یک گلوله برای ژنرال

وقتی منتظر کسی هستی و او نمی‌آید

   کسی کنارش ایستاده بود که نمی‌دانستم کیست؟ من هم کشیدم کنار و گذاشتم رد شوند. دیگر دوست من نبود. دوست کسی بود که کنارش ایستاده بود و هیچ‌کس هم توی این دنیای به این بزرگی، به این چیزها اهمیتی نمی‌داد. هیچ‌کس و هیچ‌کس و هیچ‌کس.

   روباه‌های کوچولوی زیادی را می‌شناسم که به این عارضه دچار می‌شوند. وقتی کسی دیگر اهمیتی برای‌شان قائل نیست، دم‌شان را می‌گذارند روی کول‌شان و می‌زنند به دل جنگل ِ تاریک. این‌یکی هم مثل بقیه. با این تفاوت که این‌یکی خیلی کوچک است. خیلی خیلی کوچک.

   کناری ایستاده‌ام و نگاهش می‌کنم که چطور وسایلش را جمع می‌کند و می‌پیچد توی بقچه. یک برس برای شانه کردن دمش، یک ناخن‌گیر، یک تکه شکلات و همین‌طور یک ران خرگوش. دارد توی اتاق می‌گردد ببیند چیز دیگری هم دارد که مال خودِ خودش باشد یا نه؟ فکر نکنم چیز دیگری داشته باشد. خیلی رنجیده است و بچه‌روباه‌های دیگر هم همین‌طور.  کز کرده‌اند توی هال و منتظرند کی این مراسم کفن‌ و دفن برادری تمام می‌شود. از دست هیچ‌کدام کاری برنمی‌آید. من هم کاری نمی‌توانم بکنم. بچه‌روباه کارش را طول می‌دهد و وقتی مطمئن می‌شود که باید برود، آرام به طرف در می‌رود. وقتی در را باز می‌کند، در همدلانه آهی می‌کشد و بعد آرام بسته می‌‌شود. انگار کسی به احترام کسی دیگر، کلاهش را بردارد.

   بعد در دیگر هیچ‌وقت باز نشد.

+ نوشته شده در  ۱۳۹۴/۰۲/۱۶ساعت 0:13  توسط نیما نگارستان  |