آقا همه میبخشند اما فراموش نمیکنند. همه از دم. همه –بزرگوارانهها– میبخشند و بخشنده هستند و در نهایت میگویند که اما فراموش نمیکنم. بگذارید من اینجا عرض کنم که بنده برعکس هستم: فراموش میکنم اما نمیبخشم!
«و در آن حکمتی باشد برای آنان که میاندیشند...»
برچسبها:
این یکی جلوی چشمت باشد
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۹/۲۷ساعت 15:47  توسط نیما نگارستان
|
توی ذهنم این ایده را داشتم که اگر به کسی بگویی آدم تنهایی است خوشش میآید. یعنی تنهایی به نظر من یکجور صفتِ مثبت بود. یکجوری که یعنی عزیز من جنابعالی بینیاز از دیگرانی. یعنی انقدر مثبت. مثلاً آلن دلونی در سامورایی. رایان گاسلینگی در درایو. گوست داگی. خفنی برادر من. بعد که شما به این حقیر فرمودید تا آخر عمرت تنها میمانی من دیدم چهقدر از این حرف بدم آمده. آنقدر که مجبور شدم بگویم تو نگران تنهایی من نباش. من تنها نمیمانم. همه منرا دوست دارند. من مشهورم محبوبم و معروفم و در دلها آه و فغان به پا میکنم و بعد هم کاری کردم که آتش بگیری و بسوزی و بدانی که من به اندازهی خودم بلدم کلمات را مثل تو – که بیشتر از خودت بلدی – روی هم بچینم انگار که هیزم باشند.
گفتهاند که بعضی حرفها را نباید گفت. حتا توی دعوا، جنگ، کشتار. بعضی حرفها کُشندهی عشقاند. کُشندهی روحاند. بعضی حرفها از دهان که درآمدند گلوله میشوند. شنیدهام که میگویم و ای بسا که گفتهام. گفتهام و دیدهام که روح از چشم رفته است. دستها سرد شدهاند و دانستهام که دیگر فایدهای ندارد حتا اگر جان بسپارم در راه تلافی کردنش. فایدهای ندارد و آن روح دیگر به آن چشمها برنمیگردند و آن دستها دیگر گرم نمیشوند برای من.
و همهی اینها را وقتی فهمیدم که شما فرمودید تنها میمانی تا آخر عمرت و چنان گفتی این حرف را که از همان لحظه تنها ماندم تا آخر عمرم. تنهایی شد صفتم و حالا شما هرچه میکنید عزیز من، عمر من، هرچه میکنید روح برنمیگردد به این چشمها و گرم نمیشوند این دستها...
گفتهاند که... بعضی حرفها را نباید گفت. حتا توی دعوا، جنگ، کشتار.
حالا شما هی بگو!
برچسبها:
یادداشتهای رسوایی
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۹/۱۹ساعت 19:14  توسط نیما نگارستان
|
حالم که عجیب باشد و نفهمم چی به چی است مینویسمش. نه که حالم را بنویسم. چیزهای دیگری مینویسم که بعداً میفهمم ربط داشتهاند به حالم و چیزی را در جایی که نمیدانم کجایم است درست کردهاند. یا برعکس، خراب کردهاند. گاهی هم اگر پول داشته باشم میروم چیزی میخرم که نمیدانم به چه دردی میخورد. یا کلا دردی از من دوا نمیکند. یکبار سنجاب خریدم. توی یک قفس بود و تکان نمیخورد و ترسو بود و چشمهایش را فکر میکردی که میخواهند بیایند بیرون و زندگی مستقلی را شروع کنند. اندازهی یک مشت بود. کمی بزرگتر. دو مشت من میشد. توی ذهنم حالا که تصویرش را میبینم، همیشه یک گوشه ایستاده بود و اصلاً حرکت نمیکرد. دوستم یکی داشت که یکجا نمیایستاد. همهاش هم گم میشد. یکبار توی کولر پیدایش کردیم. از بس ددری بود آخرش گم شد. این یکی مالِ من خیلی احمق هم بهنظر میرسید. احمق و معصوم و ترسو و شاید مریض. هر روز باید چیزی بهاش میدادی که زنده بماند و من چون کاری نداشتم حواسم بود که غذایش را بدهم. محل نمیگذاشت اما غذایش را میخورد. انگار با هم قهر باشیم و ته دلمان همدیگر را بخواهیم. من و سنجابم. رابطهی سرد ما ادامه داشت تا روزی که دوستان من دورهام کردند که برویم دوری بخوریم چیزی ببینیم متلکی بار مردم کنیم شاید بهتر شوی. شب همه دور هم ماندیم و صبح رفتیم بیرون. دشت و دمن را دیدیم و به علفها متلک گفتیم و سنگ پرت کردیم به زمین و زمان و شب، خسته و کوفته برگشتیم. بیفایده.
رسیدم خانه دیدم سنجابِ بیحوصلهام سرجایش نشسته و یادم افتاد غذایش را ندادهام. چیزی جلویش گذاشتم اما محل نگذاشت. گفتم جهنم و رفتم بخوابم. نیمهشب بلند شدم ببینم چه میکند. خوابم نمیبرد. این مشکل بیخوابی بد کوفتی است و شب لانهی فکرهای چسبناک کثیف است و وای به روزی که مغزت مستعد تخمگذاری مادهی بزرگِ شب باشد. رفتم نشستم کنار قفس سنجاب. دیدم همانطور عنق و خنگ و سگ، نشسته سرجایش و غذا هم همانطور گناهکار نشسته در قفس. دستنخورده. در قفس را باز کردم اما بدم میآمد به سنجاب دست بزنم. بهاش گفتم بیا بیرون کاریت ندارم. بیا بیرون بگو چته؟
تکان نخورد. کمی به چشمهای عجیب و غریبش نگاه کردم و فهمیدم که این عوضی غمگین است. ناراحت است. افسرده است. فهمیدم که نباید ولش میکردم. نباید فراموشش میکردم. فهمیدم بهاش برخورده. گفتم فقط یه روز بود. تو که اصلاً محل نمیذاری... حالا من یه روز رفتم سفر. باقی روزها که هستم چرا یهچیزی یهکاری نکردی که بفهمم دوسم داری...
جواب نداد. در قفس را بستم و گفتم به جهنم... صبح بهتر میشی... لج نکن کوفتتو بخور...
بعد رفتم دراز کشیدم.
صبح توی خواب و بیداری رفتم سراغ قفس و دیدم سنجاب مُرده. چشمهای بزرگ و غیرواقعیاش باز مانده بودند و اگر نزدیک میشدی میتوانستی خودت را توی آن سیاهی ببینی. من هم همینکار را کردم.
برچسبها:
یک گلوله برای ژنرال
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۹/۱۱ساعت 18:20  توسط نیما نگارستان
|
من نمیدانم شما چهکار میکنید و حالتان چهطور است، اما حال خودم را میدانم که خوب نیست. از این حالهای نمیدانم چهطوریم و بگذاریم بگذرد خودش خوب میشود و آه، بله ما هم داریم میکشیم و اینجوری. خیلی هم زیاد نمینویسم که این جدید است برایم. یعنی چون یکجور انتظار غریب را تجربه میکنم نمیتوانم بنویسم. خیلی کم مینویسم یعنی. انتظارم اینجوریست:
پ.ن: گاهی هم فکر میکنم شاید این پروانه است که در خواب منرا میبیند که ادای کنفسیوس را درمیآورم.
برچسبها:
کنفسیوسبازی
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۹/۰۴ساعت 5:51  توسط نیما نگارستان
|