برای سالها، مثل کیمیاگری که بخواهد فلز بیارزش را تبدیل به طلا کند، توی آدمها دنبال ذرهای عشق و علاقه گشتم. تقریباً نودونه درصد آدمها همینطوری هستند. چه بخواهند چه نخواهند دنبال عشق میگردند. آن یکدرصد که اینطوری نیستند، پدرسوختههای خوششانسی هستند که هیچ درکی از عشق و عاشقی ندارند و از وقتی فهمیدم وجود دارند، بهشان حسودی کردم و راستش خیلی سعی کردم در ظاهر شبیهشان باشم. اما دست خود آدم نیست. هرچهقدر هم که میخواهی بیتفاوت باشی باز میبینی وقتی، جایی، چه میدانم لحظهی بهخصوصی، چیزی درونت شروع به لرزیدن، خندیدن یا ترسیدن میکند. بعد هم هی ادامهاش میدهی و ادامهاش میدهی تا میرسی به جایی که بنشینی و ندامتنامه بنویسی یا وبلاگی باز کنی با عنوان «عشق شکستخوردهی سوخته» یا «این حرفهای دل من بدبخته» یا «مادرت رو به عزات مینشونم که عشقمو رد کردی».
کمی هم که میگذرد دوباره خوب میشوی و آزمایشگاهات را دوباره سروسامان میدهی و کیمیاگری را از سر میگیری که شاید از این فلزهای بیارزش چیزی مثل طلا بیرون بکشی که ارزشی داشته باشد. آن بیخوابیها، چشمدردها، گردندردها، سردردها، شعرها، سعدیها، حافظها، بوکفسکیها را فراموش میکنی و مثل احمقها دوباره سعی و تلاشت را از سر میگیری که یا دوباره سقوط کنی یا دیگری را بیندازی پایین. بعضیها هم مثل زکریای رازی شانس میآورند و در مسیر کیمیاگریشان الکل را کشف میکنند!
امید، دوستان من، افیون تودههاست و من هربار این را با درد در رگانم، حسرت در استخوانم و چیزی همچون الکل در رگانم درک کردهام.
حالا شما هی بگویید!
امشب تصمیم گرفتم. بالاخره بعد از نمیدانم چهقدر تصمیم گرفتم. زمانش را نمیدانم چون حافظهام برای زمان هیچ اهمیتی قائل نیست. چه فرقی میکند؟ آمدهام بعد از یک هفته ننوشتن برای شما، بگویم که بالاخره تصمیمم را گرفتم و چیزهایی را گذاشتم کنار. اینطوری که حرف میزنم انگار یکی از همانهایی هستم که ازشان متنفرم... یکی از همانهایی که با مجهولی شروع میکنند و دهنت را سرویس میکنند تا به اصل مطلب برسند. بنابراین از این متن نتیجه میگیریم که اینطوری ننویسید. اینطوری شروع نکنید دوستان من!
حالا بروید دنبال کارهایتان. بروید موسیقی گوش دهید، کتاب بخوانید یا به سگِ همسایه سنگ پرت کنید (من داشتم همینکار را میکردم) و فراموش کنید که این مطلب را خواندهاید. من این مطلب را برای خودم نوشتم. که هی جلوی چشمم باشد که امشب تصمیم گرفتم. بالاخره بعد از نمیدانم چهقدر تصمیم گرفتم. اکههی!
فاکنر که مست میکرد و از بالکن خانهاش میشاشید گفته که هر نویسندهای یک شاعر شکست خورده است و من وقتی این را فهمیدم شروع کردم به شعر گفتن. فقط برای اینکه به آن مست شاشو ثابت کنم که چرت میگوید و نباید تجربهی خودش را اینطوری تعمیم بدهد. شعرهایی که مینوشتم تقلیدی بود از شعرهای بقیه چون من اصلاً این مشکل تقلید را دارم. مثل مردجیوهای ترمیناتور 2 که هی تبدیل میشد به این و آن و خودش هیچی نبود جز یک تودهی جیوهای که میتوانست از شیشهی هلیکوپتر برود داخل و به خلبان بگوید برو بیرون! من هم از سهراب، فروغ، اخوان، بریتنی اسپریز و تد هیوز تقلید میکردم و بعد با خوشحالی شعرهایم را برای بقیه میخواندم و آنها میگفتند دیگر نخوان و ریدم توی چیزی که نوشتی و من هم ذوقم کور شد و دیگر ننوشتم و سالها بعد اعتراف کردم که آقای فاکنر حق داشتند و حرفشان درست بوده و اینها.
