یک گلوله برای ژنرال

پر از مروارید پر از زاویه های جدید...

   مبارزه‌ای بی‌پایان برای نخوابیدن. عصرها سرم گیج می‌رود و مغزم از کار می‌افتد – بیشتر از قبل – و تنها راهی که برایم می‌ماند خوابیدن است اما دلم نمی‌خواهد بخوابم. دوست دارم شب‌ که شد مثل همه من هم بگیرم بخوابم نه این‌که مثل دراکولا تازه از تابوتم بیایم بیرون و کله‌ام را بکنم توی اینستاگرام یا از همه‌چیز عکس بگیرم یا کمرم را بخارانم. نه. شب برای خوابیدن است و من دیگر دلم نمی‌خواهد شب‌ها بیدار باشم و با بقیه‌ی افسرده‌های عالم حرف بزنم.

   گفتم اینستاگرام. خیلی بهتر از فیس‌بوک است. چیزهای بیشتری برای دیدن هست. فیس‌بوک مثل صید مروارید در لجن می‌ماند. باید بگردی تا پیدا کنی. اینستاگرام پر از مروارید است. مخصوصاً صفحه‌هایی که مشهور نیستند و پر از زندگی‌های معمولی آدم‌های معمولی هستند که وقتی صفحه‌شان را می‌بینی انگار یک رمان را می‌خوانی. پر از زاویه‌‌های جدید برای دیدن. اینستاگرام تلویزیونی است که من آرزویش را داشتم.

   حالا این را می‌گذارم این‌جا تا شما بخوانید – و شما ای عزیزترین! – و خودم هم می‌روم طراحی کنم. شاید هم کمی بیشتر بمانم همین‌جا. بنشینم و با شما دوباره این چند خط را بخوانم. نمی‌دانم.


برچسب‌ها: شرح حال
+ نوشته شده در  ۱۳۹۴/۰۴/۲۹ساعت 22:0  توسط نیما نگارستان  |