یک گلوله برای ژنرال

گاهی می‌خواهی نویسنده برای تو بنویسد، گاهی به تخمت هم نیست

من معمولاً از شنیدن صدای خودم حوصله‌ام سر نمی‌رود. همان صدایی که با همه هست و توی مغز یا دل یا جگر یا روده‌ات مسکن دارد و مدام با آدم حرف می‌زند و برای هرچیزی راه‌حلی دارد یا ندارد و مجبورت می‌کند کارهایی بکنی. مثلاً جلوی آینه بایستی مثل رابرت دنیرو و ادا دربیاوری. بیشتر کسانی که نوشتن را شروع می‌کنند هرچی که صدا توی مغزشان می‌گوید را می‌نویسند و نویسنده‌های کمی هستند که می‌فهمند این کار اشتباهی است. دلیلش هم این است که صدا در واقع اصلاً نویسنده‌ی خوبی نیست و نمی‌خواهد هم باشد. کارش نیست. نویسنده‌ی خوب لازم است این را بداند. این طریقت نویسندگی است که در کتاب هاگاکوره آمده.

حالا چند روزی هست که واقعاً از صدای خودم خسته شده‌ام. وقتی می‌شنوم صدایم توی مغزم شروع می‌کند به حرف زدن فقط دلم می‌خواهد جوری سرم را بکوبم به دیوار که یا مغزم یا صدا بیفتند بیرون. مغزم با صدا مبارزه‌ای را شروع کرده که من واقعاً دلم می‌خواهد یکی‌شان هرچه سریع‌تر برنده بشود. حالا هرکدام که باشد فرقی نمی‌کند فقط تمام بشود و صدا ساکت بشود و حرف نزند. یک‌بار هم که دیگر حوصله‌ام سر رفت کیکی که دستم بود را کوبیدم به دیوار و کیک خیلی غمگین له شد. خیلی خیلی غمگین. جوری که فهمیدم چرا از کمدی‌هایی که ملت برمی‌دارند کیک را می‌کوبند توی صورت هم بدم می‌آید. واقعاً کار غم‌انگیزی است که کیک را له کنی. خیلی غم‌انگیز است.

یک‌جایی خواندم که ویلیام باروز می‌گفت وقت خواندن یک کتاب نباید صدای کلمات را توی سرت بشنوی. ما وقتی کتاب می‌خوانیم درواقع یکی توی مغزمان کتاب را می‌خواند و ما صدایش را می‌شنویم که شبیه صدای خودمان است. بعضی‌ها آن‌قدر از این صدا خوش‌شان می‌آید که برمی‌دارند کتاب‌های ملت را بلندبلند می‌خوانند که بقیه هم لذت ببرند. بس که خرند. گرچه بحثم این نبود اما از نتایجش راضی‌ام. بروم سیگار بکشم یا ادامه بدهم؟

 


برچسب‌ها: شرح حال
+ نوشته شده در  ۱۳۹۴/۰۹/۲۳ساعت 21:32  توسط نیما نگارستان  |