یک گلوله برای ژنرال

فاصله، لازم است

ژرژ سیمنون

چون هیچ یادم نیست که این مقاله را کی ترجمه کرده‌ام، پیش خودم فکر می‌کنم حتماً هشت ساله بوده‌ام! تازه زبان فرانسه را یاد گرفته بوده‌ام و علاقه‌ی شدیدی به ژرژ سیمنون نشان می‌داده‌ام و هرچه که اسم او را بر خود داشته مثل گنجی عزیز می‌داشته‌ام.

اما حقیقت این است که یک‌سال تمام تعطیلات عید را به خواندن کتاب‌های سیمنون گذراندم. با پیپی در دهان و قهوه‌ی فوری فراوان! پیپ دمار از معده‌ام درآورد و خواندن زیاد گردنم را ناقص کرد! دست شما درد نکند آقای سیمنون!

این متن را تقدیم می‌کنم به ویلیام فاکنر که در گفتگوی پاریس ریویویش گفته بود ژرژ سیمنون او را یاد چخوف می‌اندازد!

 

مقاله‌ای از ژرژ سیمنون

نشریه‌ی Ciné-Revue، شماره‌ی 21، 24 می 1957، صفحه‌ی 33

ژرژ سیمنون نیازی به معرفی ندارد. هرکسی چیزی از او خوانده است. او قدرتمندترین، ترجمه‌شده‌ترین و پرخواننده‌ترین نویسنده‌ی جهان است. کتاب‌هایش بیشترین اقتباس‌های سینمایی را داشته‌اند –  چون هیچ نویسنده‌ی دیگری نمی‌تواند با قدرت او در خلقِ اتمسفر برابری کند. به‌خاطر همه‌ی این دلایل است که ما می‌توانیم از «پدیده‌ی سیمنون» حرف بزنیم. متن زیر که او برای خوانندگان سینه‌ریویو قلمی کرده است، روشنگر شخصیت اوست که بهترین خصیصه‌اش شاید روحیه‌ی مثبت یا علاقه‌ای است، اگر آدم بتواند از کلمات او درک کند، که به زادگاهش دارد.

***

ترجیح می‌دهم بنویسم تا حرف بزنم چرا که می‌دانم صدایم اندکی بلند است. این‌را زمانی فهمیدم که به صدای بچه‌هایم توجه کردم. دیدم که آدم‌ها چه عذابی متحمل می‌شوند وقتی به صدای من گوش می‌دهند چون صدای بچه‌هایم به گوش‌های من تجاوز می‌کند. و همه می‌گویند که صدای من درست شبیه صدای بچه‌هایم است...

تنها یکی از دو پسر من، کتاب‌هایم را می‌خواند

حرف بچه‌هایم شد، من متاسفانه فقط سه فرزند دارم. دلم می‌خواست دوازده‌تا می‌داشتم. بزرگ‌ترین‌شان هجده ساله است و دارد برای امتحان دیپلمش آماده می‌شود. نمی‌دانم قبول می‌شود یا نه. به زیست‌شناسی و علوم طبیعی علاقه دارد. بیشتر از همه مجذوب مارها است. ادبیات اصلاً جذبش نمی‌کند، حتا یک‌ذره. هیچ‌وقت مطالعه نمی‌کند. غیرممکن است بتوانید مجبور به مطالعه‌اش کنید. هرگز حتا یک رمان از من نخوانده است، حتا یک خطش را. میلی به این‌کار ندارد. هر سال برای کریسمس، مار می‌خواهد. در امریکا که زندگی می‌کردیم، تلگرام‌هایی به آفریقای جنوبی، میامی یا هرجای دیگری که بشود مارهای کمیاب پیدا کرد می‌فرستادیم. باغ‌وحشی داشت با چیزی در حدود هشتاد مار و صد لاک‌پشت در انواع مختلف.

متعجب بودم که چرا هیچ‌کدام از رمان‌های مرا نمی‌خواند. بعضی از روان‌شناس‌ها بهم گفتند به‌خاطر این است که می‌ترسد ناامید شود. او عشق فراوانی به من دارد و در واقع ما دوتا دوستانِ خوبی برای هم هستیم، او و من. این احساس را داشتم که اگر از نوشته‌های من خوشش نیاید هربار که با من باشد معذب خواهد بود. و این خیلی راحت ممکن بود اتفاق بیفتد. نگاه آدم‌ها از نسلی به نسل دیگر خیلی تغییر می‌کند.

تمام دوستانش کارهای مرا می‌خوانند. آن‌ها به خانه‌مان می‌آیند تا کتاب‌های مرا بگیرند. اما او هیچ‌وقت از من کتاب نمی‌خواهد. پسر دومم که هشت سال دارد، کاملاً متفاوت است. او نه تنها با اشتیاق فراوان کتاب‌های مرا می‌بلعد بلکه هربار که دست‌نوشته‌ای از من روی میز می‌یابد، آن‌را می‌قاپد و غرق خواندنش می‌شود. من همیشه نظرش را می‌پرسم. در مورد فرزند آخرم، دخترم، چهار ساله است – هنوز خواندن بلد نیست.

