یک گلوله برای ژنرال

صلح...

                    رابرت پن وارن. عکس از آنی لیبوویتز

   داشتم چیزی ترجمه می‌کردم از آنی لیبوویتز – که عکاس است و حتا اگر نشناسید او را، عکس‌هایش را دیده‌اید – که از پیرمردی حرف می‌زد که با خودش به صلح رسیده است. این مالِ یک‌سال پیش است. حالا در این‌روزها وقتی ایمیل‌هایم را چک می‌کنم، وقتی زیر آفتاب قدم برمی‌دارم تا بروم سرکوچه و بعد خیابان برای خریدنِ پاکت سیگاری، مجله‌ای یا دیدنِ‌ گنجشک‌ها، و یا وقتی داستان می‌نویسم، احساس می‌کنم که با خودم به صلح رسیده‌ام. هرچی که هست. زشت یا زیبا، خوب یا بد، غمگین یا خوش‌حال. می‌توانم قبولش کنم و کاری به کارش نداشته باشم و بگذارم زندگی‌اش را بکند و سرش به کار خودش باشد و هرچیزی را دستاویز تف و لعنتی بی‌پایان نکند. اما چه‌طور به این‌جا رسیدم؟ چه‌طور بی‌تابی تبدیل به آرامش شد؟ چه‌طور غم دوری تبدیل به لیوانی شربتِ آبلیمو شد؟ چه‌طور آدم به صلح با خودش می‌رسد؟ برایم بی‌جواب ماند. به عکس پیرمرد نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم مُرده است. نشسته روی تخت‌خوابش، بی‌پیراهن، بی‌امید، بی‌‌هیچ دلیلی برای جنگیدن.

   و از این آدمِ با خود به صلح رسیده متنفر می‌شوم.

 


برچسب‌ها: شرح حال
+ نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۵/۲۶ساعت 13:54  توسط نیما نگارستان  | 

اما این‌ که نشد زندگی عزیز من!

خب امروز دوستم رفت. چهل روز پیش ما بود و ما به‌هم عادت کرده بودیم و امروز که سوار ماشینش شد تا برود همه‌ی ما کمی غمگین شدیم. غم ما در این روزها همین‌قدر بود. بعد هم که کار ما شده فیلم دیدن و فیلم دیدن. دوست دیگرم گفت «تا سال 92 مزه‌ی فقر را نچشیده بودم... امسال فهمیدم فقر چیه...» نمی‌دانم چرا این جمله همین‌طوری مانده توی ذهنم. بی‌خود. چندتایی هم فیلم داد که ببینم...

به‌نظر شما جما آرترتون خوب نیست؟ به‌نظر من بهترین بازیگر جهان است در کنار اما استون و سیسیل دوفرانس و فیلم هانسل و گرتل: شکارچیان جادوگر بهترین فیلم جهان است. فیلم خوبی‌ست. آن را ببینید. جسد‌های گرم را هم کمی – فقط کمی – دوست داشتم چون آهنگی از دیلن داشت و دختره شبیه کریستن استوارت است و اداهای او را هم درمی‌آورد و راه رفتن زامبی‌ها در فیلم بهترین صحنه‌های تاریخ سینما را شکل می‌دهند! در جاده فیلم خوبی نیست چون کند و بی‌شکل است. در عوض فیلم شعر، فیلم کندی است اما بسیار زیباست و بااین‌که کمی لوس است اما می‌شود بخشیدش چون پیرزن فیلم خیلی باورپذیر است و انگار خارج از فیلم اصلاً وجود خارجی ندارد و مال همان فیلم است. دستش درد نکند. دیگر چه؟ چندتایی فیلم دیگر هم هست اما به ما چه؟

مجموعه‌ی نقاب که شامل کتاب‌هایی‌ست در ژانر پلیسی و جنایی و معمایی را دیده‌اید حتماً. ترجمه‌های فراوانی از عباس آگاهی در این مجموعه هست که من همه را دوست دارم. من از این عباس آگاهی خوشم می‌آید و همه‌ی کتاب‌هایش را می‌خرم. فعلاً نمی‌خرم البته. به زاهد می‌گفتم که دارم این‌ها را می‌خوانم و او گفت که چشم‌زخم را خوانده‌ای؟ گفتم دمت گرم چون من هم می‌خواستم همین را بگویم. چشم‌زخم خیلی محشر است. نویسنده‌هایش آدم‌حسابی هستند و سرگیجه‌ی هیچکاک، رُمانش البته، مال آن‌هاست و سبک ویژه‌ای دارند. به قولِ شلدن کوپر جانم ادبیات واقعی هستند. اگر هم شلدن کوپر را نمی‌شناسید که مطمئناً خدا از شما راضی نیست و دین‌تان کامل نگشته است.

