یک گلوله برای ژنرال

حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی...

با دوستم مجله ورق می‌زدیم که آن بیرون باران شروع کرد به باریدن. من به تخمم هم نبود اما دوستم باران را دوست داشت و مجبورمان کرد برویم پایین بایستیم زیر باران سیگار بکشیم انگار عاشق باشیم. من این «انگار عاشق باشیم» را گفتم و دوستم گفت «ربطی ندارد. برای لذت بردن از باران حتماً نباید عاشق باشی!» گفتم «دیگه حرف مفت نزن تو رو خدا!» و دوستم هم قبول کرد که چرت گفته! باران که مال ما نیست. باران مال شماست. مال توست اصلاً. تو که ابریشم قیمت ندارد حیف از آن موهای تو! تو که بلدی چرخ گردون را به کام خود بگردانی! گیس دنیا را ‌بگیری و مجبورش ‌کنی برود به چپ یا به راست یا هرطرف که تو دوست داری. وگرنه برای ما باران، درد است و مرض. نفس‌تنگی می‌آورد و حتا دوسه نفری را می‌کشد. البته ما هم می‌توانیم از باران لذت ببریم. ما که می‌گویم منظورم آن‌هاست که عاشق نیستند  و غلط می‌کنند اگر هوای عاشقی به سرشان بزند. می‌توانیم ما هم از باران لذت ببریم. به شرطی که مغزمان پاره‌سنگ بردارد. که برنمی‌دارد. متاسفانه. سعی هم می‌کنیم که بردارد. برنمی‌دارد آقا. محتاج جنگ نیست. برنمی‌دارد.

یک‌کمی که ایستادیم، دوستم دلش خواست از عشق و عاشقی‌اش تعریف کند. گفت «می‌دونی اولین‌بار پایین همین خیابون، ببین اون‌جا، دقیقا اون‌جا که یه سمند ایستاده...» بعد دستش را کشید که خوب و دقیق نشانم بدهد کجا بوده که اولین‌بار عاشق شده. برگشت به من نگاه کند که ببیند مکانش را درست فهمیده‌ام؟ خوب توی کله‌ام فرو رفته که کدام گوری بوده که عاشق شده؟ اما من دیگر آن‌جا نبودم. به‌طرز غریبی، غیبم زده بود. باران بر جای خالی‌ام می‌بارید. باد بر جای خالی‌ام می‌وزید و هیچ‌کس هم دیگر نفهمید من کجا رفته‌ام. کجا گم شدم. هیچ‌کس.


برچسب‌ها: شرح حال, ذکر مصیبت
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۱/۰۶ساعت 0:22  توسط نیما نگارستان  |