X
تبلیغات
یک گلوله برای ژنرال

یک گلوله برای ژنرال

ال اس دی

«گفت، تو می‌میری.

می‌ذاریم خدا در این‌باره تصمیم بگیره. راه بیفت.

تو از خدا نمی‌ترسی؟

کاری نکرده‌ام که از خدا بترسم. تازه یک مقدار هم ازش گِله دارم.»

[همه‌ی اسب‌های زیبا. کورمک مک‌کارتی. کاوه میرعباسی]

 

مارتین داناوان توی فیلم آماتورِ هارل هارتلی، آدم خبیثی است که دچار فراموشی شده. کت‌وشلوار سورمه‌ای و کفش‌های قهوه‌ای کم‌رنگ و تی‌شرت سفید هم دارد. این‌را گفتم چون یادم است وقتی فیلم را می‌دیدم خیلی از لباس‌های داناوان خوشم آمده بود. این داناوان که می‌گویم اسم بازیگرش است نه کاراکتر فیلم. اشتباه نکنید. آماتور را هم اگر ندیده‌اید ببینید، اشتباه نکنید.

فکرم این‌جا نیست.

این‌روزها جوری با من برخورد می‌کنند که انگار من مثل مارتین داناوان آن فیلم هستم. آدمی که دچار فراموشی شده و مثل سنجاب از همه‌چیز می‌ترسد و نیاز به مراقبت دارد. اما در آن گذشته‌ی فراموش‌شده بسیار خبیث و شرور بوده‌.

باب دیلن جانم در این مصاحبه‌ی تازه‌اش با رولینگ استون گفته «ما نمی‌تونیم حال یا آینده رو تغییر بدیم. فقط می‌تونیم گذشته رو تغییر بدیم... و همه‌اش هم داریم همین کارو می‌کنیم.» و فکر می‌کنم شما هم همین‌طور هستید. هی خوش‌تان می‌آید گذشته را جوری بسازید که به‌نفع‌تان باشد. اما فایده‌ای ندارد. لااقل درباره‌ی من جواب نمی‌دهد. من فراموشی ندارم. نمی‌گیرم. همه‌چیز جلوی چشمم است و اگر هم نباشد، همه‌چیز را نوشته‌ام. ها؟

تیناخا: واژه‌ای اسپانیایی به معنی کوزه یا دیزی.

چه‌قدر تفاوت!

 

 

 


برچسب‌ها: شرح حال, هایکو, کورمک مک‌کارتی
+ نوشته شده در  92/03/31ساعت 15:26  توسط نیما نگارستان  | 

هایکو

اما آن چشم‌ها در زمانی کوتاه‌تر از یک تپش قلب دنیا را دگرگون کرده بودند.

[همه‌ی اسب‌های زیبا. کورمک مک‌کارتی. کاوه میرعباسی]


برچسب‌ها: هایکو, کورمک مک‌کارتی
+ نوشته شده در  92/03/27ساعت 15:9  توسط نیما نگارستان  | 

نفرتیتی نفرت نفرتی نفرتیتی نفرتی

    وقتی دروغ می‌گویید حداقل درست دروغ بگویید نه توی این مایه‌ها که خانم اجازه دفترمون توی کمد بود و کلید کمد پیش مامان‌مون بود و مامان‌مون رفته بود سرکار. این‌جوری آدم احساس بدی پیدا می‌کند. احساس خنگی، بی‌شعوری، بی‌عقلی. یعنی من انقدر ساده‌ام که تو با همچین دروغی می‌توانی سرم شیره بمالی. ای بابا.

    حرفی که درباره‌ی همه‌ی اسب‌های زیبا زدم پس می‌گیرم. هرچند اصلاً یادم نیست چه حرفی زده‌ام. اما فکر می‌کنم کمی که می‌گذرد، مثل هر کتاب دیگری، راهش را توی مخ آدم باز می‌کند و یاد می‌گیری که چه‌طور باهاش برخورد کنی و این‌طوری می‌فهمی که چه‌قدر همه‌ی اسب‌های زیبا کتاب خوبی‌ست. خیلی خیلی خوب.