روی جلد شماره 21 مجله سینه ریویو

برای خوب توصیف کردن یک لیوان آبجو، باید تشنه‌اش باشید

حالا، من در پاریس زندگی می‌کنم. دوستانم می‌پرسند که چرا وقتی در امریکا بودم پاریس را بهتر از همیشه توصیف می‌کردم. فاصله، برای نوشتن کاملاً لازم است. گاهی حتا فاصله‌ا‌ی بسیار زیاد. تقریباً تمام رمان‌هایی که در امریکا نوشتم در پاریس می‌گذرند یا در فرانسه. در نهایت، دلیلش بسیار ساده است. خود شما می‌توانید تجربه‌اش کنید. بروید شانزه‌لیزه، به اطراف بنگرید و سعی کنید توصیفش کنید. امتحانش کنید. جزئیاتی که جلوی چشم شماست، برجسته نیستند – تنها توده‌ای بی‌شکل را تشکیل می‌دهند. جزئیاتِ برجسته‌ی واقعی، آن‌هایی هستند که وقتی همه‌چیز را فراموش کردید، در جایی از حافظه‌ی شما که احساسات ذخیره می‌شوند، مانده‌اند. برای همین، فاصله لازم است.

در آفریقای استوایی یا آفریقای جنوبی هستید و به بالکنی در رستوران فوگتز یا جایی مانند آن فکر می‌کنید. دلتنگ هستید و «یک لیوان آبجو» برای‌تان ارزشی فرای تصورتان پیدا می‌کند. چراکه تقریباً غیرممکن است بتوانید در لیبرویل یا بندر گنتیل [پایتخت و دومین شهرِ بزرگِ کشور گابن]، «یک لیوان آبجو» گیر بیاورید. آن لیوان آبجو را جوری توصیف خواهید کرد که دهان خواننده‌تان آب بیفتد، چرا که در آن لحظه خودتان نیز در همان حال هستید.

بوها بهتر از هرچیز، حافظه را بیدار می‌کنند

اعتقاد دارم در مقوله‌ی فضاسازی، بو حرف اول را می‌زند. من به بوها سخت حساس هستم و تقریباً همیشه وقتی می‌خواهم رمانی بنویسم با یک رایحه آغاز می‌کنم. به خودم می‌گویم، مثلاً، تا دو روز آینده باید رمان تازه‌ای را شروع کنم. در اطرافم هرچیزی که در طول کارم باعث مزاحمت شود را حذف می‌کنم. زنم نگاه می‌کند ببیند قرار ملاقات مهمی دارم یا نه. من به‌اش می‌گویم «نخیر. هیچ‌چی. از پس‌فردا من به خلوت خودم می‌روم.» بعد می‌روم قدم بزنم. گاهی برای یک ساعت و گاهی هم پنج ساعت. در حومه قدم می‌زنم و ناگهان رایحه‌ای هوشیارم می‌کند. شاید از کنار بوته‌ی شاه‌توت گذشته‌ام، اگر تابستان باشد، یا نزدیکِ دسته‌ای یاس بوده‌ام اگر بهار باشد و ناگهان آن بو خاطره‌ای را زنده می‌کند که شاید مال بیست سال پیش است، گاهی قدیمی‌تر، ممکن است خاطره‌ای از کودکی باشد. این خاطره با خود تصاویری می‌آورد و تصاویر، آدم‌ها را با خود می‌آورند. در ذهن، روستا یا شهری را مرور می‌کنم که آن بوی شاه‌توت یا یاس یا حالا هرچی را شنیده‌ام – کافی‌ست شخصیت‌ها را در آن مکان قرار دهم و وقتی آدم شخصیت‌ها را دارد، ماشه‌ای لازم است تا آن‌ها را به آستانه‌ی تحمل‌شان برساند.

ما در خود تمام احساسات دنیا را داریم

این تعریف از رمان را من اختراع نکرده‌ام. همین‌جا بگویم. وقتی از بالزاک پرسیدند چه کسی می‌تواند شخصیتِ یک رمان باشد، جواب داد: «هرکس، فقط باید به آستانه‌ی تحمل رسیده باشد.» ما در خود تمامِ احساساتِ دنیا را داریم، تمام غرایز، بالقوه. به دلایل مختلفی – آموزش، سستی، ترس از پلیس و غیره –  به آن‌ها اجازه‌ی ظهور نمی‌دهیم. اما اتفاقی باعث می‌شود که به سیم آخر بزنیم و در نهایت به قهرمان و یا انسانی پست تبدیل ‌شویم. کافی‌ست زیر پوست شخصیت‌ها برویم و آن‌ها را درون موقعیتی خاص قرار دهیم – مرگی در خانواده، ارثیه، یک تصادف – هر اتفاقی که ناگهان زندگی آن‌ها را تکان ‌دهد.

