تبليغاتX
یک گلوله برای ژنرال

یک گلوله برای ژنرال

تا تو بیدار شوی...

همیشه دلم خواسته مادرم را نجات دهم. نمی‌دانم از چی یا از کجا یا از کی. فقط می‌دانم جای درستی نیست. نباید این‌جا می‌بود. دو ساعتِ گذشته را روی تخت سر کرده: بیمار. زندگی وقتش را تلف نکرده. هرکاری خواسته سر مادرم  درآورده. توی صورتش پیداست. او را با عکسی از جوانیش مقایسه می‌کنم: توی صحرا لای گندم‌ها دراز کشیده با تاجی از گل که خودش روی سر خودش گذاشته. درونش روحی بی‌تاب و همیشه سرخوش زندگی می‌کند که این بلا را سرش آورده. این صورتِ درب و داغان. می‌توانست نویسنده‌ی خوبی باشد. طنز خشن و بدوی‌اش و راهی که زندگی جلویش گذاشت آرزوی هر نویسنده‌ایست. اما او در روزگار وطبقه‌ای که مجبوری یک‌راه را بروی، بین نویسندگی و خانواده‌، دومی را انتخاب کرد و تبدیل به این شد. این تنِ‌ رنجور افتاده روی تخت بیمارستان. این چیزی که من همیشه خواسته‌ام ازش فرار کنم. علاوه بر همه‌چیز، این یکی را مادر خوب یادم داده. اگر می‌خواهی نویسنده‌ی خوبی باشی راهی را که من رفتم نرو!

همیشه دلم خواسته مادرم را نجات دهم و همیشه می‌دانستم نمی‌توانم. جزئی از چیزی بوده که ازش فرار می‌کردم. خودش هنوز که هنوزه، با تبِ بالای هزار درجه، بدن ضعیف و چشم‌های پشیمانش دارد به‌ام می‌گوید بزن به چاک پسر جان! نمی‌بینی این‌جا چه‌جوریه؟

بیشتر از همه‌ی بچه‌هایش، من پوست از سرش کندم. همیشه بدترین بودم. همیشه کلکی اشتباهی دردی غمی چیزی داشتم که بیچاره‌اش کنم. هردومان هم می‌دانیم که تقصیر خودش است. روحِ  بی‌تابم را می‌شناسد. باش زندگی کرده. روح اوست که به ارث برده‌ام. می‌داند چه بلایی سر آدم می‌آورد و می‌داند دارم درست راهی را می‌روم که او نرفت. حتا گاهی ازم معذرت می‌خواهد! می‌گوید مادر خوبی نبودم. می‌گویم «تو منو پیر کردی و من تو رو! ها؟ هیچ به هیچ!» بعد چای کمرنگش را می‌نوشیم.

دوران دانشگاه بدترین دوره‌مان بود. خوب از پس هم برآمدیم. او آینده‌ی مطمئن مرا در دانشگاه می‌دید و من اصلن آینده‌ای برای خودم متصور نبودم. دانشگاه حالم را به‌هم می‌زد. پر از جوان‌های گُه پولدار که نمی‌توانستند مرا به‌خاطر بی‌پولی‌ام ببخشند. من البته که آن‌ها را بخشیده بودم اما نه از روی سخاوت بلکه از روی اجبار. همه‌ی شما را می‌بخشم. دست از سرم بردارید! دارم می‌نویسم ابنه‌ای‌ها. هنوز گاهی آن پتیاره‌ها را با ماشین‌های گه‌شان می‌بینم که از کنارم می‌گذرند. مهندس‌ها  و معمارهای محترم دانشگاه آزادی که هیچ‌وقت حاضر نیستند بکشندش بیرون. با آن شکم‌های سفید و صورت‌های گل‌انداخته‌شان و لبخندی که از کونِ مرگ هم زشت‌تر است. دانشگاه آزاد یعنی این. مادرم توی خواب و بیداری  وقتی داشتم برایش می‌گفتم که برای کمتر شدنِ‌ دردش به چیزهای خوب فکر کند – چیزی که هیچ‌کدام‌مان به‌اش اعتقادی نداریم – گفت «نویسنده‌ها خیلی حساسن. می‌خوان از واقعیت فرار کنن. نباید این‌طوری باشه» و بعد صورتش در هم شد و بالا آورد. زد تخت را کثیف کرد. جفت‌مان عصبی شدیم.

