ‌کس مثل تو مال این‌جا نیست

   اگر غمگین هستید از خودتان بپرسید چرا غمگین هستید. بعد تلفن را بردارید و به دیگران زنگ بزنید و از آن‌ها بخواهید به این سوال پاسخ بدهند. اگر هیچ‌کس را نمی‌شناسید به اپراتور زنگ بزنید و این حرف‌ها را به او بگویید. اکثر مردم نمی‌دانند که اپراتور وظیفه دارد به حرف‌های‌شان گوش بدهد. قانون این را می‌گوید. قانون همچنین می‌گوید که پستچی اجازه ندارد وارد خانه‌تان بشود اما می‌توانید در فضای عمومی تا سقف چهار دقیقه با او صحبت کنید. البته اگر خودش خواست برود مسئله فرق می‌کند. باید ببینید کدام حالت اول پیش می‌آید.

   [مجموعه داستان هیچ‌کس مثل تو مال این‌جا نیست. داستانِ پاسیو مشترک. میراندا جولای. فرزانه سالمی]


برچسب‌ها: کتابخانه, میراندا جولای
+ نوشته شده در  ۱۳۹۴/۰۹/۱۴ساعت 18:53  توسط نیما نگارستان  |