خواب دیدم رفتیم مجلس عزا. بیرون ایستاده بودیم و سیگار میکشیدیم که یکی گفت «اینجا رسم اینه که با سنگ بزننمون! الان شروع میشه!» بعد هم شروع شد. از بالای دیوار سنگ بود که میبارید و تو خم شدی و گفتی «منو ازاینجا سالم ببر بیرون، فکر کنم دوسِت دارم.» بازویت را گرفتم و بعد با هم دویدیم. بعدش بیدار شدم و دیدم قلبم هنوز میتپد. نه عزایی نه سنگی نه دوستت دارمی! پروپرانول خوردم.
*چارلز بوکوفسکی
برچسبها:
تعریف خواب,
ذکر مصیبت
+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۱/۱۵ساعت 22:41  توسط نیما نگارستان
|
دورهای در زندگی هست که خود خدا هم بیاید پایین و بگوید «گوزو! انقدر باد به غبغبت ننداز!» حاضر نیستیم قبول کنیم. من فقط میخواهم بگویم خوش به حال آنها که این دورهی زندگیشان یا خیلی طولانی است یا در میانهاش میافتند و میمیرند. چون وقتی این دوره بگذرد آدم فقط جرواجر میشود! و خدا هم دیگه پایین بیا نیست! حالا بیا خودت رو بکش!
برچسبها:
ذکر مصیبت
+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۱/۱۳ساعت 5:26  توسط نیما نگارستان
|
برای مغز داغان، خوابیدن راحت، یک آرزوی دور و بعید است. آدم درد که داشته باشد خوابش نمیبرد. درد هم اگر خدا خیلی دوستت داشته باشد، جسمی است و اگر خدا اصلاً نداند که تو کی هستی و اینجا چهکار میکنی، دردت روحی خواهد بود. همین بیتوجهی خدا به آدم خیلی دردآور است. یعنی تو فکر کنی یک خدایی هست که محل سگ بهات نمیگذارد. نصف هنر جهان بر همین اساس شکل گرفته و بقیهاش هم مال کسانی است که میخواهند بگویند اصلاً خدا نیست که محل سگ بگذارد یا نگذارد. درواقع اصل مسئله را پاک کردهاند و راحت دارند زندگیشان را میکنند. اما من دارم از این حرف میزنم که تو یکی را دوست داری و این یکی هم میرود یکی دیگه را دوست میدارد و توی این مدتی که او دارد یکی دیگه را دوست میدارد تو دو راه داری: یک، بروی یکی دیگه را دوست بداری تا اوی اولی برگردد یا دو، بنشینی یکی بزنی تو سر خودت یکی بزنی تو سر کائنات. اینهایی که راه اول را انتخاب میکنند، عقل سالم دارند و آنهایی که راه دوم را انتخاب میکنند هرجای سالمی هم که داشته باشند بعد از یک مدتی دیگر نخواهند داشت. دربوداغان میشوند و اگر توی یکی از داستانهای ری برادبری میبودند، احتمالاً بازیافتی چیزی میشدند. عینهو ربات. حالا البته من دارم «در انتظار گودو» را میخوانم و درست است که خیلی از برادبری دورم اما واقعاً چیزی از علمی/تخیلی کم ندارد. یعنی اصلا بکت در ژانر علمی/تخیلی مینویسد. اصلاً حالا که اینطور شد، همه دارند در ژانر علمی/تخیلی مینویسند. یعنی اینچیزی که ما داریم میخوانیم یا علمی/تخیلی است یا دل ما تنگ است و از دوری یار بیتاب. این است که مغز داغان میشود و برای مغزی که داغان شده، خوابیدن راحت، یک آرزوی دور و بعید است.
برچسبها:
ذکر مصیبت
+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۱/۰۹ساعت 20:1  توسط نیما نگارستان
|
رفتیم جلسهی قصهخوانی. اصلاً هم اینطوری نیست که من مدام جلسهی قصهخوانی بروم. نه کسی خوشش میآید من برایش قصه بخوانم و نه من خوشم میآید کسی برایم قصه بخواند. آن هم چیزی که خودشان نوشتهاند. بیرمق، مچاله، بیسروته و پر از تف و عرق و زجر برای زنده کردن چیزی که اصلاً هیچوقت زنده نبوده. مردهای در حال سیخونک کردن مردهای دیگر. اینطوری که، با صدای گرفته، دل گرفته، رودهی گرفته، روح گرفته، پر از ادا و اطوار، آن بالا یکی دارد سعی میکند قصهی این پسر جنوبی را تعریف کند که ماهیهایش را کسی نمیخرد. چون مادرش دور از جان، «هرجایی» است. ما هم در این کشتیِ از ازل شکسته نشستهایم همه با هم با فندکهای روشن و موج مکزیکی در تلاش برای «ساختنِ فضا».
