یک گلوله برای ژنرال

اگر البته دیر نشده باشد...

خب برگشتیم خانه چون هوا به‌طرز شرم‌آوری گرم بود. به‌نوبت رفتیم حمام و بعد غمگین ولو شدیم روی مبل‌ و سیگار کشیدیم و با چشم‌های چپ‌شده به دود سیگارمان نگاه کردیم و کمی حرف‌های غمگنانه زدیم دراین‌باره که دنیا به هیچ دردی نمی‌خورد و آدم‌ها از وقتی عقل‌رس می‌شوند – یا حتا زودتر – فقط ناامیدانه سعی می‌کنند راهی پیدا کنند که دنیا برخلافِ ذاتش، به دردی بخورد و ما حالا بالاخره بی‌خیال شده‌ایم و دست کشیده‌ایم و قبول کرده‌ایم که دنیا همین است که هست و قرار نیست به دردی بخورد. بعد حال‌مان بهتر شد و گشتیم توی هاردها و سری جنگ‌ ستارگان را پیدا کردیم و به‌ترتیبِ سالِ ساخت تماشا کردیم. وسط فیلم ‌خوابیدیم، جوک ‌ساختیم، غذا ‌پختیم، داستان ‌گفتیم و بهترین‌اش وقتی بود که وسطِ فیلمِ پنجم، صدا را قطع کردیم و خودمان جای شخصیت‌ها دیالوگ گفتیم و فهمیدیم که نسبت به سال‌های قبل در این یک مورد، خیلی پیشرفت کرده‌ایم!

دو روز را همین‌طوری گذراندیم و بعد دوستم گفت که باید برود سر زندگی‌اش و باز همه‌چیز سیاه و سفید شد و دنیا به خوب و بد تقسیم شد و خوبیِ دنیا برای ما، مثل یک قطره‌ی کوچک باران در صحرای تفتیده‌ی بدی بخار شد و رفت هوا. انگار نه انگار که اصلاً وجود داشته. دوستم که رفت، فعل‌های آخر جمله که همه جمع بودند، مفرد شدند و دیگر سیگار نمی‌کشیدیم، می‌کشیدم و زیرسیگاری خیلی دیر پر می‌شد و چراغ آشپزخانه اصلاً روشن نمی‌شد و مبل آن‌قدر جا داشت که می‌ترسیدم همان‌طور نشسته، گم شوم. برایش نوشتم «کورمک مک‌کارتی یک‌جایی حرکت ماه روی سیم‌های برق را مثل یک نتِ سمجِ موسیقی توصیف کرده و یک‌جا هم تماشاگران یک چاقوکشی را وقتی که در پایان چاقوکشی از جا بلند می‌شوند که بروند دنبال کارشان، مثل پرنده‌هایی توصیف کرده که از روی سیم می‌پرند.» و بعد خیره به صفحه‌ی موبایل، منتظر ماندم تا جواب بدهد و آن‌وقت چیزی که واقعاً می‌خواستم بگویم را برایش بنویسم...

 


برچسب‌ها: شرح حال, ذکر مصیبت
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۴/۱۶ساعت 1:9  توسط نیما نگارستان  | 

برای چی تقصیر منه؟ الان کجاش تقصیر منه؟ و آیا برای پیدا کردن مقصر دیگر پیر نشده ایم؟

از همه که نه، اما من واقعاً از شما انتظار دارم که وقت شادکامی و شادابی و شادمانی، این‌قدر بی‌شعور نباشی و یادت باشد زمانی بود که نه کامت شاد بود نه آبت شاد بود و نه مانت شاد بود و در آن زمان، ما رفیقِ غم و غصه‌ و درد و مرض‌ات بودیم و شانه‌ای بودیم که اندوه‌ات را رویش گریه می‌کردی بی‌صاحاب شده! درست نیست که حالا فراموش کنی و سرت به کار خودت باشد و یادی از ما نکنی ای فرشته‌ی مغضوبِ خدا! می‌دانم که ما آن‌قدر درد داریم که به وقتِ شادی، دل‌مان می‌خواهد تا می‌توانیم حالش را ببریم، اما اگر از آن‌طرف نگاه کنی می‌بینی موجودی هستی خودخواه و خودشیفته و ای بسا دورو که هرچه می‌گفتی تنها برای کسب و جلبِ هم‌دردی و غمخواری ما بوده است که بدانیم تو داغانی و شانه‌مان را از گردوخاک زمانه پاک کنیم و درد خودمان را بگذاریم توی پستو و نوشیدنیِ گرم برایت بیاوریم و بنشینیم پای غصه‌های دلت. خب! پاک کردیم و کنار گذاشتیم و آوردیم و نشستیم و گوش دادیم! اندوه که تمام شد هم رفتی و نبودی و ما نرفتیم و بودیم و غم و غصه‌ی خودمان را چرتکه می‌زدیم. باشد. فدای سرت. نخواستیم. خوش باشی! سلامت باشی! اما رفیقا! شفیقا! یارا! درست است که حالا که دوباره افتاده‌ای به روزگارِ سیاهی و تیرگیِ اندوه و گله از جفای یار، باز یاد ما کنی؟ دور از جانِ شما، مگر ما را خر گیر آورده‌ای؟ و حتا اگر خر گیر آورده‌ای، عزیز من، انصاف داشته باش! انقدر بارمان نکن! بگذار نفس بکشیم خیرندیده!