اما... حالا دو ماهی هست که هر روز با کولهباری از شعر از خواب بیدار میشوم و روزی چهار یا دوازدهتا شعر مینویسم و پرت میکنم اینور و آنور و هرکس از راه میرسد برگهای در دست دارد و میگوید «اینو تو نوشتی؟» و من میگویم «پدرسگ برای چی خوندی؟» و او میگوید «از روی کتابی چیزی نوشتی؟» و من میگویم «آره!» و او میگوید «گفتم تو نمیتونی به این خوبی بنویسی!» و من کاغذ را از دستش میکِشم و پرتش میکنم روی میز یا کف آشپزخانه یا روی مبل تا کسی دیگر پیدا شود و بخواندش و دوباره آن چند دیالوگ را تکرار کنیم. چون من حالا شاعر هستم و شعر مینویسم و نخیر این را نه به تو مدیونم نه به تو و نه به شما و نه به آن یکی که آنجا نشسته و فکر میکند منظورم اوست و نه به این یکی و نه حتا به تو عزیزترین که نوشتههای من برای تو با کاغذتوالت فرقی ندارند و در نهایت چه کسی گفته که تو اشتباه میکنی؟
●●●
حالا من از شیشه میآیم داخل و به تو که متعجب نگاهم میکنی میگویم «برو بیرون!»
دیشب مرد همسایه چنان جیغهای زنانه و عجیب و غریبی زد که تا صبح نخوابیدم. نمیدانم خواب چه میدید بدبخت و فکرش مشغول چه بود که آنطور جیغ میزد. توی تاریکی نشستم و فکر کردم چیزی توی کمد است. گفتم «بیا بیرون. فقط زیاد ترسناک نباش چون نمیتونم تحمل کنم.»
صدای مرد همسایه دیگر نمیآمد. گرچه توی مخم مدام تکرار میشد. صدای – آنطور که شنیدهام – آندنیایی بود. به کمد نگاه کردم. هیچچی بیرون نیامد. بعد خوابیدم.
همین چند دقیقهی پیش از خواب بیدار شدم و رفتم ببینم توی کمد چی بود. در را باز کردم و دیدم چیزی توی کمد مُرده است. الان دارم بهاش نگاه میکنم. ترسناک نیست. بیشتر غمگین است. غمگین و عجیب.
اگر سیگاری بودم الان سیگار میکشیدم.
دارم هزارپیشهی بوکفسکی را میخوانم و اینجا نوشته «هنرمند گرسنه فقط یه شوخیه... ریشههای روح به شکم میرسه... گرسنگی تولید هنر نمیکنه، جلوش رو میگیره» و داستان – اگر اصلاً بشود داستان پیدا کرد – دربارهی بوکفسکیست که ول میچرخد و سعی میکند از گرسنگی نمیرد. با گرترود میروند بیرون و وقتی گرترود از یک سرباز خوشش میآید – در این حد که بگوید اون سربازه خوشتیپ نیست؟ - بوکفسکی غمگین میشود – چون خودش تخمیست – و درگیر کائنات میشود که بله چرا بعضیها پول دارند و ما نداریم و از اینحرفها. بعد به این نتیجه میرسد که خودش هم دارد سعی میکند پول روی پول بگذارد و خلاصه بیخیال میشود. این هنرمند گرسنه را چندوقت پیش توی گفتوگویی از باب دیلن هم خواندم. آنجا باب دیلن میگفت که هنر هیچ ربطی به زجر کشیدن ندارد. این تصویر هنرمندِ زجرکشیده را خانمهای پولدار ساختهاند چون خوششان میآید از این قرتیبازها...
خود باب دیلن وقتی رفت نیویورک سنی نداشت و درست مثل بوکفسکی و البته به اندازهی خودش، کارهای مختلف را تجربه کرده بود. یکبار خواندم که توی کافهها برای شبی یک دلار میزده و میخوانده... بعد ماند توی ذهنم که آخر شب، همان یک دلار را هم بهاش نمیدادهاند و شوتش میکردهاند بیرون. نمیدانم این تصویریست که خودم ساختهام یا اینطور هم بوده.
روز دست دراز میکند تا شب را بگیرد و من همراه با بوکفسکی، باب دیلن و باقی مستضعفان عالم، به تو، ای عزیزترین، درود میفرستیم. تنهاییات را میفهمیم و درکت میکنیم. دریغا که فایدهای ندارد.