    حالا چندروزی‌ست که هی یادت می‌افتم و نمی‌دانم کجای کار من‌ و تو اشتباه بود که حالا دیگر با هم حرف نمی‌زنیم. اما ته دلم هیچ دوستت ندارم و آرزوی شکست و بدبختی‌ات را دارم. هیچ دلم نمی‌خواهد موفق باشی چون حالم گرفته می‌شود و دلم می‌خواهد شکست بخوری و بدبخت شوی و روزی من از کنارت بگذرم و تو بویم را بشنوی و بپرسی این نیماست که رد شد و بقیه بگویند آری آری او عزیز مصر است...

    بعد اشک از چشم‌هایت ببارد و از خودت خجالت بکشی و کوراکور دنبالم بیایی و من برگردم و بگویم... نه! هیچ‌چی نگویم چون این‌جوری تو از شرم در خودت فروخواهی شکست و نفرت بی‌پایان من آن‌گاه ای دریغ که ارضا خواهد شد.


برچسب‌ها: این یکی جلوی چشمت باشد, شرح حال
+ نوشته شده در  92/03/26ساعت 15:8  توسط نیما نگارستان  | 

تو داری به نتایج نگاه می‌کنی و من به عکس‌های تو...

   

               

 

    بیدار شدم و کتاب خواندم و فکرم پیش آن کتابِ تازه‌ ترجمه شده‌ی آقای کورمک مک‌کارتی‌ست که کاوه میرعباسی زحمتش را کشیده و اسمش هست گذرگاه و قسمت دوم تریلوژی به‌حساب می‌آید و شما ای انسان‌های فانی، بر شما واجب است که این کتاب را و هر کتاب دیگری از کورمک مک‌کارتی را بخرید و بخوانید. خواندن‌شان تمرکز می‌خواهد و حوصله و مک‌کارتی گرچه که گاهی اعصاب‌خوردکن می‌شود اما همیشه و در نهایت محشر است و یک‌جور عجیبی که من نمی‌توانم توضیحش بدهم، خواندنی‌ست. شاید به‌خاطر این‌که خواندنش تمرکز می‌خواهد – مثلاً همه‌ی اسب‌های زیبا – و گاهی آن‌قدر گیر می‌دهد به توضیح دادن کوچک‌ترین حرکات شخصیت‌هایش که مطمئن می‌شوید دارد صبرتان را آزمایش می‌کند. اما من وقتی درب و داغان باشم خیلی از خواندن مک‌کارتی لذت می‌برم. همین صبوری کردن خیلی خوب است. این‌روزها که هیچ‌کاری جز صبر کردن به‌دردم نمی‌خورد سرم را می‌کنم توی کتاب‌های مک‌کارتی و خیلی آرام تصاویرش را توی ذهنم می‌سازم و سر لجبازی با مک‌کارتی، اگر کوچک‌ترین حرکت را توی ذهنم نبینم برمی‌گردم و دوباره پاراگراف را می‌خوانم تا ببینیم این‌جا داد کی درمی‌آید. من یا مک‌کارتی! ببینیم این‌جا کی رئیس است!

    خب. الان تازه صفحه‌ی 43 همه‌ی اسب‌های زیبا هستم و مک‌کارتی تا حالا که کفرم را درآورده و می‌ترسم که دادم را دربیاورد و زندگی هم همین‌طور و راستی عزیزترین، تو هم همین‌طوری.

 


برچسب‌ها: شرح حال
+ نوشته شده در  92/03/25ساعت 14:58  توسط نیما نگارستان  | 

چنین گفت نیما

    در جوانی بسیار ساده‌دل بودم. بدان حد که تا سی‌ سالگی می‌پنداشتم خون‌آشام‌ها تنها در افسانه‌ها می‌زیسته‌اند و در دنیای ما وجود ندارند. تازه در آن سن و سال بود که دانستم همان صورت‌های سرد و جذاب، همان عشق‌های آتشین و همان خون‌خواری در انسان‌های پیرامونم نیز تبلور می‌یابد... و افسوس که هربار که دندانی در گردنم فرو می‌رفت آن‌را عشقی بی‌پایان می‌انگاشتم.