حالا بگو ببینم دردت چیه دوباره؟!

[از نامه‌ی کاترین زتاجونز به یهودای اسخریوطی/ کتابِ نامه‌های کاترینِ زتا/ ترجمه‌ی نیما نگارستان]


برچسب‌ها: ذکر مصیبت
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۴/۱۲ساعت 18:11  توسط نیما نگارستان  | 

ماجرای شگفت‌انگیز کنسرت آقای زمان

اولین کنسرتی که من رفتم، کنسرت حسین زمان بود. اون اوایل که پاپ تازه مجوزدار شده بود، هیچ‌کس نمی‌دانست باید چه‌کار کند و مثل همه‌ی وقت‌های هیچ‌کس-نمی‌داند-باید-چه‌کار-کند، در آن روزها هم همه شروع کردند به تقلید از آن‌هایی-که-می‌دانستند-دارند-چه‌کار-می‌کنند. حسین زمان ادای ستار را درمی‌آورد و من هم که توی یک روزنامه‌ی خیلی کوچک کار می‌کردم رفتم گزارش کنسرتش را بنویسم. در آن‌روزها واقعاً برایم مهم نبود کی می‌خواهد بخواند، چون اصلاً از کنسرت بدم می‌آمد. همین‌حالا هم اگر باب دیلن سرکوچه‌مان کنسرت برگزار کند، نمی‌روم. مثلاً بروم که چی بشود؟  اگر یک جوابِ مناسب برای این سوال پیدا کردید، به من هم بگویید که بروم.

نیم ساعت دیر رسیدم، چون آن‌روزها سیگاری قهاری بودم و فکر می‌کردم اگر روزی سه‌پاکت سیگار نکشم، احمق، عادی و رسوای زمانه هستم و ضمناً بدنم هم می‌کشید و شش‌هایم با این دودِ معرکه حال می‌کردند و مدام می‌گفتند «بکش عوضی! بکش! این کمه!» و من هم کمل، مالبرو، وینستون، مگنا، فروردین، تیر، اردیبهشت و هرچیز دیگری که می‌شد دورش را کاغذ پیچاند و آتش‌اش زد را می‌کشیدم. برای همین، آن‌قدر با دوستم سیگار کشیدیم و چرت‌وپرت گفتیم که حساب زمان* از دستم در رفت و نیم ساعت دیر رسیدم.

وقتی رسیدم همه داشتند غر می‌زند. کنسرت آقای زمان، تاخیر داشت و انگار قرار بود اصلاً برگزار نشود چون یک‌جایی مخالفت کرده بود. ما هم عصبانی شدیم و سیگارهای‌مان را روشن کردیم و یکی‌درمیان تصمیم گرفتیم آخر سال مهاجرت کنیم برویم یک‌جایی که بشود با خیالِ آسوده رفت کنسرت حسین زمان. بعد یکی دو نفری شروع کردند با یکی دو نفر مسئول صحبت کردند و چندنفری صورت‌شان به علت عصبانیت یا فشار خون بالا، قرمز شد و چشم‌هاشان گراز شد و صداها بالا رفت و ناگهان درها باز شد و بلیت‌هامان را گرفتند جر دادند و رفتیم داخل نشستیم. صورت‌های قرمز آب‌معدنی خوردند و من فکر کردم عوضی‌های گه. چون آن‌روزها آب‌معدنی لوس‌بازی بود و این‌‌طور نبود که همه آب‌معدنی دست بگیرند. البته من مشکلی با آب‌معدنی نداشتم. مشکلم با آدم‌هایی‌ بود که می‌خواهند وضع موجود را با سروصدا و سرخ شدن و داد و هوار، تغییر دهند.