آن‌وقت برمی‌گردم خانه که برایش لباس ببرم. در کمدش را که باز می‌کنم عکس روسو را می‌بینم که از روزنامه کنده و چسبانده آن‌جا. یک‌بار ازش پرسیدم اینو چرا این‌جا زدی؟ روسو رو کِی خوندی؟

داشت برایم تعریف می‌کرد که چه‌طور با پسرعمه‌هاش سیب می‌چیده‌اند و از روی پشت‌بام می‌انداخته‌اند برای پیرمردی دیوانه. نه برای این‌که خوش‌حالش کنند، فقط  برای این‌که حرصش را دربیاورند. گفت «زندگیشو تو روزنامه خوندم. عکسو گذاشتم این‌جا که یادم بمونه همچین آدمی با همچین زندگی مزخرفی هم بوده.»

عکس را می‌کنم با خودم می‌‌آورم بیمارستان که نشانش بدهم. حالا خوابیده. منتظرم بیدار شود. دفتر داستان‌هایش را هم برایش آورده‌ام. داستان کوتاه می‌نویسد و می‌دهد من ویراستاری کنم. داستان‌هایی از روزهای مدرسه، پدربزرگی خل‌وضع و مردی که می‌توانست روی دیوار کاهگلی بنشیند و به‌اش بگوید «راه بیفت!» و دیوار راه بیفتد. بعد از خواندن «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» شروع کرد به نوشتن این‌ها. به‌نظرش خانم پیرزاد «اصلن نوشتن بلد نیست.» و می‌خواست با این داستان‌ها به خانم پیرزاد یاد بدهد نوشتن یعنی چه. بعد حوصله‌اش سر رفت. سر میز ناهار که می‌نشست ادای نوشتنِ‌ خانم پیرزاد را درمی‌آورد: لیوانِ‌ آب را برمی‌داشت و می‌گفت «دست بردم و لیوان آب را برداشتم. فکر کردم نیما چرا غذا نمی‌خورد.» من می‌دیدم که غذا نمی‌خورم و می‌خندیدم. بعد «نکند دوباره برنج کم‌نمک شده. نیما همیشه غر می‌زند که توی آن آشپزخانه‌ی هانسل و گرتل، از شانس ما تنها چیزی که پیدا نمی‌شود نمک است.» بعد نمکدان را می‌داد دستم و می‌گفت «می‌بینی؟ اگه این نوشتنه من بهترین نویسنده‌ی دنیام.»

حالا بهترین نویسنده‌ی دنیا خوابیده... شما بروید! من همین‌جا می‌مانم.

 


برچسب‌ها: یادداشت‌های رسوایی
+   چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 14:11  ــــ نیما نگارستان  | 

نامه به فلیسه(ها) – 4

ببین فلیسه جان فقط تو که نیستی! چندتا فلیسه‌ی دیگر هم هستند. آن‌ها هم نامه می‌خواهند. حالا گاهی نامه‌های آن‌ها می‌رسد به دستِ تو و تو بزرگواری می‌کنی و شتردیدی‌ندیدی می‌کنی که دیگر این‌همه سر و صدا ندارد عزیز من! دلبندم! (چخوف به اولگا می‌گفته دلبندم. ببین چه‌قدر دوستت دارم که اسمِ چخوف را می‌آورم.) نامه‌ای که خواندی را برای فلیسه‌ی دیگری نوشته بودم که رسید به دستِ تو... زیاد هم فرقی نداشت. به هرحال تو هم «از این به بعد هرکه تو را ببوسد روی لب‌هایت نهالِ کوچکِ انگوری می‌روید که من کاشته‌ام.» چه فرقی می‌کند؟ تنها تفاوت در این است که آن فلیسه فکر می‌کند این شعر را من سروده‌ام و تو البته می‌دانی که نزار قبانی حشری صاحب اثر است. این یعنی تو خیلی باشعورتر از او هستی و من هیچ‌وقت شعرهای بقیه را جلوی تو به خودم نسبت نمی‌دهم. گفتم تو باشعورتری. این یادت باشد. بعدن که همدیگر را دیدیم کاردی پنجه‌بوکسی قابلمه‌ای از توی کیفت درنیاوری عزیزترینم.