    «گُه تو این زندگی. اتوبیوگرافی نیما. ترجمه‌ی محمد قاضی»


برچسب‌ها: چنین گفت نیما
+ نوشته شده در  92/03/22ساعت 12:5  توسط نیما نگارستان  | 

شعر افسردگی*

دلم می‌خواهد

فردا

وقتی به این نوشته نگاه می‌کنم

حال بهتری داشته باشم.

 

*این شعر با عنوان‌های دیگری همچون «تهِ افسردگی»، «ناموسِ افسردگی» و «آخرتِ افسردگی» نیز منتشر شده است.

برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  92/03/21ساعت 3:11  توسط نیما نگارستان  | 

والا

   من فقط ابراز خوشحالی می‌کنم از این‌که تعطیلات تمام شد و ملت رفتند سر کار. وقتی تعطیل است همه از بی‌کاری شروع می‌کنند به فکر کردن و چون عمری‌ست فکر نکرده‌اند و اصلاً نمی‌دانند چی هست مسئله، به نتایجی می‌رسند که موجبات بدبختی هشت نسل بعد را هم پدید می‌آورند. خدا را شکر که شنبه شد و همه مجبورند بروند جایی سرشان را مشغول کاری کنند. آن‌هایی که کار و زندگی ندارند هیچ باعث ترسم نیستند چون وقت‌شان را برای آقا یا خانمِ زرنگ شدن تلف نمی‌کنند. همین‌که کسی دور و برشان نباشد تا از نتایج افکار تخمی‌اش بگوید کفایت می‌کند.

+ نوشته شده در  92/03/18ساعت 9:47  توسط نیما نگارستان  | 

نیما در سرزمین عجایب

در طول دوران پرالتهاب و پرتلاطم نویسندگی، دوره‌ی احمقانه‌ای است که نویسنده سعی می‌کند تمامِ کسانی که می‌شناسد را تبدیل به نویسندگانی بزرگ کند. البته نه در حد خودش. ولی خب احساس وظیفه می‌کند دیگر. تا جمله‌ای خوب می‌بیند می‌خواهد استعداد کشف‌نشده‌ای را بر عرش بنشاند. بله بر عرش. آن بالا. من خود به چشم خویشتن جمله‌های خوب و استعداد‌های کشف‌نشده زیاد دیده‌ام و تلاشم را در حد گفتن «آفرین» و «ریدم تو نوشته‌ات» کرده‌ام. اما یک چیزی بود که هی خوشم می‌آمد بگویم و آن هم این که هیچ‌وقت حرف‌تان را مستقیم نزنید دوستان من. مثال روشن و واضح و احمقانه‌ام هم این بود که مثلاً آدمی غمگین است و می‌نویسد  «امروز غمگینم.» و آدمی دیگر که از قضا او هم غمگین است می‌نویسد «امشب ماه غمگین است.» بیان غیرمستقیم می‌فرماید به عبارتی. تف. چه تخمی بوده مثالم. حالا می‌فهمم چرا نویسنده‌ی بزرگی به بشریت تحویل نداده‌ام. بگذارید در این لحظه یک شعر بسیار زیبا را برای عوض شدن فضای درس بیاوریم:

ما شب را داریم

ما شب را داریم

ما شب را داریم

تا روز سر برسد

ما شب را داریم

ما شب را داریم

ما شب را داریم

تا روز سر برسد

و چیزی برای‌مان نگذارد.

حالا دیگر آن‌روزها گذشته است و من آن دوره‌ی پرتلاطم را گذرانده‌ام و وقتی جمله‌ای خوب می‌بینم به خودم می‌گویم بگذار ببینم خودش چه‌کار می‌کند. تو جمله‌های خوب خودت را بیشتر کن اگر می‌توانی و بعد به دنبال جمله‌های خوب خودم را می‌اندازم توی سوراخ خرگوش. نیما در سرزمین عجایب. حالا بگذار ببینیم  درون این بطری که رویش نوشته «مرا بنوش!» چه ریخته‌اند.

