من حرفی دارم که حتا خودم هم نمیفهمم، چه برسد به شما!*
بیدار که شدم دوستم رفته بود سر کار. نور از پنجرهی آشپزخانه میزد تو و فضای خانه را طوری کرده بود که انگار توی کلیپی از کتی پری هستم و حتا دلام خواست چیزی زیرلب زمزمه کنم. هرچند به خوشگلی کتی پری وقتی از خواب بیدار میشود نبودم.
همانطور روی زمین و لای پتوها نشستم و به سکوتِ خانهی دوستم نگاه کردم. نمیدانستم باید چهکار کنم یا کجا بروم. نمیدانستم چهطور کارم به آنجا کشیده. کاری نداشتم. تنها بودم. کسی توی ذهنام نبود. نه خانوادهای نه عشقی نه دوستی و نه حتا دشمنی. خالی و خوابآلود و بیثمر. انگار پس از مدتها از پیلهای ابریشمی دربیایی اما بهجای پروانه، همچنان کرم مانده باشی.
از لای پتوها خودم را کشیدم بیرون و خزیدم روی مبل و بعد موبایلم را برداشتم تا شعری چیزی بنویسم که بفهمام چهطوریام. نه تکستی، نه تماسی و نه لایکی. خودم و موبایلم به هم نگاه کردیم. آنوقت چندتایی شعر نوشتم که دلشان چای میخواست یا درونشان باران میبارید یا دور ایستاده بودند و سیگارشان را روشن میکردند و اینطوری کمی حالام بهتر شد و توانستم بروم لخت و پتی زیر نورِ پنجرهی آشپزخانه بایستم و کتری را بگذارم روی گاز و زیرش را روشن کنم. بعد از آنجا به پتوها نگاه کردم که وسط هال توی هم پیچ خورده بودند و شکل یک داستان کوتاه از سوزان سانتاگ بودند: کسی یک معنیِ مهم درونشان کاشته بود اما من نمیفهمیدم.
کنار کتری، یک نخ سیگار کشیدم و بعد زیر کتری را خاموش کردم و لباسام را پوشیدم و توی آینه به خودم نگاه کردم: شاید هم واقعاً همین آدم باشم. شاید همین دربوداغانِ بیحوصلهی خیره به آینه، من باشم. جلوی آینه ایستادم و سیگار کشیدم. دود را فوت میکردم توی صورت خودم که توی آینه ایستاده بود و دود را فوت میکرد توی صورتِ من! احمقانهترین کارِ عالم. سیگار به دست، کولهام را برداشتم و از خانهی پرنور و ساکتِ دوستم زدم بیرون. کنار خیابان ایستادم و موبایلم را از جیبم درآوردم و برای دوستم نوشتم «واقعاً دیشب چی شد؟» دوستام درجا جواب داد «برو گم شو بابا!» موبایل به دست ماندم. این دیگر نه کلیپی از کتی پری بود و نه داستانی از سوزان سانتاگ. کنار خیابان منتظر شدم تا ماشینی بایستد و رانندهاش ازم بپرسد «کجا میری؟» و من جواب بدهم «چه میدونم!» و بعد سوار شوم.
*عنوان داستانی از احمدرضا احمدی که برای نوجوانان نوشته و من البته تغییرش دادهام تا نه به درد نوجوانان بخورد و نه به هیچ درد دیگری.
برچسبها: یک گلوله برای ژنرال