آخرش هم نفهمیدم که فراموشی نعمت است یا نه؟ در کل نعمت به نظر میرسد و ای کاش برای همه فراموشی مثل آلزایمر خودش را تحمیل کند. برای عشق و عاشقی که اصلاً بهترین چیز همین فراموشی است و برندهها همانا از فراموشکارانند. ولی خب وقتی دنبال کلید ماشین میگردی آنوقت آرزو میکنی که ای کاش حافظهات انقدر گه نبود. به هر حال. چون فراموشی هست پس ضدش هم هست و بدبختی از همینجا آغاز میشود. من که فراموشکار نبودهام حالا جدی گاهی واقعی به خدا میخواهم که فراموش بکنم و یادم هم نیاید و اصلاً نباشد که نباشد. برای بعضیها خوب است که آدم فراموشکار باشد. برای بعضیها هم خوب نیست. وقتی یکی مدام میخواهد مچت را بگیرد خب بهتر است از همان اول بگویی که فراموشکاری و خودت را راحت کنی. با این شرط که از همان اول قصد و غرضش مچگیری باشد. من با این موافقم و اگر میشد بهاش رای داد من نفر اول صف میایستادم و بعد از رای هم انگشتِ جوهریام را نشانِ دوربین میدادم و لبخند هم میزدم. اما به این سادگی که نیست. وقتی پیچیده میشود که طرف اول از این حافظهی سرشار تو تعریف میکند که به به و چه چه به این حافظه و چه عجیب که چیزی را فراموش نمیکنی و بعد که ببیند این فراموشنکاری چه دردسری است شروع کند به مچگیری: «عه اینجا رو اشتباه گفتی! اینطوری نبود! پس نگو حافظهی من ال حافظهی من بل!» در این صورت میبینید که مثل تمامِ موقعیتهای دیگر زندگی، اینجا هم باز اشتباه کردهاید و حالا پشیمانی دیگر سودی ندارد. چیزی که نقطهی قوت بود میشود نقطهی ضعف. بله ما این مسئله را البته در تمام شئونات زندگیمان میبینیم. کلاً هر نقطهی قوتی نهایتاً تبدیل میشود به نقطهی ضعف و بهتر است که تند نروی عزیز من! آخرش که چی؟ تو هم میایستی کنار همین پرتگاه و تو هم آرزویت را زمزمه میکنی و بعد دستهایت را باز میکنی و شیرجه میزنی توی دره، لای مه، آن پایین. درست مثل من.
برچسبها:
شرح حال
+ نوشته شده در ۱۳۹۴/۰۴/۳۱ساعت 22:52  توسط نیما نگارستان
|
مبارزهای بیپایان برای نخوابیدن. عصرها سرم گیج میرود و مغزم از کار میافتد – بیشتر از قبل – و تنها راهی که برایم میماند خوابیدن است اما دلم نمیخواهد بخوابم. دوست دارم شب که شد مثل همه من هم بگیرم بخوابم نه اینکه مثل دراکولا تازه از تابوتم بیایم بیرون و کلهام را بکنم توی اینستاگرام یا از همهچیز عکس بگیرم یا کمرم را بخارانم. نه. شب برای خوابیدن است و من دیگر دلم نمیخواهد شبها بیدار باشم و با بقیهی افسردههای عالم حرف بزنم.
گفتم اینستاگرام. خیلی بهتر از فیسبوک است. چیزهای بیشتری برای دیدن هست. فیسبوک مثل صید مروارید در لجن میماند. باید بگردی تا پیدا کنی. اینستاگرام پر از مروارید است. مخصوصاً صفحههایی که مشهور نیستند و پر از زندگیهای معمولی آدمهای معمولی هستند که وقتی صفحهشان را میبینی انگار یک رمان را میخوانی. پر از زاویههای جدید برای دیدن. اینستاگرام تلویزیونی است که من آرزویش را داشتم.
حالا این را میگذارم اینجا تا شما بخوانید – و شما ای عزیزترین! – و خودم هم میروم طراحی کنم. شاید هم کمی بیشتر بمانم همینجا. بنشینم و با شما دوباره این چند خط را بخوانم. نمیدانم.
برچسبها:
شرح حال
+ نوشته شده در ۱۳۹۴/۰۴/۲۹ساعت 22:0  توسط نیما نگارستان
|
رمانهایی که دربارهی نویسندههاست خوش است و نویسندهی پشت پردهی فیلیپ راث هم دربارهی یک نویسنده است با اخلاقهای جالب. هروقت برای سیتکام خواستید شخصیت بنویسید حواستان باشد اخلاقهای خاص خودش را داشته باشد و رمز موفقیت شما در همین است. اصلاً هروقت شخصیت نوشتید فراموش نکنید که اخلاقهایش از مادرش هم مهمتر است.
این رمان آقای فیلیپ راث را نرسیدم تا آخر بخوانم یا شاید خوشم نیامد تا آخر بخوانم و خیلی خوشحالم که دوباره میتوانم تا آخر نخوانم. اما سهیل سمی که مترجمش است خیلی مترجم خوبی است به خاطر انتخابهایی که میکند و من دیگر با خیال راحت هروقت سهیل سمی میبینم میخرم. شما هم هروقت سهیل سمی دیدید بخرید. اگر بکت ترجمه کرده البته نخرید. بکت را نباید بخوانید. باید ببینید. عکسهایش را ببینید و مدتهای مدیدی بهاش خیره شوید و اینجوری بیشتر درکش میکنید. فیلمها و تئاترهایش را هم ببینید. اما بکت را نخوانید. جیمز جویس را بخوانید. ویلیام فاکنر را نخوانید تا وقتی که خواندن یاد بگیرید. همینگوی را چپ و راست بخوانید تا زدهتان کند. بوکوفسکی را همیشه بخوانید تا یادتان باشد صداقت یعنی چی. هرکس که صادق باشد حق دارد خوانده شود جز صادق هدایت.
خب اگر بلاگفا دوباره پکید از همهتان خداحافظی میکنم و اگر نپکید که دوباره همدیگر را خواهیم خواند.
پ.ن: وقتی بلاگفا پکید با خودم فکر کردم اگر دیگر هیچوقت درست نشد خیلی خوب است که آخرین مطلبم مطلب خوبی بود. اینطوری هربار که به صفحهام نگاه میکنم مثلاً نمیبینم نوشته: پک به سیگار مثل بوسه بر لبهای یار! و اندیشیدم که هر نوشته باید مثل آخرین حرف، مثل شعر مرگ – اگر هنوز به خاطر دارید شعر مرگ چی بود – مثل یک گلِ پژمرده زیبا باشد و ذرهای از نابودی را در خودش بیان کند.
برچسبها:
شرح حال
+ نوشته شده در ۱۳۹۴/۰۴/۲۲ساعت 19:38  توسط نیما نگارستان
|