آه! دوستان من! امشب ماه غمگین است.


برچسب‌ها: یادداشت‌های رسوایی
+ نوشته شده در  92/03/13ساعت 1:7  توسط نیما نگارستان  | 

امتحان

مغز را برای چه به آدم داده‌اند؟ (2 نمره) (توضیح: سوال را گوگول پرسیده است و در جواب دادن حیا کنید.)


برچسب‌ها: امتحان
+ نوشته شده در  92/03/12ساعت 11:27  توسط نیما نگارستان  | 

به روایتِ نیما نگارستان

اکنون احساس می‌کنم وقتِ آن فرا رسیده است که از آدم رذل استفاده شود. پس بگذارید به عنوان تنوع او را زین کنیم!

[مُردگان زرخرید. نیکلای گوگول. فریدون مجلسی]


برچسب‌ها: به روایتِ نیما نگارستان
+ نوشته شده در  92/03/12ساعت 9:49  توسط نیما نگارستان  | 

هنک

مثل زنی خانه‌دار روزها را می‌گذرانم به ظرف شستن، نودل درست کردن – که آخرش نفهمیدم چه‌طوری است که مزه هم بدهد –  و دیشب هم رفتم نشستم توی حمام، تشت بزرگ و سبز را گذاشتم جلویم و لباس شستم. این‌جا ماشین‌لباس‌شویی ندارم و قلبم به من می‌گوید که حالاحالاها نخواهی داشت. الان فهمیدم مغزم دارد این‌را می‌گوید. لباس‌ها را گذاشتم خیس بخورند و بعد نشستم یک قسمت از کالیفرنیکشن را دیدم. این سریال را قبل‌ها از یار موافقی شنیده بودم که محشر است – و حال شما چه‌طور است یار موافق؟ – و حالا شروع کرده‌ام به دیدنش. داستانش درباره‌ی نویسنده‌ایست که دیگر نمی‌تواند بنویسد و دوست‌دختر چندین ساله‌اش ولش کرده و می‌خواهد با کسی ازدواج کند. اسم این نویسنده‌ی غمگین و کیوت هست هنک. هنک هم که اسم مستعار بوکفسکی‌ست و این نویسنده هم که ظاهراً شبیه بوکفسکی است. یعنی مدام درحال ور رفتن به زن‌هاست، می‌نوشد و می‌کشد و غیره و سه نقطه و بله. اما برعکس بوکفسکی خیلی خوش‌تیپ و خوشگل است و برعکس بوکفسکی هیچ شعور ندارد. هر پنج قسمت یک‌بار یک‌جمله‌ی قشنگ می‌گوید تا همه بفهمند که چه‌قدر می‌فهمد و البته هر دو قسمت یک‌بار، کسی به‌اش می‌گوید پیرمرد کثیف و بوکفسکی هم ستونی می‌نوشت به اسم «یادداشت‌های یک پیرمرد کثیف» که کثیف همان دِرتی است و معانی دیگری هم با خودش می‌آورد. می‌دانم که متن بی‌سروته‌ای می‌نویسم اما درعوض شاید برای اولین‌بار مجبورتان کنم که کمی برای خواندن تمرکز کنید. دیگر شباهت‌ها از این قرار است: هنک از پدرش متنفر است. هنک دختر دارد. هنک توی سریال شروع می‌کند به نوشتن یک وبلاگ برای یک مجله، درست مثل ستونی که هنک واقعی برای روزنامه‌ می‌نوشت. جفت‌شان هم نویسنده‌های زیرزمینی هستند بلانسبت. خلاصه همان بوکفسکی‌ست دیگر اما گفتم که در ظاهر.

اما سریال خوبی‌ست و من دوستش دارم و فقط مشکلم با همین هنک بودنِ این آقای نویسنده است. این هنکی که من دارم می‌بینم یکی از همان بچه‌خوشگل‌های محبوبِ دخترهاست که اگر وارد سریال بیگ بنگ تئوری می‌شد تبدیل به کابوسِ آن‌ چهار پسر نخاله می‌شد. اما بوکفسکی یکی از همان نخاله‌ها بود. تنها تفاوت در این‌جا بود.