*نقاشی را بوکفسکی کشیده
من از دیروز شروع کردم به خواندن زندگینامهی باب دیلن و دوستم برایم گفت که توی ایران باب دیلن را زیاد نمیشناسند چون مثلاً وقتی لینکی از بیتلز میگذارم روی صفحهی بیناموسی چهارصدتا لایک میخورد اما همینکار را که با دیلن میکنم فقط سهتا لایک میخورد که دوتایش هم قبول نیست چون ایرانی نیستند. برای همین وقتی دارم زندگینامهی باب دیلن را میخوانم احساس خوبی دارم. اما وقتی بیدار میشوم و دهنم تلخ است، دلم تلخ است، سرم تلخ است و همهی دنیا تلخ است و هیچکس هم به تخمش نیست آنوقت احساس خوبی ندارم و دلم میخواهد با موجودات فضایی ارتباط برقرار کنم و ازشان بخواهم یا بیایند مرا ببرند یا کلاً زمین را با خاک یکسان کنند و همهاش را گوجهفرنگی بکارند که خیلی پرسودتر از نسل بشر است و وقتی جوابی نمیگیرم چشمهایم را میبندم و تمرکز میکنم تا درد درونم را تبدیل به ساعتِ سواچ یا تیغ فیوژن بکنم.
معمولاً هم جواب میگیرم.
*بخشی از ترانهی فولکِ مریخیها
و امروز از آن روزهاییست که من دلم میخواهد بروم بدوم تا دشت بدوم تا کوه دور بگردم از خانه. آندورها، جایی که میروم، هوا گرم خواهد بود و خورشید زمین را میسوزاند جوریکه از سنگ ناله خیزد و از دل خاک فغان. بروم بنشینم پشت میز چوبی توی بیابان که مخصوص کسانیست که میخواهند خودشان را مسخره کنند و آفتاب بزند مغز سرم را بسوزاند و چندنفر رد شوند و بگویند نچ نچ نچ یارو سوخته و من بگویم که آه بله دوستان! سوختم سوختم سوختهام میسوزم ببینید مرا و همینطور که سوختم سوختم میکنم از جا برخیزم و بر پهنهی بیابان به رقص درآیم و از خود به در شوم و احتمالاً از این جهان به جهان دگر شوم.
گرفتی چی شد؟
* حضرت بایزید بسطامی
دلتنگی
سگیست که پاچه میگیرد
و خودش هم نمیداند برای چی؟!
سرودهی نیما و تقدیم به سارا شاهدی
[پیشنهاد میکنم شما هم شعری بنویسید که با دلتنگی شروع بشود و بعد مرا هم خبر کنید که بخوانمش.]
●●●
نیل یانگ را جدیداً در مستندی که جاناتان دمی دربارهاش ساخته است دیدم. پیر، شلوغ و عجیبغریب. خیلی بیشتر از قبل دوستش داشتم. حتا با اینکه خودش را درگیر این محیطزیستبازیها کرده. اینکارها بهاش میآید. انگار جادویی چیزی در کار است. بخوانید ببینید چه میگوید پیرمرد.
●●●
تمام مدتی که این گفتوگو را ترجمه میکردم کتری روی گاز سروصدا میکرد. وقتی بالاخره رفتم سراغش دیدم ای داد از بیداد! سوخته. نشستم گریهی بسیار کردم.
●●●
آقای یانگ، آیا شما خودتان را یک مبارز میبینید؟
زندگی من کمپین سیاسی نیست. من فقط آنچه که در ذهن دارم را مینویسم. آنچه که دلم میخواهد را مینوازم. هر لحظه، هرچه که روحم بطلبد انجام خواهم داد. خدا را شکر هنوز آنقدر آدم هست که به کار من علاقه داشته باشند برای همین میتوانم ادامهاش بدهم.
بهنظر شما موسیقی در این دوره و زمانه هم میتواند طرز فکر مردم را عوض کند؟
بهنظرم موسیقی میتواند سبب تامل و گفتوگو شود. همهاش هم همین است دیگر.
در گذشته چهطور؟
سعی میکنم به گذشته نگاه نکنم. نگاه من به فرداست. بیشتر نگران این هستم که هفتهی آینده چه خواهم کرد تا اینکه هفتهی گذشته چهکردهام. کارهای زیادی هست. نگاه به گذشته باشد برای بقیه.
خب، بگذارید من به گذشته نگاه کنم. جایی خواندهام که شما اجازه ندادید در ووداستاک ازتان فیلمبرداری کنند. درست است؟
درست است.
چرا؟
آنجا نقطهی چرخشی بود که موسیقی تبدیل به رسانه شد. بهجای اینکه ارتباط مستقیمی بین نوازندگان و شنوندگان باشد، تبدیل به صنعت شد. از دید من، دوربین هیچجایی روی صحنه ندارد. آنها میتوانند از مکانی خیلی دورتر فیلمبرداری کنند و من از این بابت اصلاً ناراحت نمیشوم.
