یک گلوله برای ژنرال

یک شعر واقعاً کوچک!

 

 

شعری کوچک
که همه‌جا جا می‌شود:
در این کوچه‌ی باریک
در این فنجان چای
در دلِ تو!


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۳/۲۷ساعت 16:56  توسط نیما نگارستان  | 

برگرد خونه اولیس! مسخره‌شو درنیار!

خیلی‌چیزها را هم کشف می‌کنیم و از کشف‌شان متعجب می‌شویم و بعد مثل یک بیماری باهاشون زندگی می‌کنیم. مثل وقتی که فهمیدیم زندگی‌مان به انتظار گذشته است. بعد به جای این‌که دیگر منتظر نباشیم، یاد گرفتیم چه‌طور منتظر باشیم که دردش کمتر باشد. در اصل، ما هرکاری می‌کنیم که دردش کمتر باشد. شما هم سخت‌اش نکن برای خودت. یک زندگی‌ای پیدا کن و یک روالی و خودت را بینداز توی همان روال و این‌قدر هم سوال‌های تخمی نپرس. چون اگر کسی جواب را می‌دانست باور کن وقت‌اش را با تو و برای تو تلف نمی‌کرد. تو برای وقت تلف کردن هستی. خودت هم می‌دانی. ببین! این تهِ وجودت است. ببین جز اتلاف وقت چیز دیگری هم داری؟ نه‌خیر. هیچ‌چی. وقتی بودی که تلف شده‌ای و حالا می‌خوای ثابت کنی که این‌طور نیست! این‌طور هست و تو چی را به کی می‌خواهی ثابت کنی آخر بنده‌ی احمق؟! یادت هست زمانی را که چیزهایی می‌خواستی؟ چیزهایی که بقیه نمی‌خواستند و تو فکر می‌کردی چه‌قدر همه دیوانه‌اند که ارزش چیزهای واقعی را نمی‌فهمند! حالا بیا بگو ببینم کی دیوانه است؟ تو یا آن‌ها؟ احمق جان فکر کردی چی؟ آی‌کیو داری؟ خنده‌ات جولیا رابرتزی است؟ جین‌ات اصل است؟ معنی آن رنگ قرمز روی دیوار را فهمیده‌ای و کسی نفهمیده؟ کادر زیبا را دیده‌ای و کسی ندیده؟ قهوه‌ی خوشمزه را خورده‌ای و کسی نخورده؟ فکر کردی تکی؟ تنهایی؟ یونیکی؟ ویژه‌ای؟ خاصی؟ آسی؟ حالا فکر کردی نیستی؟ خاص نیستی؟ آس نیستی؟ هستی؟ نیستی؟ سخت‌اش نکن!

همه مثل هم هستیم. ببین! این قهوه‌اش را دوست دارد، این عینکش را دوست دارد. این ریتم کند را و این ریتم تند را. بیا عکس بگیر از همه‌شان. بیا! این دوربین مدل خاصی هم نیست. خودت را نکش که چرا این مدل را داده‌ام دست‌ات. چه فرقی می‌کند؟ بیا این دسته‌ی خوشبخت و همیشه‌خندان هم هستند که هرکاری که بکنی برایت دست می‌زنند. خب؟ راضی هستی؟ همین روال را دوست داری؟ بعد دوباره شروع به سوال کردن نکنی‌ها! یک روال و زندگی دیگر نخواهی‌ یک‌وقت. فرقی نمی‌کند. همه مثل هم هستند. فقط وقتی سخت می‌شود که دنبال مرغ همسایه بدوی. مرغ خودت را بچسب عزیز من! دوست‌اش نداری؟ کی دارد؟ کی مرغ خودش را دوست دارد؟ هیچ‌کس؟ خب حالا تو مرغ خودت را دوست بدار تا بشوی یونیک! خاص! آس! ها؟ فقط یک روال. یک روال پیدا کن! دردش کمتر است. دقیقاً همان‌طور که می‌خواستی! نه؟


برچسب‌ها: شرح حال, ذکر مصیبت
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۳/۲۵ساعت 19:56  توسط نیما نگارستان  | 

جابربن حیان یا ابوریحان بیرونی؟

بسیار آسان‌تر بود اگر از این خیابانی که رد می‌شویم هر روز، رد نمی‌شدیم هر روز و از یک خیابان دیگری رد می‌شدیم هر روز که این خیابانِ هرروز نباشد. چون هرچه‌قدر هم که بلد باشی و زندگی کرده باشی و دنیادیده باشی باز لجنِ خاطرات از یک‌جایی می‌زند بالا و اشتهایت را کور می‌کند و چشم‌ات را کور می‌کند و دل‌ات را کور می‌کند و همه‌چیزت را کور می‌کند که نبینی و بعد هم نشنوی و بعد هم بیفتی یک‌گوشه‌ای و خودت را، پدرت را، جدت را و باقی‌ِ چیزهایی که می‌شود را، لعنت کنی و یک ادایی هم از خودت دربیاوری که یعنی خیلی می‌فهمی و خیلی صبوری و کوهِ دردی و آخرش هم یک‌جوری خودت را راضی کنی که «نه! زیاد هم بد نیست و زندگی هم بد چیزی نیست و حالا این لیوان چای را بنوش و با این دوست کمی حرف بزن و ببین این شب چه کادر قشنگی دارد و این پیرهن چه رنگِ خوبی دارد و این آهنگ چه ریتمِ مهربانی دارد و این لبخند هم بدک نیست‌ها!» اما واقعیت این است که فقط آن خیابان را فراموش کرده‌ای و دردت کم شده و تو هم انسانی هستی مثل بقیه که بلدی احمق باشی و راضی بشوی و یک‌جوری دوام بیاوری تا روز بعد که باز گذرت به همان خیابان بیفتد و آه از نهادت بلند شود و لجن خاطرات بزند بالا و کور و کر و لال شوی! واقعیت این است که همه‌چیز خیلی بد است و زندگی هم بد چیزی است و این لیوان چای هم مزخرف است و این دوست هم حوصله‌ات را سر می‌برد و این شب، تاریک و مضطرب و جان‌فرسات و این پیرهن رنگِ خوبی ندارد و این آهنگ تکراری و پرملال است و حتا چشم دیدن این لبخند را هم نداری!


برچسب‌ها: ذکر مصیبت
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۳/۱۱ساعت 22:9  توسط نیما نگارستان  |