یک گلوله برای ژنرال

نامه به کی؟

توی ذهنم این ایده را داشتم که اگر به کسی بگویی آدم تنهایی است خوشش می‌آید. یعنی تنهایی به نظر من یک‌جور صفتِ مثبت بود. یک‌جوری که یعنی عزیز من جنابعالی بی‌نیاز از دیگرانی. یعنی انقدر مثبت. مثلاً آلن دلونی در سامورایی. رایان گاسلینگی در درایو. گوست داگی. خفنی برادر من. بعد که شما به این حقیر فرمودید تا آخر عمرت تنها می‌مانی من دیدم چه‌قدر از این حرف بدم آمده. آن‌قدر که مجبور شدم بگویم تو نگران تنهایی من نباش. من تنها نمی‌مانم. همه من‌را دوست دارند. من مشهورم محبوبم و معروفم و در دل‌ها آه و فغان به پا می‌کنم و بعد هم کاری کردم که آتش بگیری و بسوزی و بدانی که من به اندازه‌ی خودم بلدم کلمات را مثل تو – که بیشتر از خودت بلدی – روی هم بچینم انگار که هیزم باشند.

گفته‌اند که بعضی حرف‌ها را نباید گفت. حتا توی دعوا، جنگ، کشتار. بعضی حرف‌ها کُشنده‌ی عشق‌اند. کُشنده‌ی روح‌اند. بعضی حرف‌ها از دهان که درآمدند گلوله می‌شوند. شنیده‌ام که می‌گویم و ای بسا که گفته‌ام. گفته‌ام و دیده‌ام که روح از چشم رفته است. دست‌ها سرد شده‌اند و دانسته‌ام که دیگر فایده‌ای ندارد حتا اگر جان بسپارم در راه تلافی کردنش. فایده‌ای ندارد و آن روح دیگر به آن‌ چشم‌ها برنمی‌گردند و آن دست‌ها دیگر گرم نمی‌شوند برای من.

و همه‌ی این‌ها را وقتی فهمیدم که شما فرمودید تنها می‌مانی تا آخر عمرت و چنان گفتی این حرف را که از همان لحظه تنها ماندم تا آخر عمرم. تنهایی شد صفتم و حالا شما هرچه می‌کنید عزیز من، عمر من، هرچه می‌کنید روح برنمی‌گردد به این چشم‌ها و گرم نمی‌شوند این دست‌ها...

گفته‌اند که... بعضی حرف‌ها را نباید گفت. حتا توی دعوا، جنگ، کشتار.

حالا شما هی بگو!


برچسب‌ها: یادداشت‌های رسوایی
+ نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۹/۱۹ساعت 19:14  توسط نیما نگارستان  |