یک گلوله برای ژنرال

گوش کن، با لب خاموش سخن می‌گویم! گوش کن!

داشتیم با یک گروهِ ده دوازده نفره می‌رفتیم تا از یک ساختمان صعود کنیم. همه‌مان کوله داشتیم و کوله‌ها سنگین بود و من در تمام راه خم بودم از وزن کوله. ساختمان، جایی بود که من ِ دوازده سالگی آن‌جا زندگی می‌کرد و برنامه این بود که برویم روی سقف بام. نمی‌دانم برای چی و نمی‌دانم از آن‌جا می‌خواستیم به کجا برسیم. توی راه من هی به اطراف نگاه می‌کردم و هی می‌گفتم آه! باغچه‌مان! یا ای دادِ بی‌داد! خانم غیاثی! و اندوه و اشک و آه و در کنارش استرس و شادی و احساساتِ درهم و قاطی را تجربه می‌کردم و دلم دستِ خودم نبود و هیچ‌چیز دست خودم نبود. وقتی  رسیدیم به ساختمان، هوا تاریک شده بود. شما بگو غروب. رفتیم داخل و دیدم من ِ دوازده سالگی و دوست‌هایش دارند می‌روند توی ساختمان. تازه فوتبال‌شان را تمام کرده بودند و سیاه از خاک و عرق و عصبانیتِ گل‌های خورده می‌رفتند خانه تا کتک بخورند یا مشق بنویسند یا اگر خوش‌شانس بودند، فیلم هندی ببینند. با آن‌ها از پله‌ها بالا رفتیم و خانم سرگروه که چادری بود و خیلی استرس داشت و همه‌اش می‌خواست همه‌چیز به خوبی پیش برود، هی غر می‌زد که سریع‌تر! یا کندتر! یا از این‌ور نروید! یا همدیگر را نبوسید دیگر! این خانمِ چادری در بیشتر خواب‌های من همین وظیفه را برعهده دارد و من او را می‌شناسم. زن بدی نیست. درباره‌اش قضاوت نکنید. نمی‌دانم از کجای زندگی‌ام آمده و چه‌کسی است. شاید معلمی بوده که کلاس اول یا دوم یا سومِ من‌را ساخته. به‌هرحال، رفتیم در آن تاریکی و رسیدیم به بامِ ساختمان. من جلوی در ایستادم و در را باز کردم و آن‌جا دیدم که دو مرد با شورت و عینکِ آفتابی روی تخت دراز کشیده‌اند و به آسمان خیره‌اند. آسمان تاریکِ شب. رویم را برگرداندم و رفتم طرفی دیگر. خانم چادری تا مردها را دید سر و صدایش بلند شد و داد و بیداد و فحش و فضاحتِ مودبانه‌اش به هوا رفت که آقا بروید بیرون و این چه وضعی است و مردها از جای‌شان بلند شدند و خجالت کشیدند و بحث ادامه داشت که من از خواب بیدار شدم.

تمام روز خیلی خودخواهانه به این فکر می‌کردم که من همیشه زودتر از همه مسئله را می‌بینم اما کاری نمی‌کنم. فقط رویم را برمی‌گردانم و می‌روم طرفی دیگر تا کسی از راه برسد و مسئله را حل کند و نتوانستم بفهمم که باید از خودم متنفر باشم یا برعکس.


برچسب‌ها: یادداشت‌های رسوایی
+ نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۸/۲۰ساعت 16:37  توسط نیما نگارستان  | 

خبر مرگ دادن به سبک امیلی برونته

«دنیا محل گذر است و دیر یا زود من و تو نیز خواهیم مرد. حالا باید به سوگواری مرگ کسی برویم. آیا می‌توانی حدس بزنی این بار قرعۀ مرگ به نام چه کسی زده شده است؟»

[بلندی‌های بادگیر. امیلی برونته. علی‌اصغر بهرامی‌بیگی]


برچسب‌ها: به روایتِ نیما نگارستان, امیلی برونته
+ نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۸/۱۷ساعت 1:23  توسط نیما نگارستان  | 

هایکو

شب بخیر! من اکنون فرشته‌ای هستم!

[بلندی‌های بادگیر. امیلی برونته. علی‌اصغر بهرامی‌بیگی]


برچسب‌ها: هایکو, امیلی برونته
+ نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۸/۰۶ساعت 21:48  توسط نیما نگارستان  |