ریشههای روح
دارم هزارپیشهی بوکفسکی را میخوانم و اینجا نوشته «هنرمند گرسنه فقط یه شوخیه... ریشههای روح به شکم میرسه... گرسنگی تولید هنر نمیکنه، جلوش رو میگیره» و داستان – اگر اصلاً بشود داستان پیدا کرد – دربارهی بوکفسکیست که ول میچرخد و سعی میکند از گرسنگی نمیرد. با گرترود میروند بیرون و وقتی گرترود از یک سرباز خوشش میآید – در این حد که بگوید اون سربازه خوشتیپ نیست؟ - بوکفسکی غمگین میشود – چون خودش تخمیست – و درگیر کائنات میشود که بله چرا بعضیها پول دارند و ما نداریم و از اینحرفها. بعد به این نتیجه میرسد که خودش هم دارد سعی میکند پول روی پول بگذارد و خلاصه بیخیال میشود. این هنرمند گرسنه را چندوقت پیش توی گفتوگویی از باب دیلن هم خواندم. آنجا باب دیلن میگفت که هنر هیچ ربطی به زجر کشیدن ندارد. این تصویر هنرمندِ زجرکشیده را خانمهای پولدار ساختهاند چون خوششان میآید از این قرتیبازها...
خود باب دیلن وقتی رفت نیویورک سنی نداشت و درست مثل بوکفسکی و البته به اندازهی خودش، کارهای مختلف را تجربه کرده بود. یکبار خواندم که توی کافهها برای شبی یک دلار میزده و میخوانده... بعد ماند توی ذهنم که آخر شب، همان یک دلار را هم بهاش نمیدادهاند و شوتش میکردهاند بیرون. نمیدانم این تصویریست که خودم ساختهام یا اینطور هم بوده.
روز دست دراز میکند تا شب را بگیرد و من همراه با بوکفسکی، باب دیلن و باقی مستضعفان عالم، به تو، ای عزیزترین، درود میفرستیم. تنهاییات را میفهمیم و درکت میکنیم. دریغا که فایدهای ندارد.
*نقاشی را بوکفسکی کشیده
برچسبها: شرح حال
