فقط دوست ندارم جزو این بازی باشم
همان وقتی که دیلن اسکار نوبل را برد! من گشتم توی گفتوگوهای دیلن که یکی را اینجا منتشر کنم. دو سه تایی گفتوگوی بلند ازش ترجمه کردهام که به درد وبلاگ نمیخورند و گزیدهشان را هم نمیشود کار کرد چون حرف زدن دیلن جوریست که در هر جمله به چیزها، آدمها یا مکانهایی اشاره میکند که هشتاد درصدشان را هیچکس نمیشناسد و من هی باید در پاورقی توضیح بدهم و نتیجهاش میشد مثل پاورقیهای کمدی الهی ترجمهی شجاعالدین شفا! این شد که آخر به این یکی رضایت دادم که در آن دیلن نقش لیلا حاتمی را بازی میکند و حسابی از خجالت پرسشگر محترم درمیآید.
حالا عجالتاً این را داشته باشید تا باز هم بگردم. گفتوگو در 22 ماه مه 1965 در Disc Weekly منتشر شده. آنروزها دیلن 24 سالاش بود.
و البته ترجمهی این گفتوگو تقدیم میشود به لیلا حاتمی که خوب کاری کرد!
***
میشود به من بگویید که کِی و کجا به دنیا آمدی؟
نه. خودت برو پیدا کن. کلی بیوگرافی از من هست که میتوانی بخوانی. از من نپرس کجا به دنیا آمدم و کجا زندگی میکنم. از این سوالها نپرس. اینچیزها را تو روزنامهها بخوان.
دوست دارم از شما بشنوم.
من که بهت نمیگم.
میشود بگویید از کِی این کار را شروع کردید؟ از کِی نوشتن ترانه را شروع کردید؟
از دوازده سالگی.
همان موقع ترانه مینوشتی؟ حالا هم داری کتاب مینویسی؟
کتابم رو نوشتم تمام شده.
منتشر هم شده؟
پاییز منتشر میشود.
اسمش چیه؟
بهت نمیگم.
میشود بگویی دربارهی چی هست؟
نه.
میشود بگویی در میان آهنگهایت کدام یکی موردعلاقهات است؟
آهنگ موردعلاقه ندارم. هیچ آهنگ شخصی ندارم که بیشتر از بقیه دوستش داشته باشم.
اینروزها معلوم است که کلی پول درمیآورید!
همهاش را خرج کردم. شش تا کادیلاک خریدم. چهارتا خانه دارم. یک مزرعه دارم تو جورجیا. آها، دارم روی یک موشک هم کار میکنم. یک موشک کوچک البته. نه بزرگ. نه از آن موشکهایی که توی تنگهی کاناورال در حال ساخت هستند. از آنها سردرنمیآورم.
چیزهایی شخصیتر چی؟ مثل دوربین، ساعت و از اینجور چیزها؟
نه. نمیخرم. فقط ماشین میخرم. کلی ماشین دارم، کادیلاک. چندتایی هم ماشین عتیقه دارم. سه تا.
هیچجور نگرانیای بابت مسائل سیاسی دارید؟
نه.
چون ترانههای شما محتوای بسیار قوی...
تو ترانههای من را شنیدهای؟
شنیدهام. «اربابان جنگ»، «در دست باد».
«عاشق اسپانیایی» چی؟ شنیدیش؟ چرا آنرا نمیگویی؟ ببین برای من هیچ مهم نیست روزنامهی شما چی دربارهام مینویسد. هرچی دلش خواست میتواند بنویسد، متوجه نیستی؟ آدمهایی که به ترانههای من گوش میدهند با خواندن روزنامهی شما سراغ من نیامدهاند. قرار نیست با روزنامهی شما شناخته بشوم.
شما همین حالا هم مشهور هستید. چرا شاکی میشوید؟
چون شما اذیتم میکنید. از من سوءاستفاده میکنید. برای شما مثل ابزار هستم. همین مسئله را قبلتر در ایالات متحده هم تجربه کردهام، متوجهاید؟ با شما مشکل شخصی ندارم. اصلاً چیزی علیه شما ندارم. فقط نمیخواهم روزنامهی شما آزارم بدهد. همین. فقط دوست ندارم جزو این بازی باشم. چرا فقط برای اینکه بقیه دلشان میخواهد، خودم را قاطی این مسئله کنم؟ اصلاً برو بنویس اسم من کیشنوویچ است و از مثلاً آکوپولکوی مکزیک آمدهام. پدرم هم دزد بوده که از آفریقای جنوبی در رفته. باشه؟ برو هرچی دوست داری بنویس.
بیا دربارهی شما حرف بزنیم. مثلاً لباست. سلیقهات در پوشیدن لباس عوض هم میشود؟
لباس دوست دارم. سلیقهی خاصی هم ندارم. لباس بلند، کلاه و چتر را دوست دارم استفاده کنم.
نمیخواهید بگویید که چتر دست میگیرید...