قبول دارید که موسیقی اینروزها خیلی سازماندهی شده است؟
خب، نمیتوانم برنامهای مثل American Idol را در دههی شصت تصور کنم. خیلی تفاوت هست و نمیشود مقایسهشان کرد. ایدهی مسابقهای که در آن هرکسی بهتر ادا دربیاورد برنده است. آنها همه ادای بقیه را درمیآورند. من که ازش سردرنمیآورم.
متاسفانه همچین مزخرفاتی جواب میدهند.
رسانه است دیگر. رسانه همهچیز را در اختیار دارد. البته ما اینجا در ایالات متحده اصلاً نگرانی نداریم. ما سیانان را داریم. بهترین تیم سیاسی در تلویزیون را داریم که روی مسائل کار میکنند برای همین اصلاً نگرانی نداریم. (میخندد)
پس چه چیزی شما را هیجانزده میکند؟
اینروزها فقط وقتی هیجانزده میشوم که با دو چیز برخورد داشته باشم: موسیقیِ تازه و انرژی. این دوتا تنها علاقهمندیهای من هستند.
موسیقی تازهی خودتان؟
بله، آغوش من بهروی چیزهای تازه باز است. من نمینشینم فکر کنم که باید چهکار کنم. تنها منتظر میمانم تا ایدهای تازه از راه برسد.
و چهچیز انرژی برای شما هیجانانگیز است؟
ما داریم روی ساختِ ماشینی کار میکنیم که نیازی به سوختگیری نداشته باشد و خودش سوختِ خودش را تولید کند. باقی عمرم را روی این موضوع تمرکز میکنم. بهجز این مسئله، کارم با بقیه چیزها تمام است.
البته در کنار موسیقی...
موسیقی که محشر است و خوب است چون آدم را به فکر کردن میاندازد. مردم را بهحرکت وامیدارد اما نهایتاً اگر چیزی بخواهد دنیا را تغییر دهد باید از انرژی بیاید، از فیزیک و علم. برای همین هم من با فیزیکدانان، دانشمندان و مهندسان دور دنیا برای ساختنِ این ماشین همکاری میکنم.
چی باعث چنین تغییری در شما شد؟
پیر شدهام. حالا دیگر پیرم. به چیزها با دید متفاوتی مینگرم. بعضیچیزها که زمانی دربارهشان مینوشتم، مسائل اجتماعی، دیگر برایم اهمیتی ندارند. چیزی که حالا واقعاً برایم مهم است سیاسی نیست، به اینکه چهکسی رئیسجمهور است ربطی ندارد، بلکه مهم این است که چهطور به منبع مشکلات برسید: انرژی.
آیا به تور رفتن ادامه میدهید تا توی چشم باشید و بتوانید توجه مردم را به باقی کارهاتان جلب کنید؟
دیگر لزومی ندارد به اجرا بروم تا در دیدرس جامعه بمانم. من همینم که هستم و کاری که روی صحنهی موسیقیِ امروز میکنم هیچ تغییری ایجاد نمیکند. در این زمینه کارهایم را کردهام. حالا میروم اجرا چون عاشق این کار هستم. لازم نیست برای دلیل دیگری این کار را بکنم. اما کلی از ماشینهای قدیمیام را فروختهام تا خرجِ این ایدههای جدید بکنم.
کنایهآمیز نیست که شیفتگیتان به ماشینهای قدیمی حالا تبدیل به این شده که از شرشان خلاص شوید؟
نمیخواهم از شرشان خلاص شوم. بلکه میخواهم آنها را بهچیزی که مناسبِ قرنِ بیستویکم باشد، بازیافت کنم. به چیزی مناسبِ محیطزیست و بقای نوع بشر.
مثل ماشینی کلاسیک با موتور برقی؟
من دوست دارم گندهترین، هیولاترین و گازوئیلخورترین ماشین ممکن را داشته باشم که به پمپبنزین نیازی نداشته باشد. اما وقتی یک ماشین برقی میخرید باید به یکچیز فکر کنید: دوشاخهاش را به چی وصل میکنید و منبعاش چیست؟ زغالسنگ، باد یا خورشید؟ هرچه که باشد، الکتریسیته این خوبی را دارد که منبع تولیدش مدام در حال تغییر و بهتر شدن است. پس این خوبیاش است. در نتیجه اگر ماشین برقی داشته باشید میتوانید امیدوار باشید که در آینده منبعِ تولیدش پاکتر باشد.
بااینکه هنوز به آن پاکی نیست.
