جابربن حیان یا ابوریحان بیرونی؟
بسیار آسانتر بود اگر از این خیابانی که رد میشویم هر روز، رد نمیشدیم هر روز و از یک خیابان دیگری رد میشدیم هر روز که این خیابانِ هرروز نباشد. چون هرچهقدر هم که بلد باشی و زندگی کرده باشی و دنیادیده باشی باز لجنِ خاطرات از یکجایی میزند بالا و اشتهایت را کور میکند و چشمات را کور میکند و دلات را کور میکند و همهچیزت را کور میکند که نبینی و بعد هم نشنوی و بعد هم بیفتی یکگوشهای و خودت را، پدرت را، جدت را و باقیِ چیزهایی که میشود را، لعنت کنی و یک ادایی هم از خودت دربیاوری که یعنی خیلی میفهمی و خیلی صبوری و کوهِ دردی و آخرش هم یکجوری خودت را راضی کنی که «نه! زیاد هم بد نیست و زندگی هم بد چیزی نیست و حالا این لیوان چای را بنوش و با این دوست کمی حرف بزن و ببین این شب چه کادر قشنگی دارد و این پیرهن چه رنگِ خوبی دارد و این آهنگ چه ریتمِ مهربانی دارد و این لبخند هم بدک نیستها!» اما واقعیت این است که فقط آن خیابان را فراموش کردهای و دردت کم شده و تو هم انسانی هستی مثل بقیه که بلدی احمق باشی و راضی بشوی و یکجوری دوام بیاوری تا روز بعد که باز گذرت به همان خیابان بیفتد و آه از نهادت بلند شود و لجن خاطرات بزند بالا و کور و کر و لال شوی! واقعیت این است که همهچیز خیلی بد است و زندگی هم بد چیزی است و این لیوان چای هم مزخرف است و این دوست هم حوصلهات را سر میبرد و این شب، تاریک و مضطرب و جانفرسات و این پیرهن رنگِ خوبی ندارد و این آهنگ تکراری و پرملال است و حتا چشم دیدن این لبخند را هم نداری!
برچسبها: ذکر مصیبت