چرا اتفاقاً خیلی هم چتر دستم میگیرم. من از جایی میآیم که همه چتر دستشان میگرفتند. تو اصلاً تا حالا داکوتای جنوبی بودهای؟ خب، من مال داکوتای جنوبی هستم و در داکوتای جنوبی همه چتر دست میگیرند.
چه چیزی بزرگترین تاثیر را در زندگی تو گذاشته؟
شما! روزنامهی شما اتفاقاً خیلی روی من تاثیر گذاشته. بعد از این ملاقات و مورد استفاده قرار گرفتنم، میخواهم بروم بیرون و یک ترانه دربارهاش بنویسم. من میفهمم دارم چهکار میکنم و میدانم روزنامهی شما دارد چهکار میکند. شما باید خیلی رو داشته باشید که از من بپرسید چی روی زندگی من تاثیر گذاشته و به نظر من چرا مردم قبولم کردهاند. دلم نمیخواهد با روزنامهی شما گفتوگو کنم. بهاش احتیاجی ندارم. حتا شما هم بهاش احتیاج ندارید. شما میتوانید برای خودتان یک ستاره بسازید. خودتان کلی پول خرج کنید و یک جوان را از شمال انگلیس بیاورید اینجا و بهاش بگویید «ما میخواهیم تو را تبدیل به ستاره کنیم! تو فقط هرکاری، هرکاری که ما میگوییم را انجام بده! هربار که میخواهی گفتوگو کنی کافیست یک برگه را امضاء کنی که یعنی ما میتوانیم هرچی دوست داشتیم بنویسیم. آنوقت تو تبدیل به ستاره میشوی و پول درمیآوری!» چرا اینکار را نمیکنید؟ چون من قرار نیست همچین کاری برایتان بکنم.
اگر فکر نمیکردیم شما ارزشش را دارید، برای چی زحمت گفتوگو با شما را کشیدیم؟
چون من خبر روز هستم. برای همین هم شما را سرزنش نمیکنم، شما دارید کارتان را میکنید. مسئلهی شخصی نیست. فقط سعی نکنید سمجبازی دربیاورید.
از کِی شروع به ضبط موسیقی کردید؟
ضبط صدا را از 1947 شروع کردم. اولینبار آنموقع بود. یک آهنگ رِیس بود. همان جنوب ضبطش کردم. نه راستش اولینبار سال 1935 صدایم را ضبط کردم. جان هموند آمد و صدایم را ضبط کرد. تو یک مزرعه نشسته بودیم و او در سال 1935 آمد کشفم کرد. [دیلن متولد 1941 است. م] کسی که بنی گودمن را کشف کرد من را سر خیابان دید. مجبورم کرد چند آهنگی بخوانم. اینطوری بود. وگرنه من به اینجا نمیرسیدم.
گیتاری که محبوبتان باشد دارید؟
گیتار محبوبم؟ من 33 تا گیتار دارم! چهطور در بینشان محبوب داشته باشم؟ ولی بههرحال من که قرار است گیتار زدن را بگذارم کنار. میخواهم بانجو بزنم.
اجرای مانفرد مان را از آهنگ «با خدا در کنار ما» را شنیدهاید؟
نه نشنیدم. فقط دربارهاش شنیدم.
در برنامهی Ready Steady Goes Live آهنگ را خواند و خیلی هم تاثیرگذار بود.
دلم میخواهد ببینمش.
چه حسی دارید وقتی میبینید گروههای دیگر آهنگهای شما را اجرا میکنند؟
خب، تو چه حسی خواهی داشت اگر گروههای دیگر آهنگهای تو را اجرا کنند؟
که کارم را ستایش میکنند.
منم همین حس تو را دارم.
از چه تیپ آدمهایی خوشتان میآید؟ با چهکسانی معاشرت میکنید؟
با کسانی که سرشان به کار خودشان است. به کار خودشان چسبیدهاند و تمامش میکنند. دستپاچه هم نیستند. البته دستپاچهگیشان به قدری است که دوباره برنگردند سراغ آدم!
از چه تیپ آدمهایی درجا بدت میآید؟
از آدمهایی درجا بدم میآید که خیلی تکان میخورند. درجا بدم میآید، بوم! بیشتر وقتها میچسبانمشان به دیوار. من یک محافظ دارم، توپو! (دستانش را دور دهانش میگیرد و داد میزند) توپو! توپو اونجاست؟ برای راحت شدن از دست اینجور آدمها یک محافظ دارم. میآید و آنها را جارو میکند. هفتهی پیش سه نفر را جارو کرد!
شما نقاشی هم میکنید؟
آره، معلومه.
چهجور نقاشیای؟
دیوارهای خانهام را رنگ میکنم!
[دیلن اینجا گفتوگو را قطع میکند.]
نیما نگارستان این را ترجمه کرده است.
برچسبها: ترجمه, باب دیلن, گفتوگو