کسی آمد

و سر ما بی‌کلاه ماند.

فعلاً...

 


برچسب‌ها: شرح حال
+ نوشته شده در  92/03/12ساعت 9:8  توسط نیما نگارستان  | 

به روایتِ نیما نگارستان

و بعضی با حروفی می‌نوشتند که اصلاً در الفبا وجود ندارد.

[مردگان زرخرید. نیکلای گوگول. فریدون مجلسی]


برچسب‌ها: به روایتِ نیما نگارستان, نیکلای گوگول
+ نوشته شده در  92/03/09ساعت 6:34  توسط نیما نگارستان  | 

جواب در دست باد است*

الان ده روزی هست که دارم مُردگان زرخرید را با ترجمه‌ی بسیار عجیبِ فریدون مجلسی می‌خوانم و نمی‌دانم چرا تمام نمی‌شود. توی ده روز گذشته همه‌اش مُردگان زرخرید دستم بوده و هرکس که پرسیده گفته‌ام دارم مُردگان زرخرید می‌خوانم. مثال:

یکی: «داری چی می‌خونی؟»

من: «اولیسِ جویس.»

یکی: «جدی؟»

من: «نه چیزخل دارم مُردگان زرخرید رو می‌خونم.»

این رمان گوگول را دوست می‌دارم چراکه او نیز مرا دوست می‌دارد. گوگول در این رمان حتا فکر و ذکر اسب‌های درشکه را هم نوشته است و از میانه‌های قصه کم‌کم شروع می‌کند به غر زدن و شرح حال دادن که جوانی هم بهاری بود و بگذشت و بله ما نویسنده‌های بزرگ را هیچ‌کس درک نمی‌کند و شیره‌ی جان‌مان را می‌گذاریم نوکِ قلم‌مان ولی دخترهای شانزده ساله می‌روند عاشق نویسنده‌های تخمی می‌شوند و گلایه از روزگار کرده... گوگول افسرده‌ی من در این رمان بسیار بسیار جذاب و خواندنی آن‌قدر شخصیت تازه معرفی می‌کند که نگو! تصویر ساخته، شعر گفته، غر زده، چه می‌دانم... رمان جذابی از آب درآمده است دیگر. حالا من با سرعت دو صفحه در روز دارم می‌خوانمش چون باقی روز کارهای مهم‌تری دارم که انجام بدهم. مثلاً امروز یک یادداشت نوشتم برای بچه‌های دفتر برای این‌که ظرف‌ها را بشویند و بزرگ‌ترین دستاورد نوشتاریِ این چندروزه‌ام همین یادداشت است که حوصله ندارم برای‌تان تایپش کنم. شما یک یادداشت شاهکار توی ذهن‌تان مجسم کنید و فکر کنید که من ‌آن‌را نوشته‌ام. متشکرم.

من مثل این دوستِ نویسنده‌ام نیستم که برای تمرکز حواس یا آرامش خیال ظرف بشویم. من وقتی ظرف می‌شویم که دیگر ظرفی برای استفاده نمانده باشد و تمام مدت ظرف شستن به چیزهای مقدس فحش می‌دهم و با این پا، پشت آن پا را می‌خارانم. برای همین وقتی با حجم عظیمی از ظرف مواجه شدم تحملم تمام شد و فکر کردم اگر گوگول بود چه‌کار می‌کرد و بعد به سبکِ گوگول برای دوستان نوشتم که آقاجان ظرف‌ها را بشویید...

بچه‌ها آمدند و صبح صدای‌شان را می‌شنیدم که می‌خندند و جمله‌هایی را بلند برای هم می‌خوانند و  من راضی از کارم با لبخندی بر لب همچون آلن دلون در نمای آخر سامورایی ملویل خوابیدم. وقتی بیدار شدم و رفتم سراغ ظرفشویی دیدم که کسی ظرف‌ها را نشسته و هرکس از راه رسیده زیر یادداشت چیزی نوشته از قبیل «چشم» یا «رویت شد» یا «جوووون بخورمت» و آخرش هم رفتم از تریسی چپمن خواهش کردم که آهنگ گِرَمی بُرده‌ی گیو می وان ریزن را بخواند تا ظرف‌ها را خود بدبختم بشویم و وقتی دیدم حوصله ندارد خودم با خودم خواندم که کجایی رفیق من سنگ صبور غم‌هام به دیدنم بیا و از این حرف‌ها... و ظرف‌ها را شستم.