درسته. اما من بیشتر به از بین بردن شبکههای توزیع شرکتهای انرژی فکر میکنم. اگر بتوانیم شبکههای توزیع انرژی را از بین ببریم، مثل پمپهای سوختگیری، آنوقت اساساً دلایلی فراوانی که منجر به جنگهای بعدی خواهند شد را از بین بردهایم. آدم جز برای خریدنِ کوکاکولا، نباید به جایگاههای سوختگیری برود. اینجورجاها باید مکانی باشند که شما برای استراحت و تمیز کردن شیشههای ماشینتان به آنجا میروید. جایی که ماشینتان سوخت خودش را از چیزی بسیار ارزان یا مجانی تامین میکند.
واقعاً فکر میکنید همچین اتفاقی بیفتد؟
الان قرن بیستویکم است و ما نسل متمدنی هستیم. تواناییهایی که داریم در مقایسه با کاری که انجام میدهیم بسیار زیاد است. ما را در عادات و چیزهایی که پیرامونش ساختهاند خواب کردهاند. باید این پوسته را بشکنیم و خارج از روال فکر کنیم.
18 آوریل 2013. ترجمهی نیما نگارستان
امشب میخواستم مجموعهی داستان کوتاه داشته باشم برای همین نشستم چندتا داستان کوتاه بنویسم که کتابشان کنم. اولین داستانم دربارهی دختری بود که سوار اتوبوس میشد تا برود سفر و پدرش میآمد تو راهروی اتوبوس میایستاد و سرش داد میزد که تو فاحشهای، چون هیچوقت حرف پدرش را گوش نداده. دختره هم میگفت آره بابا! بیخیال! بعد گریه میکرد. پدره هم گریه میکرد. همه توی اتوبوس گریه میکردند. راننده میگفت صلوات پدرسگا! و به پدره میگفت آقا شما نگران نشو! مینشونمش کنار دست خودم. آنوقت همه اعتراض میکردند که دختر حق انتخاب دارد و هرجا که بخواهد مینشیند و آنهایی که مو داشتند موهایشان را شانه میکردند و آنها که دندان داشتند لبخند میزدند و آنها که بهتخمشان نبود، شمارهشان را نوشتند روی کاغذ که بدهند به دختره. بعد دیدم خیلی تخمی شد. تازه واقعیاش همین چندوقت پیش توی هند اتفاق افتاده بود و حالم گرفته شد که چرا زندگی همیشه خودش را نخود هر آشی میکند.
داستان دوم دربارهی همان پدره بود که میآمد خانه و خانه خالی بود چون دخترش ولش کرده بود و رفته بود و زنش هم رفته بود مدرسه معلم باشد و بعد میرفت توی اتاق دختره و گریه میکرد و زنگ میزد به دختره و دختره که جوابش را نمیداد باز گریه میکرد و زنگ میزد به زنش و داستان اول را برای زنش تعریف میکرد ولی خلاف انتظارم، زنه گریه نمیکرد چون اصلاً برایش مهم نبود و آنقدر از اینچیزا توی مدرسه دیده بود که داستان پدر و دختر برایش از شکل افتاده بود. پس گوشی را میگذاشت و میرفت سر کلاس و چهار تا از شاگردهایش را مثل خر میزد. زن هیکلیای بود و اگر اولگا از خواب بیدار نمیشد و بهام زنگ نمیزد احتمالاً داستان سوم دربارهی من بود که دمِ مدرسه منتظرِ خانم معلم ایستاده بودم تا منحنیِ سقوطِ خانواده را عمود کنیم!
به اولگا گفتم «دارم یه مجموعه داستان مینویسم.»
اولگا گفت «اسمش چیه؟»
گفتم «از پاشیدهشدگیها و چند داستان دیگر... الان تقدیمش میکنم به تو.»
گفت «...»
اینجا شبیه سکانس پایانی گمشده در ترجمه شما به عنوانِ مخاطب، نمیشنوید که اولگا چی به من گفت، تنها لبخند مرا میبینید و حال و هوای صحنه به شما میفهماند که چیزی زیبا در جریان است.
چقدر بنشینم و صبر پیش گیرم، دنبالهی ریش خویش زیرم؟ خسته شدم... این در و دیوار هم دیگر از من خستهاند. حتا این ممفیس مینی که زدهام به دیوار و هر صبح نگاهش میکنم تا غم عالم کمی دیرتر به سراغم بیاید.
●●●
تمامِ شورش امروز من در همین سه خط خلاصه شد. این سه خط را که نوشتم دراز کشیدم و به ممفیس مینی گفتم همینه که هست. نمیخوای بکنمت از دیوار.