و باز مزیتِ تو نسبت به باقیِ فلیسه‌ها این است که من به تو گفته‌ام فلیسه‌های دیگری هم هستند و به آن‌ها نگفته‌ام. بس که تو می‌فهمی عزیزم. آن‌ها نمی‌فهمند آدم می‌تواند چندتا فلیسه داشته باشد و هرکدام را به‌روشی دوست بدارد که با دیگری متفاوت باشد. با تشکر از فرانسوی‌ها البته. چه اشکالی دارد؟ من آن‌قدر احساس دارم که به‌ همه‌تان به اندازه‌ی کافی و ای‌بسا بیشتر هم می‌رسد. تو این را می‌فهمی دیگر عزیزم مگر نه؟ بله جانم می‌فهمی. من برای تو کم گذاشته‌ام؟ کم نامه‌ می‌نویسم؟ کم گفته‌ام دوست‌ات دارم؟ کم گفته‌ام من تو را در این نامه آه کشیده‌ام آه؟ حالا درست است که تو اتفاقی فهمیده‌ای که من فلیسه‌های دیگری هم دارم اما به این فکر کن که شاید من از عمد نامه را اشتباهی برای تو فرستاده‌ام. ها؟ این‌طوری می‌خواستم خودم را در نظرت کوچک کنم. که فکر کنی چه آدم پستی هستم و بعدن وقتی با عصبانیت به توضیحاتِ من گوش می‌دهی، بفهمی که من برای خودم چه دلایلِ روشنی داشته‌ام و بیشتر از قبل دوستم بداری. من تا این حد هنرمندم دلبندم. حالا ببین که بیشتر از قبل دوستم داری عزیزم. می‌دانم.

اما اگر بعد از خواندن این نامه هنوز همان احساسی را داشتی که صبح داشتی – یعنی همان‌وقتی که زنگ زدی و مرا تا کافه کشاندی تا فنجانِ قهوه را توی سرم هزار تکه کنی و چه‌قدر این‌کارت به‌چشمم شاعرانه آمد – عزیزم سعی کن خانه نیایی. فعلن خانه نیا و با خودت تفکر کن! اصلن خانه برای من و بیرون برای تو. همه‌ی بیرون را می‌دهم به تو جانم. ببین چه‌قدر دوستت می‌دارم.

برایت شعری سروده‌ام تا دلخوریِ احتمالی‌ات را پایان بخشم:

«به جستجوی تو توی علف‌ها را گشته‌ام

به جستجوی تو تا کی هی شب

هی روز

هنوز...»

 

پ.ن: می‌دانم اعصاب نداری اما اگر هنوز نامه‌ای که برای آن فلیسه‌ی دیگر نوشته‌ام را پاره نکرده‌ای لطف کن و به آدرسی که برایت اس‌ام‌اس می‌کنم پستش کن! بیچاره منتظر است و هرکس نداند تو می‌دانی که انتظار چه دردِ بی‌درمانی‌ست.

 


برچسب‌ها: نامه به فلیسه
+   پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 20:8  ــــ نیما نگارستان  | 

امتحان

چه‌طور می‌شود یک فیل را مجاب کرد؟ (دو نمره)


برچسب‌ها: امتحان
+   چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 19:45  ــــ نیما نگارستان  | 

شعرخوانی

بعد از مدتی

نمی‌توانی بگویی

که دلتنگی‌ات

برای زنی‌ست

یا نیاز

به یک نخ سیگار...

[لئونارد کوهن/ ترجمه‌ی احسان مهتدی/ از کتاب اشتیاق]


برچسب‌ها: شعرخوانی, لئونارد کوهن
+   سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:14  ــــ نیما نگارستان  | 

