یک گلوله برای ژنرال

چیزهایی هست که از این به بعد می‌دانی!  

«باور کن حتا دیدن کلماتی که نوشته‌ای باعث تهوع‌ام می‌شود. من نفرت را شنیده بودم که به این‌جا هم می‌رسد اما تجربه‌اش را نداشتم و برایم عجیب بود وقتی بعد از خواندن نامه‌ات دیدم توی قلبم، توی شکمم توی رگ‌هام نفرت بود که می‌چرخید و حالم را بد می‌کرد. این‌طوری بود که برای اولین‌بار بعد از خواندن نامه‌ات نتوانستم بایستم. نشستم. باید قیافه‌ام را می‌دیدی. شگفت‌زده بودم از نفرت. نمی‌دانستم نفرت در من این‌قدر جلو می‌رود که به حال تهوع بیفتم. وقتی قلبم تندتر می‌تپید و چشم‌هایم بازتر بود و صورتم درهم رفته بود و آماده بودم بالا بیاورم با خودم گفتم باید این را بنویسم... باید این را بنویسم... معمولاً وقتی چیزی را درک نمی‌کنم همین را به خودم می‌گویم... و بعدش وقتی نوشتمش بیشتر وقت‌ها درکش می‌کنم. اما این‌بار باور کن اصلاً و ابداً درکش نمی‌کنم. ولی زیاد مهم نیست چون بهترش اتفاق می‌افتد: تو درکش می‌کنی! حالا می‌دانی این‌طرف چه اتفاقی می‌افتد و دلم می‌خواهد تصویرش مدام جلوی چشمت باشد.

موفق باشی!»


برچسب‌ها: این یکی جلوی چشمت باشد
+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۷/۲۱ساعت 18:47  توسط نیما نگارستان  |