یک گلوله برای ژنرال

برای چی تقصیر منه؟ الان کجاش تقصیر منه؟ و آیا برای پیدا کردن مقصر دیگر پیر نشده ایم؟

از همه که نه، اما من واقعاً از شما انتظار دارم که وقت شادکامی و شادابی و شادمانی، این‌قدر بی‌شعور نباشی و یادت باشد زمانی بود که نه کامت شاد بود نه آبت شاد بود و نه مانت شاد بود و در آن زمان، ما رفیقِ غم و غصه‌ و درد و مرض‌ات بودیم و شانه‌ای بودیم که اندوه‌ات را رویش گریه می‌کردی بی‌صاحاب شده! درست نیست که حالا فراموش کنی و سرت به کار خودت باشد و یادی از ما نکنی ای فرشته‌ی مغضوبِ خدا! می‌دانم که ما آن‌قدر درد داریم که به وقتِ شادی، دل‌مان می‌خواهد تا می‌توانیم حالش را ببریم، اما اگر از آن‌طرف نگاه کنی می‌بینی موجودی هستی خودخواه و خودشیفته و ای بسا دورو که هرچه می‌گفتی تنها برای کسب و جلبِ هم‌دردی و غمخواری ما بوده است که بدانیم تو داغانی و شانه‌مان را از گردوخاک زمانه پاک کنیم و درد خودمان را بگذاریم توی پستو و نوشیدنیِ گرم برایت بیاوریم و بنشینیم پای غصه‌های دلت. خب! پاک کردیم و کنار گذاشتیم و آوردیم و نشستیم و گوش دادیم! اندوه که تمام شد هم رفتی و نبودی و ما نرفتیم و بودیم و غم و غصه‌ی خودمان را چرتکه می‌زدیم. باشد. فدای سرت. نخواستیم. خوش باشی! سلامت باشی! اما رفیقا! شفیقا! یارا! درست است که حالا که دوباره افتاده‌ای به روزگارِ سیاهی و تیرگیِ اندوه و گله از جفای یار، باز یاد ما کنی؟ دور از جانِ شما، مگر ما را خر گیر آورده‌ای؟ و حتا اگر خر گیر آورده‌ای، عزیز من، انصاف داشته باش! انقدر بارمان نکن! بگذار نفس بکشیم خیرندیده!

حالا بگو ببینم دردت چیه دوباره؟!

[از نامه‌ی کاترین زتاجونز به یهودای اسخریوطی/ کتابِ نامه‌های کاترینِ زتا/ ترجمه‌ی نیما نگارستان]


برچسب‌ها: ذکر مصیبت
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۴/۱۲ساعت 18:11  توسط نیما نگارستان  |