حالا که قرار است بروی، برو، عنش رو درنیار!
رفتیم جلسهی قصهخوانی. اصلاً هم اینطوری نیست که من مدام جلسهی قصهخوانی بروم. نه کسی خوشش میآید من برایش قصه بخوانم و نه من خوشم میآید کسی برایم قصه بخواند. آن هم چیزی که خودشان نوشتهاند. بیرمق، مچاله، بیسروته و پر از تف و عرق و زجر برای زنده کردن چیزی که اصلاً هیچوقت زنده نبوده. مردهای در حال سیخونک کردن مردهای دیگر. اینطوری که، با صدای گرفته، دل گرفته، رودهی گرفته، روح گرفته، پر از ادا و اطوار، آن بالا یکی دارد سعی میکند قصهی این پسر جنوبی را تعریف کند که ماهیهایش را کسی نمیخرد. چون مادرش دور از جان، «هرجایی» است. ما هم در این کشتیِ از ازل شکسته نشستهایم همه با هم با فندکهای روشن و موج مکزیکی در تلاش برای «ساختنِ فضا».
اما قصهی واقعی از آنجا شروع شد که من نیمهشب از خواب بیدار شدم و دیدم نصف بدنم فلج است و طبیعتاً اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که «خدایا رمز هاردم را به کسی نگفته باشم!» بعد آنقدر وضعام بد شد که از شوخی گذشت و بقیه را بیدار کردم و با آه و فغان و سر و صدا و داد و قال، همه با هم مثل سیرکی از عجایبِ دور دنیا، رفتیم بیمارستان. سالن اورژانس نیمهتاریک بود و شلوغ و همهی تختها پر از خون و چرک و درد و مرض. عزراییل دم در داشت سیگار میکشید و تخم نمیکرد برود داخل. ما رفتیم.
نشستم روی تخت و تا دکتر بیاید بالای سرم به پرستاری نگاه کردم که دستکش یکبارمصرف کرده بود دستش و شلوار همه را میکشید پایین و انگشت میکرد تا فیها خالدونشان و تا وقتیکه جیغشان درنمیآمد، بیخیال نمیشد. اینکه دنبال چی میگشت را خدا هم نمیدانست. چندنفری را سکته داد تا اینکه موبایلش زنگ خورد و یک جماعتی با خوشحالی صلوات فرستادند!
دکتر جوان، لوس، عن و بیپدرمادری آمد بالای سرم و عشوه و ادایی درآورد که مادر آن پسرک ماهیفروش هم برای جلب مشتری از خودش درنمیآورد و بعد هم گفت «نگران نباش، چیزی نیست. مال استرس زیاده! کارت چیه؟» جواب دادم «نویسندهام.» خودم هم دیگر قبول ندارم نویسنده باشم اما خوشم میآید ببینم این کلمه با آدمها چهکار میکند. این یکی کمی خیره نگاهام کرد و بعد گفت «عه... چه عالی... چی مینویسی؟» گفتم «هیچی.» گفت «چه نویسندهای هستی که هیچی نمینویسی.» و به جوک بینهایت جذابش خندید. جوری که توانستم دندانهای ردیفش، زبان کوچکش، آئورتش و همینطور عفونت مجاری ادرارش را ببینم. خوب که خندید گفت «میخواستم بگم یه مدتی مرخصی بگیر، استراحت کن، اما انگار خودت زودتر دستبهکار شدی!» و باز عفونت مجاری ادرارش را نشانم داد و رفت. اما پرستارش ایستاد تا فشارخونم را بگیرد. گفت «واقعاً نویسندهای؟» گفتم «آره!» گفت «کتاب داری؟» گفتم «نه! اولوالعزم نیستم! پیامبر بیکتابم! اما معجزه دارم.» خندید. فشارم افتاد. گفت «معجزهات چیه؟» گفتم «ندیدی مگه؟ قومام رو میخندونم!» آنوقت دوباره معجزه شد!
[از فصل اول رمانِ «فیزیک کوانتوم، ترمودینامیک و آدمفضاییهای عاشق» نوشتهی نیما نگارستان]
برچسبها: یک گلوله برای ژنرال