حرفِ هیچکاک شد. امروز ظهر پای تلویزیون دراز کشیده بودم، چون قلبم گرفته بود و نمی‌توانستم تکان بخورم و داشتم کانالِ جذابِ نمایش را می‌دیدم که مستندی از پشت‌صحنه‌ی شمال از شمال‌غربی پخش می‌کرد. اوا مری سنت گفت که می‌خواهد فیلم را به ما معرفی کند و پنج دقیقه که از مستند گذشت ناگهان نوشته شد: تهیه شده در شبکه‌ی نمایش و مستند تمام شد! شبکه را عوض کردم و آخرِ مسابقه‌ی فوتبال بین آلمان و ایتالیا را دیدم. جام جهانی 2006. دیدم و شنیدم درواقع که صدای فردوسی‌پور چه‌قدر جوان بوده و صورتِ دل‌پیرو و پودولسکی و بوفون و بقیه هم همین‌طور... خواستم کمی غصه بخورم بعد دیدم اصلاً به ما چه؟

...و منتظر دراز کشیدم تا قلبم کمی آرام بگیرد. به اندازه‌ای که بتوانم بلند شوم و این‌ها را برای شما بنویسم.

 


برچسب‌ها: شرح حال, گزارش فیلم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۵/۲۵ساعت 18:12  توسط نیما نگارستان  | 

شعر دلتنگی

قبل از نوشتنِ طرح فیلم‌نامه‌ای

که رد می‌شود، باید با شما درباره‌ی چیزی حرف بزنم

که روی دلم مانده و رد نمی‌شود.

تمام روز هرچه

که می‌گفتم هیچ ربطی به چیزی

که توی ذهنم بود نداشت. من حتا نمی‌دانستم توی ذهنم چه می‌گذرد

که نمی‌گذارد درست حرف بزنم. حتا نمی‌دانستم دردم چیست و آدم‌ها همیشه مشکل‌شان همین است

که نمی‌دانند دردشان چیست و خوب

که فکرش را می‌کنم می‌بینم من نه فقط به درد خودم

که داشتم به درد همه‌ی آدم‌هایی

که می‌شناختم فکر می‌کردم و بیشتر مواقع دارم به درد بقیه فکر می‌کنم تا درد خودم.

دراز کشیده بودم و غصه‌دار بودم و با دوستم فرض می‌کردیم

که پرده‌ی سینما روی سقف است و داریم فیلمی چیزی می‌بینیم و هی فیلم را برای هم تعریف می‌کردیم و هرکس

که می‌آمد داخل می‌گفتیم هیس! اینجاشو دوست داریم! و من هیچ‌جای فیلم را دوست نداشتم و داشتم دروغ می‌گفتم چون دلم به‌چیزی دیگر فکر می‌کرد

که مشکل هیچ‌کس نبود جز خودم. فیلم فرضی‌مان خوب پیش می‌رفت جوری

که رفیقم خوابید و من آن‌قدر غمگین بودم

که دوبار دستم را مشت کردم و محکم کوبیدم توی دیوار و فکر می‌کنم درست همان انگشت

که حرفِ ک را تایپ می‌کند شکسته باشد و با خودم قرار گذاشتم برای احترام به انگشت شکسته‌ام هربار

که به کلمه‌ی

که رسیدم بروم سرخط. اما این‌ها بعدش پیش آمد و در آن لحظه فقط دلم می‌خواست دردم برود و مرا به‌ حالِ خودم بگذارد

که پشتِ پنجره آن پرنده‌ای آمد 

که صدایش شبیه جغد است اما دلش می‌خواهد مثل بلبل بخواند و یک‌بار

که از سیمین پرسیدم گفت یاکریم است. و یاکریم با آن صدای عجیبش

که شروع به خواندن کرد باور کنید یا نه، دیدم دارم آرام می‌شوم و حتا کمی بعدش با صدای یاکریم خوابیدم.

یادم است قبل از خواب می‌گفتم یاکریم جان بخوان! از کجا رسیدی یاکریم جان؟ بخوان عزیز من!  و هی با یاکریم حرف زدم و شاید دردم را هم توی خواب به یاکریم گفتم. دردی

که نمی‌دانم چه بود و از کجا بود و شاید هم می‌دانم و نمی‌خواهم به هیچ‌کس حتا خودم بگویم و حالا

که بیدار شدم دردم تبدیل شده به این انگشت باد کرده و یاکریمی

که رفته.

و فکر کردم من گاهی هم این‌طوری چیزی را از روی دلم برمی‌دارم.


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۵/۱۹ساعت 5:53  توسط نیما نگارستان  | 

کنفسیوس‌بازی

«و وقتی می‌گویم عجیب است شما هی نمی‌خواهید باور کنید. دارد باران می‌بارد. هیچ‌کس چتر برنمی‌دارد. همه زیر باران راه می‌روند. سوار تاکسی می‌شوند. فحش می‌دهند. چیزی توی وبلاگ‌شان می‌نویسند. شعری را اس‌ام‌اس می‌کنند. می‌روند تا سر خیابان نان بخرند. کمی به گنجشک‌های گرمازده نگاه می‌کنند. عاشق می‌شوند. چند نفری می‌میرند. و هیچ‌کس خیس نمی‌شود. اما من هی خیس می‌شوم. همه در انتظار باران‌اند و من منتظرم ببینم بالاخره این باران کی تمام می‌شود.»

رومئو این را به ژولیتش گفت و ژولیت فکر کرد شاید باید در عشقش تجدیدنظر کند.

و تراژدی آقای شکسپیر یک همچین‌جایی بود که شروع شد.

پ.ن: شوخی کردم! قضیه‌ اصلا این‌طوری نبوده.


برچسب‌ها: کنفسیوس‌بازی
+ نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۵/۰۲ساعت 21:36  توسط نیما نگارستان  |