...
امروز با درد شروع شد و غصه و غم و خیلی هم خوب بود. اینطوری میتوانم هنوز خودم را کمی نگه دارم و دیدهاید که درخت هرچه پُربارتر، خمیدهتر؟ من که ندیدهام. امروز پَری مهربان بود و من نامهربان و امیدوارم هیچکس از ما نپرسد که چه اتفاقی افتاده و ما را به حال خودمان رها کند تا بنشینیم جلوی پنجره یا افسردهبازی دربیاوریم و کمی وقتمان را به بطالت بگذرانیم چون حالا مجوزش را داریم و چیزهایی بگوییم که به قانون زمین بربخورد و فکر کنیم که هنر بهقول پالین کِیل، رابطهی کمی با لذت دارد.
صبحانهمان را تنهایی بخوریم و حس کنیم که آقای کوهن دارد روی تصویرمان مینالد و گاهی از تصویر خودمان اشک توی چشممان جمع شود و تخممرغ کوفتمان شود و چای بدطمع باشد و دیگر وقتش باشد که لیوان را بلند کنیم و بزنیم به دیوار تا تکهتکه شود و حداقل لیوان درد قلبمان را حس کند.
یا هیچچی نخوریم چون اشتها نداریم و دراز بکشیم توی تختمان و به سقفِ صبور نگاه کنیم و یاد گذشتهها بیفتیم و خاطراتمان را بالا و پایین کنیم و تخت گنجایش تنمان را نداشته باشد چون این تن غمگین است حالا و غمش جای زیادی را میگیرد که این تخت و این اتاق و این خانه و این شهر حتا گنجایشش را ندارد.
یا همانطور تلفن به دست برویم کنار پنجره بایستیم و ببینیم که آن پایین، کنار پل، آقای بووه ابتدا با آرنج میافتد روی سکو و بعد روی زمین پخش میشود و میمیرد و عکسهایی که توی پوشهای به همراه داشته، روی زمین، جسدش را قاب میکنند و بعد برگردیم کتاب آقای سیمنون را برداریم و ببینیم که ماجرای این آقای بووه به کجا میرسد.