یک گلوله برای ژنرال

که تو گوش‌کوب چرایی...*

من از دیروز شروع کردم به خواندن زندگی‌نامه‌ی باب دیلن و دوستم برایم گفت که توی ایران باب دیلن را زیاد نمی‌شناسند چون مثلاً وقتی لینکی از بیتلز می‌گذارم روی صفحه‌ی بی‌ناموسی چهارصدتا لایک می‌خورد اما همین‌کار را که با دیلن می‌کنم فقط سه‌تا لایک می‌خورد که دوتایش هم قبول نیست چون ایرانی نیستند. برای همین وقتی دارم زندگی‌نامه‌ی باب دیلن را می‌خوانم احساس خوبی دارم. اما وقتی بیدار می‌شوم و دهنم تلخ است، دلم تلخ است، سرم تلخ است و همه‌ی دنیا تلخ است و هیچ‌کس هم به‌ تخمش نیست آن‌وقت احساس خوبی ندارم و دلم می‌خواهد با موجودات فضایی ارتباط برقرار کنم و ازشان بخواهم یا بیایند مرا ببرند یا کلاً زمین را با خاک یکسان کنند و همه‌اش را گوجه‌فرنگی بکارند که خیلی پرسودتر از نسل بشر است و وقتی جوابی نمی‌گیرم چشم‌هایم را می‌بندم و تمرکز می‌کنم تا درد درونم را تبدیل به ساعتِ سواچ یا تیغ فیوژن بکنم.

معمولاً‌ هم جواب می‌گیرم.

 

*بخشی از ترانه‌ی فولکِ مریخی‌ها

 


برچسب‌ها: شرح حال
+ نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۲/۱۴ساعت 12:10  توسط نیما نگارستان  |