یادداشت‌های رسوایی

مثلن می‌خواستم مرگ قسطی را بگذارم تو وقتِ مناسبی بخوانم. دو سه روز پیش فکر کردم وقتِ مناسبش رسیده و شروع کردم به خواندن. صد صفحه‌ی اول زیاد هم بد نبود اما وقتی زد و رفت به گذشته و شروع کرد خانواده‌اش را تعریف کردن و بعد سر فحش را کشید به زمین و زمان دیگر غیرقابل‌تحمل شد. خودزنی کردم که تا صفحه‌ی چهارصد ادامه دادم. هی گفتم سلین است و نویسنده‌ی بزرگی‌ست و سفر را نوشته و فلان و بیسار. اما از چهارصد و  پنج دیگر جلوتر نرفتم. بفرمایید بابا! سلینِ مرگِ قسطی، معرکه و دسته‌ی دلقک‌ها مالِ خودتان. سه‌نقطه‌هایش هم همین‌طور. تنها سلین خوب همان سفر به انتهای شب می‌باشد و بس! باقی ادا و اصول و فحش خواهرمادر است. این‌ها را هم که همه بلدیم.


برچسب‌ها: یادداشت‌های رسوایی
+   یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:48  ــــ نیما نگارستان  | 

یادداشت‌های رسوایی

امروز زنگ زد. بعد از نمی‌دانم چند ماه. شاید شش ماه. شاید هم بیشتر. چه خوب نه؟ زنگ زد یک ساعت و نیم حرف زد سرم را بُرد خورد کَند. حرف حرف حرف. تمامی نداشت انگار. گوشی و گوشم و گونه‌ام و دستم قرمز شد. باتری آلارم داد زدم به شارژ. دراز کشیدم، خوابم بُرد بیدار شدم هنوز داشت حرف می‌زد. حرف حرف حرف. اوایل به صدایش گوش می‌دادم. صدایش را دوست دارم. گوش می‌دادم و وفادارنه دنبالِ چیزهایی می‌گشتم برای دلتنگی. چیزهایی که دلم را بلرزاند. چندتایی پیدا کردم مثل جوری که می‌گوید «خنده‌داره دیگه» یا وقتی که توی جملاتِ بی‌پایانش نفس تازه می‌کند. اما بعد حرف‌ها گردابی شدند و سر جفت‌مان گیج رفت. دوبار گوشی را گذاشت از عصبانیت دوباره زنگ زد. هر دوبار می‌خواستم گریه کنم وقتی گوشی را برمی‌داشتم و می‌گفتم «بله؟» اما گریه نکردم. عصبانی هم نشدم. حرف هم نزدم. مثلِ مجسمه‌ی بودا. مثلِ خدا. او گفت و من شنیدم. او گفت و من شنیدم. شنیدم. شنیدم. شنیدم. بعد گوشی را گذاشت و دیگر زنگ نزد. دراز کشیدم بخوابم. دوست داشتم بخوابم. می‌خواستم خوابی چیزی ببینم که قصه‌ام را کامل کند.

خوابیدم. تا الان.


برچسب‌ها: یادداشت‌های رسوایی
+   چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:35  ــــ نیما نگارستان  | 

از نامه‌های مشاهیر

صبح غمگین بودم پاشدم رفتم کوه لبِ پرتگاه شاشیدم پایین...

پ. ن: باد زد همه‌اش برگشت رویم.

(از نامه‌ی لویی فردینان دتوش به جیم جارموش)


برچسب‌ها: از نامه‌های مشاهیر
+   دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:14  ــــ نیما نگارستان  | 

امتحان

کُدام گزینه صحیح است؟ (1 نمره)

الف. آن‌کس که می‌خندد هنوز خبر هولناک را نشنیده است.

ب. آن‌کس که می‌خندد، خبر هولناک را شنیده است.

ج. آن‌کس که می‌خندد حتمن ناشنواست.

د. کو؟ کی می‌خندد اصلن؟  

 


برچسب‌ها: امتحان
+   دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:29  ــــ نیما نگارستان  | 

هایکو

چیزهایی بدتر از تنهایی هست.

چارلز بوکفسکی

 


برچسب‌ها: هایکو, چارلز بوکفسکی
+   یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 17:9  ــــ نیما نگارستان  | 

آه اگر دردی غمی چیزی بود...