نیم ساعت هم توی سالن نشستیم و کم‌کم همه با هم دوست شدیم و سیگار به هم تعارف کردیم و درباره‌ی فیلم و سینما حرف زدیم و بعد با این دلیل موجه که «چرا به ما اهمیت نمی‌دهند و قانون شهروندی رعایت نمی‌شود و حالا که آن‌ها اهمیت نمی‌دهند ما چرا اهمیت بدهیم؟» سیگارهایمان را توی سالن روشن کردیم. یک دقیقه بعد شش هفت نفر آمدند و خیلی مودبانه گفتند سیگارها‌تان را خاموش کنید، زن و بچه نشسته! ما هم خاموش کردیم. منطقی بود. فقط ما جوان بودیم و اصلاً مفهومِ «زن و بچه» را درک نمی‌کردیم. بعد خودمان شروع کردیم به خواندن آهنگ‌های آقای زمان. الان خیلی دلم می‌خواهد برای تصویر کردن مناسب فضا، یک قسمتی از ترانه‌ها را برای‌تان نقل کنم، اما خدا شاهده که حتا یک‌خط از آن ترانه‌های مزخرف را هم به‌خاطر ندارم. خلاصه می‌خواندیم و احساس می‌کردیم داریم ووداستاک را تجربه می‌کنیم که بالاخره آقای زمان آمد. یک‌چیزی شبیه بهروز افخمی پوشیده بود که آن‌روزها خیلی مد بود و حالا فقط بهروز افخمی و مهران مدیری هنوز همان‌طوری می‌پوشند. برایش دست زدیم و بعد نشستیم ببینیم چی می‌خواهد بگوید. آقای زمان لبخند زد، برگشت به گروه‌اش نگاه کرد، لبخند زد، میکروفن را امتحان کرد و وقتی دیگر داشت شورش را درمی‌آورد، بالاخره زبان باز کرد و گفت «سلام!» یک‌عده‌ای ناگهان هشت ساله شدند و مثل دوران مدرسه داد زدند «سلام!» بقیه هم سری به تاسف برای خودشان و تاریخ مملکت‌شان تکان دادند. بعد آقای زمان برگشت و به گروه‌اش گفت «بچه‌ها بریم؟» و من هم به بغل‌دستی‌ام** گفتم «الان یه ساعته می‌خوام همینو بگم!» و قاه قاه خندیدیم. در میان خنده‌ی ما، گروهِ آقای زمان، کار خودش را شروع کرد و چنان سروصدایی راه انداخت که بیا و ببین! بهتر از همه هم درامر بود که خیلی موفقیت‌آمیز داشت همه‌مان را کر می‌کرد. بیست ثانیه‌ی اول دست زدیم و جیغ زدیم و بعد همه ساکت شدیم و رفتیم تو نخ درامر که داشت خودش را شهید می‌کرد. آقای زمان هم توی هوا بود و هفت هشت ثانیه دیرتر شروع به خواندن کرد و خلاصه آهنگ اول را نخواند، رید. میکروفن‌ها سوت می‌کشیدند، صدای کی‌بورد موفق شد حتا صدای درامز را هم محو کند و حسین زمان بیچاره با صورتِ قرمز، رگ‌‌های بیرون زده هرکدام از قرارِ پنج سانتیمتر و دانه‌های عرق، سعی می‌کرد صدای متین و مهربان‌اش را به گوش ما برساند. آلودگی صوتی اول که تمام شد، از جایم بلند شدم و داد زدم «بچه‌ها بریم؟» و بعد همه قاه قاه خندیدیم.

البته که من برای رفتن جدی بودم و وقتی آقای زمان داشت به‌خاطر «مشکلات فنی» عذرخواهی می‌کرد، من و بغل‌دستی‌ام راه‌مان را به بیرون از سالن باز کردیم. هوا داشت تاریک می‌شد و بوی ساندویچ می‌آمد و من که آل پاچینوی درونم بیدار شده بود، سیگاری به سبک او روشن کردم و به بغل‌دستی‌ام گفتم «تو کدوم‌وری می‌ری؟» بغل‌دستی‌ام گفت «از این‌وری!» گفتم «من هم!»

 

 

  *حالا اگر بالای این نوشته را جویس امضاء کرده بود، همه به بازی با کلماتِ جذابِ آقای جویس اشاره می‌کردند که چه‌طور از کلمه‌ی «زمان» دو معنا بیرون کشیده!

**ماجرای آشنایی با این بغل‌دستی در این متن نیامده است. در این حد بدانید که در آن‌روزها من بسیار جذاب بودم جوری که هرکس از نزدیک می‌دیدم از آن‌همه زیبایی، اشک می‌ریخت. البته حالا هم هرکس مرا می‌بیند، اشک می‌ریزد اما به دلایل متفاوتی! 


برچسب‌ها: یک گلوله برای ژنرال
+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۴/۰۷ساعت 19:6  توسط نیما نگارستان  |