اما قصهی واقعی از آنجا شروع شد که من نیمهشب از خواب بیدار شدم و دیدم نصف بدنم فلج است و طبیعتاً اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که «خدایا رمز هاردم را به کسی نگفته باشم!» بعد آنقدر وضعام بد شد که از شوخی گذشت و بقیه را بیدار کردم و با آه و فغان و سر و صدا و داد و قال، همه با هم مثل سیرکی از عجایبِ دور دنیا، رفتیم بیمارستان. سالن اورژانس نیمهتاریک بود و شلوغ و همهی تختها پر از خون و چرک و درد و مرض. عزراییل دم در داشت سیگار میکشید و تخم نمیکرد برود داخل. ما رفتیم.
نشستم روی تخت و تا دکتر بیاید بالای سرم به پرستاری نگاه کردم که دستکش یکبارمصرف کرده بود دستش و شلوار همه را میکشید پایین و انگشت میکرد تا فیها خالدونشان و تا وقتیکه جیغشان درنمیآمد، بیخیال نمیشد. اینکه دنبال چی میگشت را خدا هم نمیدانست. چندنفری را سکته داد تا اینکه موبایلش زنگ خورد و یک جماعتی با خوشحالی صلوات فرستادند!
دکتر جوان، لوس، عن و بیپدرمادری آمد بالای سرم و عشوه و ادایی درآورد که مادر آن پسرک ماهیفروش هم برای جلب مشتری از خودش درنمیآورد و بعد هم گفت «نگران نباش، چیزی نیست. مال استرس زیاده! کارت چیه؟» جواب دادم «نویسندهام.» خودم هم دیگر قبول ندارم نویسنده باشم اما خوشم میآید ببینم این کلمه با آدمها چهکار میکند. این یکی کمی خیره نگاهام کرد و بعد گفت «عه... چه عالی... چی مینویسی؟» گفتم «هیچی.» گفت «چه نویسندهای هستی که هیچی نمینویسی.» و به جوک بینهایت جذابش خندید. جوری که توانستم دندانهای ردیفش، زبان کوچکش، آئورتش و همینطور عفونت مجاری ادرارش را ببینم. خوب که خندید گفت «میخواستم بگم یه مدتی مرخصی بگیر، استراحت کن، اما انگار خودت زودتر دستبهکار شدی!» و باز عفونت مجاری ادرارش را نشانم داد و رفت. اما پرستارش ایستاد تا فشارخونم را بگیرد. گفت «واقعاً نویسندهای؟» گفتم «آره!» گفت «کتاب داری؟» گفتم «نه! اولوالعزم نیستم! پیامبر بیکتابم! اما معجزه دارم.» خندید. فشارم افتاد. گفت «معجزهات چیه؟» گفتم «ندیدی مگه؟ قومام رو میخندونم!» آنوقت دوباره معجزه شد!
[از فصل اول رمانِ «فیزیک کوانتوم، ترمودینامیک و آدمفضاییهای عاشق» نوشتهی نیما نگارستان]
برچسبها:
یک گلوله برای ژنرال
+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۱/۰۷ساعت 17:47  توسط نیما نگارستان
|
با دوستم مجله ورق میزدیم که آن بیرون باران شروع کرد به باریدن. من به تخمم هم نبود اما دوستم باران را دوست داشت و مجبورمان کرد برویم پایین بایستیم زیر باران سیگار بکشیم انگار عاشق باشیم. من این «انگار عاشق باشیم» را گفتم و دوستم گفت «ربطی ندارد. برای لذت بردن از باران حتماً نباید عاشق باشی!» گفتم «دیگه حرف مفت نزن تو رو خدا!» و دوستم هم قبول کرد که چرت گفته! باران که مال ما نیست. باران مال شماست. مال توست اصلاً. تو که ابریشم قیمت ندارد حیف از آن موهای تو! تو که بلدی چرخ گردون را به کام خود بگردانی! گیس دنیا را بگیری و مجبورش کنی برود به چپ یا به راست یا هرطرف که تو دوست داری. وگرنه برای ما باران، درد است و مرض. نفستنگی میآورد و حتا دوسه نفری را میکشد. البته ما هم میتوانیم از باران لذت ببریم. ما که میگویم منظورم آنهاست که عاشق نیستند و غلط میکنند اگر هوای عاشقی به سرشان بزند. میتوانیم ما هم از باران لذت ببریم. به شرطی که مغزمان پارهسنگ بردارد. که برنمیدارد. متاسفانه. سعی هم میکنیم که بردارد. برنمیدارد آقا. محتاج جنگ نیست. برنمیدارد.
