...
و در کنار همهچیز که به آرامی در حال غرق شدن است، بیا دست همدیگر را بگیریم و دور بخوریم و چرخ بزنیم و گرد بشویم و گود برویم و بیفتیم و بخندیم و غرق شویم. پایین برویم. پایین. برویم بچسبیم به ته. به تاریکی یا روشنیِ ته. برویم لای خاکها یا گِلها یا گُلها یا علفها یا هرچه که آن ته را پوشانده. برویم آنجا تبدیل شویم به ته. جزئی از ته. بمانیم بخوابیم بپوسیم شکوفه بزنیم غنچه کنیم گل بدهیم و رشد کنیم و سبز شویم و آرام برگردیم بالا. بعد که همهی اینها تمام شد بیا و بگو «دیگه دیر شده باید برم.» آنوقت من میدانم و تو.
«از نامهی سوم اوتِ سال 1915 دیوید فاستر والاس به تس گالاگر»
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۱۲/۲۲ساعت 15:29  توسط نیما نگارستان
|