غرورت را بشکن

بده بخوریم.

حالا لطفاً سکوت را رعایت کنید. گوگول تمام شب را نوشته است و حالا چشم‌های خسته و بیمارش را روی هم گذاشته تا کمی بخوابد. سوال این‌جاست: می‌تواند؟

 

*باب دیلن


برچسب‌ها: شرح حال
+ نوشته شده در  92/03/08ساعت 23:18  توسط نیما نگارستان  | 

ابوتراب خسروی داری دلم رو می‌بری...*

همیشه این از حمام بیرون آمدن کیف دارد. نمی‌دانم وقتی عزیزی را تازه از دست داده باشی هم بیرون آمدن از حمام باز هم کیف دارد یا نه؟ بگذارید کمی به این مسئله فکر کنم. اگر کسی ازم بپرسد زشت است جوابش را ندانم... اکنون خیره به دیوار، ریش خویش را نوازش می‌کنم.

و اما بعد...

برای نوشتن باید از اتاق‌تان، خانه‌تان و شهرتان بروید بیرون. کمی راه بروید. آدم ببینید. ماجراهای تام سایر را از سر بگذرانید، شکست سنگین عشقی، مالی یا تیمی بخورید، بدبخت شوید، بیچاره شوید یا برعکس بمانید توی اتاق‌تان و با در و دیوار و سقف و پریز برق قصه ببافید. هیچ فرقی نمی‌کند. جزء هر کدام از این دو دسته هم که باشید نویسنده نمی‌شوید مگر توی دسته‌ی خودتان باقی بمانید. فکر کردن به دسته‌ی دیگر و خیال‌پردازی کردن درباره‌شان فقط شما را تبدیل به نویسنده‌ای تخمی می‌کند. درست است که همیشه مرغ خانه‌ی همسایه غاز است اما خجالت نبُرد آن که مرغ خود را خورد.

این‌ها را دیشب داشتم به خودم می‌گفتم که یعنی توشه‌ی راهم باشد. نوشتن برای دو روز کامل متوقف شده و یک نویسنده وظیفه دارد وقتی که نمی‌نویسد برای همه غر بزند که نمی‌تواند بنویسد و من دارم به وظیفه‌ام عمل می‌کنم. اگر فکر نمی‌کنید که نویسنده هستید و دارید در این راه مشق می‌کنید و از این چرت‌ و پرت‌ها که هیچ‌چی. دارم با آن دسته‌ی پرمدعایی حرف می‌زنم که از توی شکم مادر نویسنده بوده‌اند و خودشان هم این را می‌دانند. آن‌ها مورد علاقه‌ی من هستند و من بیشتر از هرکسی دوست دارم با آن‌ها حرف بزنم. بقیه‌ی سرگردان‌های عالم فعلاً موردتوجه‌ام نیستند. ما از سرگردانی گذشته‌ایم یاران. اکنون در ساحل امنیت‌خاطر لنگر انداخته سماق می‌مکیم.

و اما بعدتر...

می‌روم پایین برای شام چیزی می‌خرم و برمی‌گردم. دیگر دارد کارم به نوشتن لیست خرید می‌کشد. اما اشکال ندارد. شب دراز است و قهوه‌ساز روشن.

جمله‌ی امروز: بعضی‌ها کشیش را می‌پسندند و بعضی‌ها زن کشیش را.

با ما باشید در سفر به انتهای شب. دیم دارام دارا را رام... دیم دارام دارا را رام...

 

 

* اصلاً این‌طور نیست.