... نظم. جان به جانش کنی نظم دارد. حالا هم می‌خواهد فحش بدهد خیرسرش. می‌گوید «جنابعالی غلط می‌فرمایی!» می‌ایستیم کنار تا خوب سروصدا کند. این یک پیرمردِ گه‌گرفته‌ی ناظم است. شعر می‌گفته. حالا نمی‌گوید. زندگی گذاشته تو کاسه‌اش. تازه فهمیده، شاکی شده. حق هم دارد. ما هم حق داریم. همه حق دارند. نتیجه‌اش شده این. زندگی. گُه. هرچی. می‌فرمایند «فلان‌جای ننه‌ات!» بچه‌ها می‌پرسند «دقیقن کجا رو می‌فرمایین؟» و پیرمرد قرمز می‌شود، سبز می‌شود، آبی و زرد می‌شود، خون از چشم‌هایش بیرون می‌زند اما نمی‌تواند بگوید. جانش شرم دارد. خودش این را می‌گوید. نفهم است. من این را می‌گویم. اما دلیل نمی‌شود که نخندیم. بچه‌ها این را می‌گویند.

سر صف ایستاده‌ایم تا پیرمرد تشریف بیاورند برای‌مان نطق کنند. خیلی خوب حرف می‌زند پیرمرد. حتا برای اولِ صبحِ شنبه. حتا برای روزهای مدرسه. همه سراپا گوش. شیفته، واله، خنگ. دوست داریم عروج کنیم. دوست داریم شعر بگوییم. پیرمرد که حرف می‌زند حالی‌به‌حالی می‌شویم. دل‌مان می‌خواهد برویم شاهنامه‌های پدران‌مان را برداریم بخوانیم فهمیده شویم. عطش پیدا می‌کنیم. چندنفر هم می‌ایستند اطراف‌مان. کارشان این است که مواظب باشند کسی توی صف ننشیند. انتظامات هستند. من هرروز صبح خسته می‌شوم باید بنشینم. صبحانه نخورده حالِ شنیدنِ شعر ندارم. سعی می‌کنم تحمل کنم اما نمی‌توانم. از صف بیرون می‌آیم و گوشه‌ای می‌نشینم.

«پاشو برو تو صف، نشین!»

«حالم بده!»

«حال منم بده، پاشو!»

«خب تو هم بیا بشین!»

بلندم می‌کنند و می‌روم سر صف می‌ایستم. سرم گیج می‌رود. پیرمرد می‌خواهد همه‌مان قبول شویم. آرزویش این است. دارد عمرش را صرفِ ما می‌کند. من می‌رینم به قبرِ پدرش. من بالا و پایینِ نسل اندر نسل‌اش را می‌آورم جلوی چشمش. دارم می‌میرم. خفه نمی‌شود. تمام نمی‌کند. نمی‌میرد. چند سالش شده؟ چند سال است که این حرف‌ها را تکرار می‌کند؟ سوال پشتِ سوال. آسمان کبود می‌شود. باد می‌وزد و صدای آسمان درمی‌آید. باران آرام می‌بارد. سرم بخار می‌کند. قطره‌های باران، مثل سم می‌ریزند روی کله‌ی داغم. پیرمرد از باد فراری‌ست. برای کلاه‌گیسش خوب نیست. عصبی می‌شود. پلک قرمزش می‌پرد. کلافه است. جای خوبِ سخنرانی‌اش مانده. نمی‌رسد کاملش کند. دهنش سرویس است. تصمیمش را می‌گیرد. آبرویش در خطر است.  می‌گوید صلوات بفرستیم. می‌فرستیم می‌رویم سر کلاس بخوابیم. شیفته، واله، خنگ. از کنارش که رد می‌شوم بوی اتوی لباس‌هایش را می‌شنوم. عق‌ام می‌گیرد. شکمِ خالی، سر دوار. صدایم می‌زند.

«پسرم شما چرا موهاتو کوتاه نمی‌کنی؟»

نگاه‌اش نمی‌کنم. زهر دارد. باید بریزد. شاعر بوده بلانسبت. شعر می‌گفته. همچنان هم دارد شعر می‌گوید. جز من کسی این را نمی‌داند.

«برای این‌که نمی‌خوام.»

«جنابعالی غلط می‌فرمایی!»

عصبی قدم برمی‌دارد. به قصدِ کُشت آمده. باد می‌وزد. کلاه‌گیس در هوا می‌چرخد. روز دیگری در مدرسه آغاز می‌شود.


برچسب‌ها: یک گلوله برای ژنرال
+   پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 21:59  ــــ نیما نگارستان  |