صلح...
داشتم چیزی ترجمه میکردم از آنی لیبوویتز – که عکاس است و حتا اگر نشناسید او را، عکسهایش را دیدهاید – که از پیرمردی حرف میزد که با خودش به صلح رسیده است. این مالِ یکسال پیش است. حالا در اینروزها وقتی ایمیلهایم را چک میکنم، وقتی زیر آفتاب قدم برمیدارم تا بروم سرکوچه و بعد خیابان برای خریدنِ پاکت سیگاری، مجلهای یا دیدنِ گنجشکها، و یا وقتی داستان مینویسم، احساس میکنم که با خودم به صلح رسیدهام. هرچی که هست. زشت یا زیبا، خوب یا بد، غمگین یا خوشحال. میتوانم قبولش کنم و کاری به کارش نداشته باشم و بگذارم زندگیاش را بکند و سرش به کار خودش باشد و هرچیزی را دستاویز تف و لعنتی بیپایان نکند. اما چهطور به اینجا رسیدم؟ چهطور بیتابی تبدیل به آرامش شد؟ چهطور غم دوری تبدیل به لیوانی شربتِ آبلیمو شد؟ چهطور آدم به صلح با خودش میرسد؟ برایم بیجواب ماند. به عکس پیرمرد نگاه میکنم و فکر میکنم مُرده است. نشسته روی تختخوابش، بیپیراهن، بیامید، بیهیچ دلیلی برای جنگیدن.
و از این آدمِ با خود به صلح رسیده متنفر میشوم.
برچسبها: شرح حال