برچسب‌ها: شرح حال
+ نوشته شده در  92/03/07ساعت 22:49  توسط نیما نگارستان  | 

کاش دست را مجال صحبت بود

اشعار زیبا

تقدیم به هومر

 

عید

برای من وقتی‌ست

که از خواب بیدار شده باشم

و تو رفته باشی

و این بالش لعنتی

فقط برای من باشد

نه تو

نه هیچ‌کس دیگه.

...

به گل‌های مصنوعی

و به سورچرانی مادربزرگ‌های عاشق

سنگ کاغذ قیچی.

...

کسی از من نپرسیده

که ساعت دیواری

چه فرقی با ماشین‌های فراری

دارند

نقطه.

...

نگاه می‌کنم به فرش

نگاه می‌کنم به رادیو

چیزی که می‌بینم

برای شما تعریف می‌کنم.

...

ای سبزی‌فروش بدبخت

تو چه می‌دانی

از تخت؟

...

شمع را به گل دادم

گل در خود گریست

پسش گرفتم.

...

چرخ خیاطی راهی‌ست

که بهشت را به جهنم می‌دوزد

و گاهی نمی‌دوزد.

...

شکوفه‌های عاشق

توی گلخانه هستید

بهار کجا بود؟

...

شانه‌ی بدبخت

بی استفاده.

...

رادیو

امروز صبح

موسیقی

پخش

ن

ک

ر

د.

آه!

پدربزرگ حتماً مُرده!

من مطمئنم.

...

بگذارید این شارژر

سهمی از شعر داشته باشد.

شعر یعنی شارژر.

خب؟

چیزی ازتان کم شد؟

...

(این یکی کمی سنگین است و معانی بینامتنی دارد.)

نایلون.

...

به زودی مجموعه‌ی اشعارم را

به صورت

مستقل

منتشر

می‌کنم

و

خبرش را

همین‌جا

درج

می‌نمایم.

 


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  92/03/05ساعت 5:20  توسط نیما نگارستان  | 

کتابخانه

موضوع این نبود که از مطالبی که می‌خواند لذت ببرد، بلکه بیشتر از صرف خواندن و از این واقعیت که هر کلمه‌ای، از هر نوع، همواره به نحوی از حروف تشکیل می‌شود لذت می‌برد.

[مُردگان زرخرید. نیکلای گوگول. فریدون مجلسی]


برچسب‌ها: کتابخانه
+ نوشته شده در  92/03/03ساعت 2:13  توسط نیما نگارستان  | 

مرگ در ونیز

حال راه رفتن نداشتم و آدم‌های توی پیاده‌رو هم داشتند زیاد می‌شدند برای همین تاکسی گرفتم. راننده پسر جوانی بود که سلامتی ازش می‌بارید. دست‌های سفید و تپلش مثل دوتا لوله‌ی فاضلاب از آستین‌های تی‌شرتش زده بودند بیرون و موهای براقش چسبیده بودند به سقف ماشین. داشت بلندبلند با تلفن حرف می‌زد و همزمان می‌خواست بداند من کجا می‌روم. گفتم سی‌ متری. گفت جدی؟ می‌شه تو راه این دوستمو سوار کنم؟ گفتم ریدم توی قبر پدرت، سوار کن! گفت مرتضا بدو بیا پایین دارم می‌آم دنبالت. بدو بدو بدو. بعد گوشی را قطع کرد و با ادب تمام ازم معذرت خواست. فکر کردم زیاد هم بد نیست و از این‌که توی دلم به‌اش فحش دادم غمگین شدم. پراید را جوری می‌راند که انگار داریم دومینو بازی می‌کنیم. از این‌جا بلندش می‌کرد و می‌گذاشتش آن‌جا و هی معذرت می‌خواست. بعد رسیدیم به مرتضا و مرتضا چیزی بود شبیه راننده و البته کمی لاغرتر. با خنده در را باز کرد و با خنده نشست و بلند گفت سلام! و خندید. سرتکان دادم و راننده گفت فلان مادر بابات. شرفمو برد. فلانم تو فلان خواهرش. دیدی چه‌کار کرد؟ (لطفاً لحن مودبانه‌ام را ببخشید، دلم نمی‌خواهد صفحه‌ی کوچکم فیلتر شود.)