یککمی که ایستادیم، دوستم دلش خواست از عشق و عاشقیاش تعریف کند. گفت «میدونی اولینبار پایین همین خیابون، ببین اونجا، دقیقا اونجا که یه سمند ایستاده...» بعد دستش را کشید که خوب و دقیق نشانم بدهد کجا بوده که اولینبار عاشق شده. برگشت به من نگاه کند که ببیند مکانش را درست فهمیدهام؟ خوب توی کلهام فرو رفته که کدام گوری بوده که عاشق شده؟ اما من دیگر آنجا نبودم. بهطرز غریبی، غیبم زده بود. باران بر جای خالیام میبارید. باد بر جای خالیام میوزید و هیچکس هم دیگر نفهمید من کجا رفتهام. کجا گم شدم. هیچکس.
برچسبها:
شرح حال,
ذکر مصیبت
+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۱/۰۶ساعت 0:22  توسط نیما نگارستان
|
به سوال حافظ، همراه با شرح و رسم شکل، پاسخ دهید! (دو نمره)
سوال حافظ: ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی/ عیش بی یار مهیا نشود، یار کجاست؟
برچسبها:
امتحان,
شعر
+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۱/۰۴ساعت 16:52  توسط نیما نگارستان
|
همچنان که سال نو میشد، نشسته بودم توی حیاط و یک کیک نصفهونیمه هم گذاشته بودم روی زمین برای مورچهها. دلم میخواست مورچهها خوب دورش جمع بشوند و بعد تصمیم بگیرم که باهاشان چهکار کنم. میتوانستم آب بگیرم رویشان یا با فندک کبابشان کنم. میتوانستم پا بگذارم رویشان تا لهولورده شوند. میتوانستم با انگشت لهشان کنم یا نوشابه بریزم که توی شکرش شنا کنند. اولین عیدی بود که تنها بودم و اولین عیدی بود که منتظر هیچکس نبودم. نه تبریک کسی را انتظار میکشیدم و نه برایم مهم بود به کسی تبریک بگویم. خودم بودم و کیک و مورچهها. مثل خدا و زمین و ما. به مورچهها که دور کیک جمع میشدند نگاه کردم و دیدم چهقدر برای او سخت است که همچین موقعیتی را ببیند و دخالت نکند. خیسمان نکند. آتشمان نزند. لهمان نکند. دیدم سخت است و بهاش حق دادم که سربهسرمان بگذارد. هرکس دیگری هم که بود همینکار را میکرد.
همهمان همینکار را میکردیم و همینکار را میکنیم. با مورچهها، با دوستان و دشمنان، با هم. زیاد هم دور از ذهن نیست که اینطوری باشیم. کمی از او در ما دمیده شده است و ما هم خوب بلدیم ازش استفاده کنیم. هر روز هم که میگذرد، راههای تازهتری پیدا میکنیم. شبها که بیخواب به سقف زل زدهایم دنبال راه تازه میگردیم. همه از دم. کارمان همین است. خوشیمان همین است و زندگیمان همین است.
کیک که از مورچهها سیاه شد، تصمیم گرفتم که ولشان کنم به حال خودشان. کاری به کارشان نداشته باشم و اینطوری به او هم گفتم که دست از سر ما بردارد. یعنی اگر میشود، در این سالِ به ظاهر نو، بگذارد سرمان به کار خودمان باشد و کاری به کارمان نداشته باشد. کیک را بگذارد وسط و بگذارد خودمان دربارهاش تصمیم بگیریم. ببینم میتواند؟
برچسبها:
شرح حال,
چیزهایی هست که به تخمم هم نیست
+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۱/۰۱ساعت 1:24  توسط نیما نگارستان
|