کنفسیوسبازی
«و وقتی میگویم عجیب است شما هی نمیخواهید باور کنید. دارد باران میبارد. هیچکس چتر برنمیدارد. همه زیر باران راه میروند. سوار تاکسی میشوند. فحش میدهند. چیزی توی وبلاگشان مینویسند. شعری را اساماس میکنند. میروند تا سر خیابان نان بخرند. کمی به گنجشکهای گرمازده نگاه میکنند. عاشق میشوند. چند نفری میمیرند. و هیچکس خیس نمیشود. اما من هی خیس میشوم. همه در انتظار باراناند و من منتظرم ببینم بالاخره این باران کی تمام میشود.»
رومئو این را به ژولیتش گفت و ژولیت فکر کرد شاید باید در عشقش تجدیدنظر کند.
و تراژدی آقای شکسپیر یک همچینجایی بود که شروع شد.
پ.ن: شوخی کردم! قضیه اصلا اینطوری نبوده.
برچسبها: کنفسیوسبازی
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۵/۰۲ساعت 21:36  توسط نیما نگارستان
|