مرتضا گفت بابا من فلانم تو فلان زنش، اما به‌اش حق بده. داره راس می‌گه. راننده گفت به‌اش نگفتی فلان مادرت؟ مرتضا گفت والا خواهرشو اوردم جلوی چشمش اما بعد دیدم راس می‌گه. راننده گفت خب، چطوری عزیزم؟ و مرتضا هم خندید و بعد دوتایی خندیدند و پراید پشت چراغ قرمز ایستاد. راننده گفت رفتی کار کردی 150تومن دراوردی ها؟ مرتضا گفت آره دیگه... الان صد تومنشو گرفتم بعد پنجاه‌ تومن دیگه می‌دن... تو هم تنگش کن بیا، چیه رفتی تو آژانس کار می‌کنی... راننده گفت ریدم تو آژانس فردا تسویه می‌کنم. مرتضا گفت بیا امروز رفتم یه‌جایی چهارتا زن بودن یکی‌شون هم رفیق همین دوست‌مون بود و بلندبلند خندیدند. فکر کردم من خیلی زود نامرئی می‌شوم. راننده گفت خوشگل بود؟ مرتضا گفت آره... بعد انگار توی آینه به هم نگاه کردند و بلندتر خندیدند. می‌خواستند من هم بخندم اما من سرم را چرخانده بودم و سعی می‌کردم نامرئی بمانم. مرتضا گفت می‌خواستم پول نگیرم. گفت الان صدتومن بیشتر ندارم. بعداً پنجاه‌ تومن باقی رو می‌فرستم. راننده گفت نه! این‌حرفا چیه... همین‌رو هم نمی‌خواد بدید... مرتضا حالا داشت جوری می‌خندید که زبانش کف ماشین را می‌لیسید و راننده فرمان را از خوشی می‌جوید و چون این کافی نبود، گاهی دست‌هایش را هم محکم می‌کوبید روی فرمان که یعنی چه‌قدر دارد خوش می‌گذرد. مرتضا گفت داشتم باز خر می‌شدم که پول نگیرم. بابا بلند شو بیا تو اگه بودی یه تومن از توش درمی‌آوردی... راننده گفت آره خانوم این کابینتا با این چفتا وای نمی‌ایستن، چرا ام دی افش نمی‌کنین؟ و مرتضا دوباره کف ماشین را لیسید و راننده روی فرمان کوبید و من همچنان نامرئی بودم و می‌دیدم که داریم راه را اشتباه می‌رویم. کمی بعد راننده هم فهمید. گفت آقا شما می‌خواستین برین خودِ سی متری؟ گفتم همین راه خوبه. مرتضا گفت فاز خوبی گرفته هرجا بری خوبه براش و خنده‌شان پراید را از این‌جا بلند کرد گذاشت آن‌جا. کمی جلوتر گفتم همین‌جا خوبه و راننده گفت چشم آقا و ایستاد و پولش را گرفت و مرتضا پیاده شد که بیاید جلو و جای من بنشیند و هی داد می‌زد آقا شما نمی‌خواد پول بدی و جوری می‌خندید که من به‌جایش کلیه درد گرفتم. مرتضا سوار شد و پراید راه افتاد و کمی بعد از این‌جا بلند شد رفت آن‌جا.

یلدا ده باری زنگ زده بود. زنگ زدم به‌اش. گفت کجایی نیما بیا دیگه... گفتم پنج دقیقه دیگه به‌ات می‌رسم و گوشی را قطع کردم. حالا که اشتباه آمده بودیم باید نیم ساعتی را پیاده‌روی می‌کردم. فکر کردم برای یلدا بگویم که توی خیابان دعوا شد و من هم درگیر شدم و دیر شد و برای این‌که باور کند بد نیست خودم با مشت بزنم توی صورت خودم. کمی جلوتر، پیچیدم توی کوچه‌ای تاریک و همین‌کار را هم کردم.


برچسب‌ها: یک گلوله برای ژنرال
+ نوشته شده در  92/03/02ساعت 12:53  توسط نیما نگارستان  |