من باید چیزی بین صدوشصت‌وپنج تا صدوشصت‌وهشت رمان نوشته باشم. دقیقاً نمی‌دانم. زنم است که این‌چیزها را به‌روز نگه می‌دارد و جوابِ روزنامه‌نگارها را می‌دهد. در واقع، برای‌تان اعتراف می‌کنم: معمولاً زنم گفت‌وگوهای مرا انجام می‌دهد. او کاروبار مرا بهتر از من می‌شناسد، چون اوست که خودش را با این‌چیزها مشغول می‌کند. بادقت به همه‌چیز می‌رسد، حالا می‌خواهد ادبیات باشد یا سینما. من منشی ندارم، اما زنم دارد. من حتا به تلفن جواب نمی‌دهم -  زنم مسئول است: اوست که قرارها را می‌گذارد، حواسش به همه‌چیز هست...

مگره‌ی حقیقی: دوستِ قدیمیِ من گابن

تا به حال چهل‌وهشت فیلم براساس رمان‌های من ساخته شده است. باید به این‌ها هفت فیلمی که امسال ساخته می‌شوند را اضافه کنیم که می‌شود پنجاه‌وپنج‌ فیلم (امیدوارم زنم نگوید اشتباه است.) فیلم En Cas De Malheur (در امریکا: عشق حرفه‌ی من است) با بازی ژان گابن و بریژیت باردو و «استریپ‌تیز» که [هنری ژرژ] کلوزو قرار است کارگردانی‌اش کند، تازه‌ترین‌ها هستند. فیلم کلوزو را براساس رمانی از خودم ننوشتم بلکه فیلمنامه‌ای ارِیژینال برای کلوزو نوشتم. نمی‌توانستم از رمان‌هایم اقتباس کنم. برایم غیرممکن است. نمی‌توانم سفارشی بنویسم. برای نوشتن، لازم است سوژه‌ای را احساس کنم و حتا تصورش برایم محال است که بتوانم سوژه‌ای را که یک‌بار نوشته‌ام در قالبی دیگر بنویسم.

در حال حاضر شیفته‌ی یک‌چیز هستم: دوست قدیمی‌ام، ژان گابن، که تعدادی از فیلم‌های «من» را بازی کرده است، فیلم‌هایی که من مشارکتی در آن‌ها نداشته‌ام (فقط براساس رمان‌هایم بوده‌اند). دوستِ قدیمی‌ام، ژان گابن قرار است شخصیت مگره را بازی کند. برای سه فیلمِ مگره قرارداد بسته است – دوتای‌شان همین امسال ساخته می‌شوند. سومی از ماه دیگر شروع می‌شود که هشتمین فیلمِ «سیمنون» گابن خواهد بود. معتقدم ژان گابن نزدیک‌ترین تصویر از چیزی‌ست که مردم از مگره در ذهن دارند و از هر لحاظ، همان است که من از مگره در ذهن دارم.

بهترین ارثیه‌ی جوانی من: روح خوبِ لی‌یژی

من در فرانسه زندگی می‌کنم اما به بلژیک وفادارم. من در قلبِ لی‌یژ به دنیا آمده‌ام، در منطقه‌ای به نام اوتره‌موز. سخت به زادگاهم دلبسته‌ام. در میان کتاب‌هایم، یکی از محبوب‌ترین‌هایم، کتابی‌ست به نام شجره‌نامه که به نوعی، ترانه‌ای‌ست برای مردم اندکِ لیژ، مخصوصاً صنعتگرانش. آن‌ها مردمانی هستند که تمامِ تلاش‌شان را می‌کنند. در لی‌یژ هنوز شهروندان زیادی هستند که در خانه کار می‌کنند.

چون همیشه خودم را یک لی‌یژی دانسته‌ام، این داستانِ لی‌یژ را برای پایانِ مطلبم نگه داشتم: بعدازظهر است، در خیابانی تاریک و تنگ. تنها یک پنجره روشن است، متعلق به کافه‌ای کوچک که آدم اغلب در لی‌یژ می‌بیند، با پرده‌هایی کِرِم‌رنگ که نور را فیلتر می‌کند. ناگهان، در باز می‌شود. دو مرد را می‌بینیم که سومی را تا وسطِ خیابان می‌برند. عصا و کلاهش را پرت می‌کنند طرفش و در دوباره با خشونت بسته می‌شود. وسط خیابان، در میان چاله‌ی آب، مرد تلاش می‌کند که سرپا بایستد. عصایش را برمی‌دارد، کلاهش را بلند می‌کند، گیج تا جلوی در بسته رژه می‌رود، هلش می‌دهد تا باز شود و بعد فریاد می‌زند «شنبه می‌بینم‌تان دوستان من!»

همین مقدار کفایت می‌کند. ایده‌ای برای نشان دادن قلب ساده و پاک و روح لی‌یژ. چیزی که به من احساس لی‌یژی بودن می‌دهد، هرجا که باشم...

ترجمه‌ی نیما نگارستان


برچسب‌ها: ترجمه, ژرژ سیمنون
+ نوشته شده در  ۱۳۹۷/۰۲/۰۷ساعت 19:42  توسط نیما نگارستان  |